قسمت دوازدهم

یکی محکم توی گوشش زد...این چندمین دفعه بود و چقدر جای سیلی ها روی صورتش می سوخت...بی حال و عصبی چشم گشود...پرستار سعی می کرد هوشیارش کنه...علایم حیاتی بدنش به حالت عادی برگشته بود و باید دیگه از جاش بلند می شد که یا کمک حالشون می شد یا به شهرهای دیگه منتقلش کنن

به خودش اومد...چرا اینجا بود؟یه چادر سفید پر از تخت...پر از بوی خون...پر از مردگی...پر از تعفن

صدای ناله و گریه فضا رو پر کرده بود...پرستار سعی داشت مشخصات پسر کوچولویی که همراش بود و جون سپرده بود رو ازش بپرسه...یه لحظه به یاد صورت کوچک و خون آلود داداشش افتاد و بی اختیار گریه کرد....میون گریه فقط تونست بگه علیرضا صابری...پرستار اونو به حال خودش رها کرد تا آروم بشه...بی اختیار از جا بلند شد..پرستار متوجه خروجش از چادر نشد...بیرون هم صحرای محشر بود...گُله به گُله چادرهای سفید امداد برپا شده بود...مردم توی هم می لولیدند...همشهری هاش نبودند...بیشترشون با لهجه های شهرای مختلف حرف می زدن...اصفهانی....ترکی...شمالی...شیرازی و حتی به زبانهای خارجی...حتی عربی

همه جا بوی خون و تعفن می اومد...به سمت راست چادر حرکت کرد که تعداد زیادی رو دید که خون آلود روی زمین خوابوندن....قدرت تحلیل نداشت...فقط پیش خودش گفت چرا اینا رو اینجا خوابوندن...بیچاره ها توی آفتاب می سوزن...چرا تکون نمی خورن....چهره ی علیرضا رو به سختی میونشون تشخیص داد...فقط تونست جیغ بکشه و به سمتش بره...داداش کوچولوش زیر آفتاب می سوخت اینجوری....مگس دورش جمع شده بود...حتما اذیتش می کرد...یه لحظه صداش توی گوشش پیچید که بهش گفت:آجی آداس!!!!عادت کرده بود هر روز مقداری از پول توجیبیش رو برای برادر کوچولوش چیزی بخره و دور از چشم نامادریش بهش بده...اون چشم نداشت محبت لاله رو به پسر کوچولوش ببینه....خودش در حق لاله خیلی بی رحمی می کرد

امدادگرها به سمتش دویدن و نذاشتن بالا سر علیرضا بره...فقط فریاد می کشید و می گفت:علیرضا داره اذیت می شه...از مگس بدش می اومد...اونا اذیتش می کنن...آفتاب پوستشو می سوزونه...بذارید براش سایه بشم...یه خانوم بغلش کرد و دلداریش داد...کم کم یادش اومد که علیرضا روی دستای خودش جون داد...همین صبح بود...نامادریش با بدجنسی تموم بیدارش کرده بود که بره و نون بخره...بابای بی غیرتش پشت سفره ساکت نشسته بود...حتی به چشمای سرزنش آلود دخترش نگاه نکرد...این زن همه ی اختیارات رو از شوهرش سلب کرده بود...همینطور که توی دلش فحش می داد از در خارج شده بود...پله ها رو دو تا یکی پایین اومده بود...توی کوچه پسر همسایه در حالیکه ماشینش رو از پارکینگ در می آورد بهش لبخند زد...لاله هم با لبخند کم رنگی جوابش رو داد...صدای علیرضا توی پله ها پیچیده بود....داشت دنبال خواهرش می اومد...صدای نامادریش که علیرضا رو صدا می کرد پشت سرش پیچید...هنوز علیرضا به در ورودی نرسیده بود که زمین زیر پاشون لرزیده بود...به سمت ورودی ساختمون دویده بود....می خواست علیرضا رو بیرون بکشه....صدای جیغ علیرضا همه جا رو پر کرده بود...گرد و خاک همه جا رو پر کرده بود و علیرضا زیر آوار در ورودی مونده بود....وقتی با جابجایی سنگ ها از روی تن نحیف و بی جونش مشغول بود تنها صدایی که می شنید شیون و جیغ بود....صدا توی گوشاش منعکس می شد...کلاغی روی چنار روبرو غارغار می کرد....به نامادری و پدرش فکر نمی کرد...دیگه حتی به پسر همسایه هم فکر نمی کرد...فقط به نجات جون علیرضا فکر می کرد...تن نحیفش رو روی دست گرفت و همونطور به سمت خیابون دوید..محشر کبری شده بود...اینهمه خرابی؟؟؟؟!!!فاجعه بود

خانوم امدادگر اشکی رو که گوشه چشم لاله سرازیر مونده بود پاک کرد و گفت:دخترم بیا به بقیه کمک کنیم....امدادگرها توی راه هستن... راههای ارتباطی قطع هست و به سختی خودشون رو به اینجا می رسونن...کمک هنوز به طور کامل نرسیده....می تونی کمک من کنی زخمای مجروح ها رو تمیز کنم؟؟؟

 

ادامه دارد...

/ 10 نظر / 6 بازدید
سعیدآزاده

هر زمان حس می کنم مردم به رویم لبخند نمی زنند '' خودم شروع به لبخند زدن وخوش و بش با آنان می کنم . و ناگهان به طرز معجزه آسایی '' پیرامونم پر از انسان هایی می شودکه لبخند بر لب دارند. رابرت کیوساکی سلام شاد و سربلند باشی

سایه سپید

بچه ها داستان رو نوشتم....امروز رفتم آپ کنم اما اینترنت کافی نت قطع شد دماغم سوختید...تازه دو تا کافی نت رفتم ولی هر دو سرورشون صبا نت بود و قطع بود...داستان رو هم میون درس و امتحانا نوشتم....دیشب خیلی خسته بودم.... اگه بد شد به بزرگی خودتون ببخشید.... برای من که خیلی سخته میون چیزی که قبل نوشته شده چیزی بنویسم....اما سعی کردم صحنه هایی رو اینجوری توضیح بدم...

زهرا

wooooooooooooooooooooooooooow نویسنده!!!! کارتان 20 می باشد!کلی کیفورناک شدیم و مستفیض![بغل]

صبا

سایه جون به نظرمن که خیلی خوب نوشتی.دستت دردنکنه.حالاببینیم دوستان بالاخره بوی خون روحس می کنن![چشمک][نیشخند]

شهرام بیطار

این قسمت رو خوندم . عین وقتی شد که آدم وسط های فیلم میرسه . باید همه رو بخونم ببینم چی شده بوده از اول . ولی این قسمت خوب و روون بود با درود و سپاس فراوان : شهرام

سایه سپید

سلام بچه ها....اینجور که توی وبلاگ آقای یگانه خوندم اخیرا مشکلاتی دارن....به ایشون اطلاع داده بودم که اگه آمادگی نوشتن قسمت بعدی رو دارن تا یکشنبه اطلاع بدن که اطلاعی ندادن...تا برگشتن ایشون و اعلام آمادگی شون،روند نویسنده ها به ترتیب ادامه پیدا می کنه...قبوله؟؟؟؟نگید نگفتم ها!!!اخیرا که من باید اطلاع بدم!!![نیشخند] این داستان رو رویا جون باید بنویسن....بهشون اطلاع می دم اگه سرعت نت بذاره..... روی این قسمت هم نیومدید نظر بذارید!!!![ناراحت]

علی سنتوری

خوب بود.مخصوصا تصویر سازیش.آفرین[دست][گل]

ابن یمین

سلام. ببخشید تو رو خدا! خونده بودم ، فقط نظر نذاشتم! شرمنده بابت تاخیر[اوه] خیلی قشنگه. امیدوارم ادامش هم خوب پیش بره[دست]

رویا

سلام سایه خانومی[پلک][گل] کارت عالی بود حرف نداشت[دست][گل] باور کن من کارت رو خوندم و نظر هم گذاشتم، اما نمیدونم چی شد که یهو نظم پاک شد[متفکر][ابرو]. به هرحال دستت درد نکنه. خیلی قشنگ بود[قلب][گل]