قسمت چهارم

افکارش مثل خوره به جونش افتاده بود و داشت ذره ذره به مرز جنون می کشوندش...تو این دو سه روزه بست نشسته بود توی خونه و از هیچی خبر نداشت....فهیمه گفته بود بذاره آبا از آسیاب بیفته و کمی زمان بگذره بعد برن ببینن چه اتفاقی افتاده....یعنی چه بلایی سر باباش اومده بود؟؟؟بابای نازنینش با اون قلب مهربون و ضعیفش....دکتر گفته بود نباید ضربه ی روحی بخوره....اما خورده بود....همش هم تقصیر ساسان بود....لعنت بهش....آخه یه انسان چقدر می تونست پست و نامرد باشه؟؟؟اصلا....اصلا لعنت به خودش که اینقدر ساده و زود باور بود که اینطور خام این مار خوش خط و خال شده بود....واقعا هم عجب خط و خالی...با به یاد آوردن تصویر ساسان برای چند لحظه دلش ضعف رفت...یه لحظه به خودش اومد و از خودش چندشش شد...آخه بعد از اینهمه اتفاق که مسبب همش هم اون ساسان احمق بود چطور می تونست با به یاد آوردنش بازم دلش بلرزه؟!!!!تا کی می خواست اینقدر احمق بمونه؟؟؟لعنت به اون دلش که اینجور گرفتارش کرده بود!!!

صورتش رو با دستاش پوشوند و سرشو به راست و چپ چند دفعه تکون داد....انگار می خواست فکر ساسان رو اینجوری از سرش بیرون بریزه...

یه لحظه چشمش به دفتر و کتاباش که پخش زمین بودن افتاد....با حسرت کتاب زیستشو برداشت و ورق زد....چقدر دوست داشت درساشو....می خواست پزشک بشه و مایه ی افتخار خانواده...آه بلندی کشید و بی اختیار یه قطره ی درشت اشک از گوشه ی چشمش غلطید و روی صفحه ی کتابش افتاد....آروم زیر لب گفت:خدایا غلط کردم....شِکر خوردم!!!چرا تنبیه به این بزرگی؟؟؟چقدر دلش برای مدرسه و دوستاش و درساش تنگ شده بود....با اینکه مدت زیادی نگذشته بود اما دیگه راهی برای ادامه تحصیلش نبود...الان دیگه همه حتما فهمیده بودن از خونه فرار کرده....آخه کی باورش می شد؟

به مامانش فکر کرد...حتما غصه ی دوری نحیفش کرده بود....شایدم خدا رو شکر می کرد که دیگه جلوی چشمش نیست....حتما تا حالا بارها جدشو قسم داده بود و نفرینش کرده بود که آبروشونو برده....اما نه...مامانش خیلی دوستش داشت...صدای مامانش توی گوشش پیچید_الهی قربون دخترم برم که طاقت دوریشو ندارم...یه جایی باید شوهرت بدم که نزدیک خودم باشی....هر روز بیام دیدنت...و این وقتا چقدر سمانه حسودیش می شد....راستی چقدر برای شیطونیای سمانه دلش تنگ شده بود....آب بازیاشون توی حیاط و جیغ و دادشون و صدای مامانش که می اومد توی حیاط و همونطور که لپشو چنگ می زد می گفت:آروم دخترا!!!صداتون رو بلند نکنید،خوبیت نداره...

به بی گناهی خودش فکر کرد....گناهش فقط دادن یه عکس بود...یه اشتباه...

یه لحظه قاطعانه از جا بلند شد....این لباسای عاریتی رو دوست نداشت...باید برمی گشت...به هر قیمتی که شده بود....ولو اینکه با برگشتنش باباش همه ی تنشو با شلاق کبود می کرد و گناههای نکرده شو با کبودی حاصل از کمربند می پوشوند و سیاه می کرد...یا می کشتش....مرگ که بهتر از اینجور زندگی و دلتنگی بود...داشت کتاباشو جمع می کرد که دستش سست شد....گوله گوله اشکاش روی صورتش سر خورد و آروم پیش خودش گفت:آخه به چه رویی؟؟؟

دستاش رو با استیصال توی موهاش فرو کرد و موهاشو چنگ زد و بلند گفت:ای خاک بر سرت!!!

صدای الینا از سالن به گوش رسید_باز تو خود درگیری داری؟؟؟بیا اینجا بسازمت!!!

یه لحظه آرزو کرد کاش فهیمه خونه بود و الینا رو خفه می کرد...سرش رو میون دستاش گرفته بود و تکون می داد و آروم می گفت: خفه...دست از سرم بردارید...

داشت به جنون نزدیک می شد...

دست بر گونه ی خیس از اشکش کشید و اشکاشو پاک کرد....

مانتوشو پوشید و کیفشو روی دوشش انداخت و از خونه بیرون زد....فقط قبل از خروجش یه آب به صورتش زد.....یه غریبه توی آینه ی روشویی بهش نگاه می کرد....خودشو نشناخت...

الینا نه پرسید کجا می ری و نه اینکه کی برمی گردی....فقط یه پوزخند گوشه ی لبش نشست و گفت_یه کم آرایش می کردی مردم تو صورتت نگاه می کنن کفاره ندن!!!

با بی تفاوتی از کنارش گذشت و توی خیابون به سمت نامعلومی گام برداشت....

 

ادامه دارد...

/ 12 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سایه سپید

اینم از این قسمت...امیدوارم خوشتون بیاد...[چشمک]

امید یگانه

سلام سایه سپید عزیز[گل] خیلی عالی بود...[دست] دستت درد نکنه[لبخند] به نظر منم بهترین کار همین بود که برگرده خونه، به هر قیمتی که شده[پلک] و سعی کنه که اشتباهات گذشته ش رو جبران کنه و دختر خوبی بشه[چشمک] پ.ن: روز دختران هم بر شما مبارک[لبخند][گل]

ابن یمین

سلام.دستتون درد نکنه[لبخند] خیلی قشنگه. نباید تو هر قسمت هی ماجرای جدید پیش بیاد . یکمم به شخصیت پردازی و فضا سازی بپردازیم ، داستان بهتر می شه. مثل همین قسمت . با وجود اینکه اتفاق جدی و جدیدی نیوفتاده ، ولی شخصیتا اینطوری قوی تر و قابل فهمتر و واقعی تر می شن. بازم ممنون[دست] هر چند اصلا از این ماجرای دختران فراری و . . . خوشم نمیاد!ولی دیگه وارد داستان شده[اوه][قهر][چشمک] امیدوارم تا آخر خوب پیش بریم.[گل]

محمد

بسم الله الرحمن الرحیم وبلاگ خوبی دارید.بعضی از داستانها واقعا خوبه.اگر دوست داشتی من مایل به تبادل لینک هستم.لطفا با نام اخبار جالب و مطالب خواندنی لینک کنید و خبرم کنید.در ضمن اگر هرکدوم اهل شعر و ادبیات هستید(که یقینا هستید)میتونم در وبلاگ دیگرم در خدمتتون باشم. http://zabaneshoara.persianblog.ir موفق باشید

صبا

سلام سایه جون.دستت دردنکنه.داستانوتوی خوب مسیری هدایت کردی.البته اینوشایدبقیه گروهتون بایدبگن،امامنم دوست توام دیگه[چشمک]حالازودبروتادیرت نشده[عجله] به همه گروه تبریک میگم.وبلاگ جالبی دارید.ایده خیلی خوبیه.موفق باشید[گل]

رویا

سلام سایه جونم[لبخند] کارت عالی بود. آفرین[دست] اما باید بگم فکر میکنم اولین کسی که کارت رو خوند خودم بودم[شیطان]. با اجازت فضولیم امونم نداد صبر کنم تا آپ کنی. صبح زود یه سرکی تو پیش نویسش کشیدم و...[خجالت][نیشخند] ببخشید دیگه پیش میاد[پلک] بازم میگم عالی بود[تایید]. تبریک میگم هم به خاطر کار خوبت هم برای روز دختر که البته کم کم رو به پایانه[چشمک][گل]

لیلا

قشنگ بود من می خواستم بازم بخونم دیدم تموم شد !! [زبان] دستت درد نکنه خیلی قشنگ به تصویر کشیدی قوی بود و روان کاش زودتر فهیمه برگرده و بگه چی شده منتظر ادامه داستان هستیم راستی یه پیشنهاد بهتر نیست تو لیست نویسندگان اونایی که انصراف دادن رو حذف کنین ؟ این جوری هر کسی که نوبتشه دچار ابهام نمی شه و راحت به فکر نوشتن می افته

انار

سلامممممممممم من دیر رسیدم[دلشکسته]ببخشید. حرف نداشت[دست][دست]فقط میتونم همینو بگم[لبخند]

تازه نفس

سلام ممنون سایه جان . خیلی خوب بود . جریان این دختر فراری مون رو خوب توضیح دادید و البته معرفی خوبی هم از خانواده اش داشتی . کارت عالی خانمی ... لطفا بی نتیجه پرونده کسی بسته نشده ... رویا جان منتظر بقیه داستان می مونم