قسمت دهم

قسمت دهم

مریم بعد از نماز صبح روی زمین دراز کشیده و به سقف چشم دوخته بود.به نظرش سقف به حرکت درامد....اول فکر کرد عبور یک هواپیما دلیل این تکان و صدا بود...کمی که دقت کرد لرزش لوستر و حرکت ظرفهای توی بوفه مثل برق از سرش رد شد...

-مادر...مادرجون.....

-مری..مری....بیا بریم پایین...دایی....بیدار شون

مریم و مادرجان در را که باز کردند,شخصی از توی راه پله ها فریاد زد که توی خونه بمونین و زیر تخت یا میز پناه بگیرین.

مریم و مادرجان محکم همدیگر را بغل کردند و توی چهار چوب در ایستادند.بوفه تمام قد مثل یک مرده روی زمین افتاد.سقف ترک برداشت,لوستر از سقف اویزان شد و روی زمین سقوط کرد.قاب عکس روی دیوار پرت شد .....

جیغهای ممتد کودکی فضا را پر کرده بود.

                                            *******************

دکتر مستاصل و درمانده به ثمین نگاه میکنه.انگار در گفتن حرفی که برای آن ثمین را برگردانده بود تردید داشت.همین که  دهانش را برای گفتن حرفش باز کرد ...زمین زیر پای آنها به لرزه درامد.

ثمین وحشت زده به دکتر نگاه کرد:زلزله..این زلزله است.. شروع کرد به دویدن...دکتر دستش را گرفت و به طرف ایستگاه پرستاری  که سمت راستشان واقع شده بود هلش داد.

-برو زیر میز....برو .....پناه بگیرین..از جاتون حرکت نکنین..هر کجا که هستین همونجا بمونین!

 دستش را به چهار چوب در گرفت .

                                  **********************

احساس خفگی میکرد ...انگار یک شی سنگین روی قفسه سینه اش افتاده بود....سرش درد میکرد...بوهای عجیبی به مشامش میرسید..نمیدانست خواب است یا بیدار...

زهرا....علی....آمد تکانی به خودش بدهد و بلند شود ...نمیتوانست.چقدر خسته بود..حتما بچه ها خواب هستند ..من نگران چی هستم ؟ولی نه!یه چیزی طبیعی نیست..چی شده ....دوباره سعی کرد از جایش بلند شود که چیزی مانعش شد...چشمهایش را به سختی باز کرد.همه جا تاریک بود ...سیاه سیاه.ترسید...

پارسا؟پارسا ....تو اومدی..چه اتفاقی افتاده...چرا من نمیتونم از جام تکون بخورم ...خدایا رحم کن...اخر دنیاست ....دخترم ..پسرم...

دستش را جمع کرد تا شی ای را که روی قفسه سینه اش افتاده بود بلند کند...سنگین بود...گریه اش گرفت....خدااااااااااااااااااا

                                      ***************

الینا کنار خیابان نشسته بود و با وحشت و حیرت به ساختمانهای فروریخته و دود آتش نگاه میکرد.

همه جا ساکت بود.انگار همه با هم مرده بودند...نگاهش به سمت ماشین برگشت...زیر تیر چراغ برق خورد شده بود...اشکان؟صورتش معلوم نبود..خون صورتش را پوشانده بود....

صدای بوق و آزیر سکوت را در هم شکست.....

                                                                               .....ادامه دارد

/ 9 نظر / 9 بازدید
ابن یمین

سلام. خیلی قشنگه. عالیه[لبخند][دست] دوستان می گم نفرات بعدی یکم پیاز داغشو زیاد کنید ، صحنه ها غم انگیز و وحشتناک و بل دهشتناک شود همی !!! نه؟!! خب نه[نگران]

سایه سپید

سلام انار جون....راستش یه جوری شدم....خیلی دردناکه...خیلی[ناراحت] خیلی زیبا نوشته بودی....نفر بعدی هم این توضیحات رو بتونه اینقدر روون ادامه بده عالیه....خیلی عالیه....وای سرعت نتم داغونه....نمی تونم زیاد نظر بدم یا بیام....شرمنده ی گل روی همه تون.....

Memorialist

قشنگ بود . ممنون [پلک] فقط خون و خون ریزی بیشتر باشه لطفا ! [عینک] این جوری انگار تو ابرقو زلزله اومده ! [نیشخند] تهران باید خیلی ها بمیرن ! به این سادگی ها نیست ! [نگران]

تازه نفس

ممنون خوب بود من هم با پیاز داغ بیشتر موافقم [نیشخند]

انار

دوستان عزیزم از همه شما و لطفتون بی نهایت ممنونم.ببخشید که خیلی عالی نشد تمام تلاشم رو کردم.یک هفته ای هست که سیستمم خرابه و مجبور شدم این قسمت رو از کافی نت بنویسم و ارسال کنم[چشمک]هم مراسمات عروسی و حواس پرتی بود هم محیط کافی نت که اجازه نمیداد راحت بنویسم و تمرکز کنم[ناراحت]راست میگین یه کم خون و خونریزیش کم بود[عینک]به خصوص با توجه به این نکته که تهران روی سه تا گسل خطرناک هست که طبق شنیده ها گسل شمال شهر و گسل شهر ری خانمان برانداز هستند ولی خوب حالا تازه اولشه زلزله اتفاق افتاده و حالا یواش یواش مردم به خودشون میان و میفهممن چه بلایی به سرشون اومده....

رویا

وای...[اضطراب] سلام انار جون مرسی خیلی خوب شده[پلک][گل] من خیلی میترسم. چه قدر وحشتناکه...[وحشتناک] باز خدا رو شکر من اون موقع تهران نبودم[نیشخند][گل]

علی سنتوری

سلام.خوب بود.[گل]فقط یکم پیازداغشو بچه ها بیشتر کنن. راستی مریم چرا خونه اس؟!؟![سوال]