قسمت بیست و چهارم

این زنی که روبروش نشسته بود و برای پیدا کردنش روزها به این چادر و اون چادر و گروه های امداد سر زده بود اصلا شبیه مادرش نبود ، اما چشماش همان چشمای مهربون همیشگی بودن . مریم تو آغوش مادرش هق هق گریه می کرد از این که مادرش رو بین این همه مجروح و کشته زنده پیدا کرده بود خوشحال بود اما ...
خوش به حال مانی که این جا نبود مثل همیشه تنها و دور از خانواده . مادرش حال و روز مساعدی نداشت فرو ریختن آوار روی همسرش رو بچشم دیده بود و بعد زجر کشیدن و بالاخره ...
مریم نمی دونست برای کی گریه کنه گریه میکرد و هق هق گریه هاش تمومی نداشت همه چی فرو ریخته بود همه خانواده ها از هم پاشیده بودن نه پدرش بود نه محمد و ...

***

دستی از پشت به کمرش خورد یخ کرد و برگشت فهیمه بود با اخم هایی گره خورده الینا نفس راحتی کشید تا خواست حرفی بزنه فهیمه دستش رو کشید و با خودش همراهش کرد خواست دستش رو بیرون بکشه و حرفی بزنه اما فهیمه نگاه پر خشمی بهش انداخت الینا دیگه حرفی نزد خودش هم از کارهای خودش بدش می اومد مثل حیوون زندگی می کرد شاید بدتر از اونا ...

***

- شاید بهتر باشه حرف بزنی با حرف نزدن کاری درست نمی شه فقط داری خودت رو آزار می دی با کی قهری ؟ نا سلامتی یه دکتری ازت بیشتر از این انتظار داشتم پارسا
دکتر پارسا سرش رو به سمت دیگری برگرداند تا از حرف های مجید در امان باشد
- ببین دکتر نمی خوام نصیحتت کنم یا بشینم برات قصه بگم می دونی که نه وقتش رو دارم نه حوصله اش رو فقط خواهشا به خودت بیا این جا همه به کمک همدیگه نیاز داریم نمی شه که ...
پارسا حرف مجید را قطع کرد و با بغض و خشم فریاد کشید ...
- کمک من ؟ نکنه فکر می کنی با یه دکتر سالم طرفی ؟ من قطع نخاع شدم مجید می فهمی ؟ می فهمی یا برات بگم که باید یکی همیشه بهم کمک کنه ... یعنی دیگه هیچوقت نمی تونم بیام بیمارستان کارم رو ادامه بدم می فهمی ؟.... یعنی همه چی کشک .... بعد این باید بشینم تو خونه بغل دست سحر کارهای خونه بکنم ....
بغضش راه گلوش رو بست و ملافه رو روی صورتش کشید .
مجید با تاثر نگاهی بهش انداخت اما زود به خودش مسلط شد .
- نگو که دکتر نمی فهمی که زلزله شده و همه تو وضعیت مشابه هستن نگو که نمی خوای درک کنی که زنده بودنت شبیه یه معجزه بوده ....
- می خوام تنها باشم
مجید حال پارسا رو می فهمید می دونست چقدر به شغلش افتخار می کنه و چقدر از این که می تونست وسیله ای باشه تا مریضی رو شفا بده خوشحال می شد اما خب هیشکی در امان نبوده حتی دکتر ....

***

- اون پسره از وقتی ثمین رفته جیم شده فکر کنم دلباخته ثمین شده بود
- ثمین که اصلا محلش نمی ذاشت اصلا نه به اون نه به پسرهای دیگه الان که وقت این کارا نیست
- چی بگم والا دختر مهربون و خوشگلی بود
- پدر و مادر داشت ؟ هیشکی سراغش نیومد اونم سراغ هیشکی نمی رفت
- نمی دونم خبر ندارم سرش به کار خودش بود اصلا حرفی از خودش نمی زد دختر تو داری بود
- خانم ها این جا چیکار می کنین ؟ انگار مریض هاتون کمتر شدن یه کم جون گرفتین ؟
دو پرستار با دیدن دکتر از جا بلند شدن و سلام دادن و به کارشون مشغول شدن .

***

فقط می تونست کار خدا باشه پیدا شدن حاجی مراد و پناه دادن به علی و محمد . علی تو دلش از خدا ممنون بود اگر اتفاق بدی می افتاد مسئولیت محمد به عهده اون بود اون پیشنهاد داده بود اما خدا همه راه ها رو براش هموار کرده بود . حاجی مراد بعد از این که بچه ها رو به کلبه اش برد براشون غذا آورد و وقتی بی قراری و بی پناهی اونا رو دید تصمیم گرفت بهشون کمک کنه احساس مسئولیت می کرد خودش هم کنجکاو شده بود که ببینه چی می شه ، از دوستش که راننده کامیون بود خواهش کرد اونا رو به تهران برسونه و این جوری بود که بچه ها با حاجی مراد و دوستش راهی تهران شدن ...

 
ادامه دارد ...

 

/ 7 نظر / 6 بازدید
لیلا

با سلام از همه دوستان شرمنده ام که دیروز نتونستم به روز کنم انقدر سرم شلوغ بود و روز کاری پر مشغله ای داشتم که اسمم هم یادم نمی اومد اهل بدقولی نیستم اما واقعا نمی تونستم دیروز بنویسم از همه دوستان و همکاران عزیزم معذرت می خوام [شرمنده][خجالت][شرمنده]

لیلا

اگه کم و کاستی داشت ببخشید و اگه زیاد بود بگین تا اصلاح کنم !!! [شیطان]

لیلا

[نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند]

انار

نفسم توی سینه حبس شد...آقا خیلی نامردین این دکتر رو قطع نخاع کردین ...جگرم کباب شد[گریه][گریه]به جوونیش رحم میکردی بابا...به زهراش[گریه] کلا در مجموع داستان خوب پیش رفت ...بالاخره تکلیف مریم و مامانش هم مشخص شد .... ممنون لیلا جان[گل][لبخند]

سایه سپید

سلام...خوشحالم نوشتید....تعجب کرده بودم!!!! وای دلم خیلی برای دکتر سوختید!!!!بلایی بود که خودم سرش آوردما!!!!اما حیف بود...بقیه از زیر آوار در اومدن صحیح و سالم....ولی دکتر بیچاره......[گریه]سالم بود رفت قطع نخاعی بیرون اومد!!!!!!![گریه]آی دنیا دنیا!!!!!خب سحر چقدر سنگذله ولش کرده تو این وضعیت رفته!!!!بذار یه آشی بپزم براش!!!![نیشخند] علی هم دیر داره می آد به مهلکه....اونم جا می کنم توش....مرسی لیلا جونم....خیلی خوب و عالی نوشته بودی.....کلی ایده اومد به ذهنم....[لبخند][گل]

تازه نفس

سلام من الان دیدم می رم بخونم مرسی لیلا جان

Memorialist

ممنون لیلا جون [گل]