انتخاب قسمت اول!

سلام به همه دوستان.

لطف کنید و نظر بدید تا یکی از این سه داستان ، به عنوان قسمت اول انتخاب بشه!

فقط به یکی از داستان ها رای بدید!

ممنون!

انار خانوم

-بله؟

-شما؟!!

-واییی!!مهدیس جونم تویی ؟!بیا تو.. بیا تو... فدات بشم ...باز شد؟

نیره گوشی آیفون رو سر جاش گذاشت .مانتو و مقنعه اش رو از روی راحتی برداشت و آویزان کرد.توی آیینه نگاهی به خودش انداخت و دستی به موهاش کشید.

با شنیدن صدای پای مهدیس به سمت در رفت و قبل از اینکه مهدیس زنگ را بزنه ،در را باز کرد.

-چه خبر از این ورا ؟چقدر دلم برات تنگ شده بود قربونت بشم.بیا تو..

-تو که یادی از ما نمیکنی..گفتم ما یک سری به تو بزنیم ..شاید یادت بیاد..

نیره دستش را روی دهان مهدیس گذاشت و به لبخندی مهمانش کرد:قرار نشد شکوه و شکایت کنی ها!ناسلامتی بعد از قرنی اومدی خونه من.

مهدیس دست نیره را از روی دهانش برداشت و به نشانه آشتی لبخندی تحویل نیره داد.

-از خودت بگو ..چی کار میکنی ..کجایی..؟

-من که همینجا هستم.زیر سایه شما .بابا تویی که همش سفری..

نیره از جایش برخاست و به سمت قاب عکس روی دیوار رفت.با بغض به عکس اشاره کرد:همه این خونه ...بوی حامد رو میده ...تا عوضش نکنم اینجا طاقت نمیارم..بغض نیمه کاره را فرو خورد و به سمت آشپزخانه رفت.

مهدیس زیر لب زمزمه کرد:خدا رحمتش کنه ..هیچ کس عاشق تر از شما دوتا نبود ...

-یادته مهدیس..هر وقت پشت رل مینشست فقط یک ترانه  رو زمزمه میکرد..اگه روزگار بذاره من و تو با هم بمونیم..ااشکمونو درنیاره ..ما یه آشیونه با هم تو شهر عشق میسازیم....انگار خبر داشت ..به خدا خبر داشت..

بغض فرو خورده باز شد و ....

                               *********************

-تو واقعا تصمیم گرفتی بری؟

-چرا که نه ؟!استاد خیراندیش بهم پیشنهاد داد.تجربه خوبیه.هفته قبل رفته بودم دانشکده که عکسها و گزارشهای کار قبل رو تحویل بدم ، دعوتنامه رو بهم داد.ظاهرا میراث فرهنگی برای این پروژه خیلی سرمایه گذاری کرده و تمایل دارن هر چه زودتر کار انجام بشه .

-آخه کار یک روز و دو روز نیست ..دست کمش باید شش ماه وقت بگذارین ..

-هر چی بیشتر بهتر مهدیس جون ...اینجا بمونم تک و تنها که...

-توی سعد آباد یک جا برات نگه داشتیم.توی سالن اصلی راهنما نداریم ..

-طاقت یه جا موندن رو ندارم ..کلافه میشم ...

-نیره ..اینجایی که میخوای بری با جاهای قبلی فرق داره ..خطر بالاست .

-همه جوانبش رو سنجیدم.همیشه که از این فرصتها پیش نمیاد.توی این کار هیچ خانم دیگه ای حضور نداره ...اگر استاد پارتیم نشده بود ..منم..

-خوب خَره برای همین میگم دیگه ...

-میدونی که نمیتونی نظرم رو برگردونی ..پس خودت رو خسته نکن.این لیوان چایی رو بگیر ..بخور ...خستگیت در بره ..بعد از خودت و کاوه برام بگو .

                                            ******************                    

 

لیلا

زن در خانه بی تاب و شوریده به این سو و آن سو می رفت نگاهش مضطرب با هر آونگ ساعت دیواری به این سو و آن سو کشیده می شد .

یک خانه ویلایی با مبلمانی به رنگ قرمز ،‌ نمایی ساده و گلخانه ای پر از درختچه های کمیاب و نادر ، در خانه تمام اثاثیه ساده و ارزان انتخاب شده بود ، کف خانه چوبی و دیوارها با پارکت های چوبی تزئین شده بود ،‌ آشپزخانه بر خلاف داخل خانه مجهز و پر از تجهیزات برقی مدرن بود ، روی گاز چند قابلمه در حال پخت بود ، زن مرتب به غذاهایش سر می زد ، خانه پر از بوی اشتها آور غذاهای زن بود ،‌ زن بلند قد ، سفید ،‌ لاغر ولی متناسب بود موهای شرابی اش را به روی شانه های عریانش ریخته و آرایشی کم رنگ کرده بود ، چهره زن زیبا ولی رنگ پریده بود ، زن دستهای زیبایی داشت ،‌کشیده استخوانی و بلند ،‌ هیچ انگشتری به دست نداشت .

" او " پری صدایش می زد ،‌ ولی نام زن پریناز بود . با این که در لندن زندگی می کرد و نزدیک به 20 سال بود که به ایران بازنگشته بود اما به ایرانی بودن خود افتخار می کرد . پری 35 سال داشت اما کمتر نشان می داد هر کسی که در مورد سنش اظهار نظر می کرد بیشتر از 25 برایش تخمین نمی زد .

با عجله مشغول پوشیدن لباسهایش بود . کت و دامنی به رنگ ارغوانی با کفش هایی پلند چرمی با کیف چرمی و کلاهی که برای گریز از نگاه های مردان بود . هر چه در کیف داشت بیرون ریخت و فقط کارت اعتباری و موبایلش را در ان جای داد . سری به آشپزخانه زد و اجاق را بست .

نگاهش به ساعت خیره مانده بود . 23 دقیقه بود که لحظه ها به طرز فجیعی با او سر ناسازگاری داشتند . عاقبت طاقت از دست داد و لباسهایش را عوض کرد و لباس راحتی منزل را پوشید . عادت نداشت پری را در انتظار بگذارد . پری در ذهن خود به دنبال دلیل نیامدن " او " گشت . اما انقدر کلافه بود که چیزی به ذهنش نرسید .

زنگ تلفن .... مایک در بیمارستان بود

 ******************

ابن یمین

او در مکانی دور و مخوف به دنیا آمد !

سال تولد وی به درستی مشخص نیست .

اما نکته مهم این است که در ساعات اولیه ی زندگیش ، مادر او به طرزی مرموز مرد!

در سن پنج سالگی ، پدر وی به طوری ناگهانی از دنیا رفت !

از دوران نوجوانی و جوانی او اطلاعات دقیقی در دست نیست!

اما گزارشات حاکی از مفقود شدن چندی از اهالی شهر محل سکونت

 وی  در این سال هاست !

شاید حدس زده باشید !

بله وی " دراکولا دلٌابلٌا آلبرتو " یکی از مخوف ترین خون آشام های تاریخ است !

وی با کمک دوستی قدیمی ، که هرگز نامی از او برده نشده است ، به قدرت رسید!

شهرهای بسیاری ویران شد .

گروهی مخصوص تربیت شدند تا شب ها در شهر ها گشته و افرادی مناسب ،

برای دراکولا پیدا کنند !

وی بی اندازه به گروه خونی B مثبت و O منفی علاقه داشت !!

در این سالها افراد بی شماری قربانی شدند .

گروه های مقاومت مردمی در سراسر دنیا تشکیل شد.

اما با انتخاب " سانچز " به عنوان محافظ شخصی دراکولا ، تمامی مقاومت ها

 سرکوب شد و نا امیدی بر مردم حاکم !

بهتر است قدری بیشتر درباره سانچز بدانیم!

وی در خانواده ای فقیر به دنیا آمد .

مادر و پدرش به طور مرموزی نمردند! اما او به طرزی مرموز زنده ماند!

در حمله گرگ ها به شهر ، تمامی اهالی کشته شدند ، جز سانچز که

 با وجود سن کم و ده ها گاز گرفتی ، باز هم زنده ماند ! قطعا خودتان حدس می زنید

 که چه اتفاقی افتاده است!

به هر روی در طول سال هایی طولانی ، مردم سراسر دنیا ، در ترس به زندگی

 خود ادامه می دادند ، تا اینکه دراکولا مرد !

بله وی مرد ! بسیار ساده !

ترسید و سکته کرد و مرد!! هنوز مشخص نیست که وی از چه ترسید ،

 اما اسنادی دال بر ترسیدن او موجود است !

آن دوست دراکولا که هرگز نامی از او برده نشده است ، از غم دوری او دق کرد!

و سانچز به کوه ها گریخت !

هنوز گاهی صدای زوزه های شبانه وی شنیده می شود !

این داستان نه درباره دراکولاست ، نه آن دوست مرموز ، نه سانچز

و نه حتی گروه های مقاومت مردمی !

در باره زنی ست جوان . درباره خدمت کاری که در قصر دراکولا می زیست .

او بسیار زیبا بود . چشم هایی مشکی ، موهایی . . . 

/ 17 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کیهان

درود این داستانهایی که چند نویسنده دارند همیشه برام جالب هستند. و خاطره دادا ایستهای فرانسه اوایل قرن بیستم را در ذهنم ذهنده می کنند. موفق باشید

رویا

سلااااااااااام. ما به انارخانوم رای می دهیم!!!

رویا

سلااااااااااام. ما به انارخانوم رای می دهیم!!!

سایه سپید

منم اومدم فوضولیییییییییییییییییی[نیشخند] عجب نظر جالبی....الان که فکر می کنم سه تا داستان که قاطی بشن عالی می شه جداااااااااااا[هورا] موافقمممممممممممممممممممممممممممممممم[تایید]

سایه سپید

درسته نویسنده نیستیم دیگه اینجا ولی فوضول که هستیم نظر بدیم[نیشخند]

سایه سپید

اسم داستان قبلی رو هم یکی انتخاب کنه دیگهههههههههه!!!!!![نیشخند] یکی از اسما زیاد رای آورده بودا!!!!!زودتر براش اسم بذارید شاید اگه شد یه کاریش کنیم[نیشخند]

سایه سپید

داستان جناب ابن یمین هم اشکالی نداره که خارجکی هست...خب اون خانومی که در قصر می زیسته که حتما نباید اسمش خارجکی باشه[نیشخند] می تونسته ایرانی باشه[زبان] اما خب یکی ادغامش کنه!!!!می شه مثلا برای شروع کار چون خانوم تازه نفس حضور نداشتن اوشون قاطی کنن داستان ها رو!!!!یه مقداری هم ادامه بدن!!!!چطوره؟![نیشخند]

زرین تاج

من که هر سه تا شو میخونم و حال میکنم !

سمیرا

منم اجازه دارم نظر بدم؟‌ را ی من انار خانوم