قسمت یازدهم

مریم عزیزم صبح شده چشمات رو وا کن ، مگه نمی گفتی امروز می خوام با افسانه برم کلاس ورزشی ثبت نام کنم ؟
مریم به زحمت خواست چشماش رو باز کنه سخت بود به زحمت لای چشماش رو باز کرد همه جا تاریک بود یواش یواش روشن و روشن تر شد و تونست ببینه ، مادرش نبود ، اما صدای مادرش رو شنیده بود ، همه جا پر گرد و خاک پر صداهای عجیب و غریب بود جیغ فریاد گریه ضجه نمی فهمید چه اتفاقی افتاده ، ین جا خونه شون بود ؟ این جا که بیشتر
شبیه یه ویرانه است ، چشمش به مادر جون افتاد که یه کم دورتر رو زمین افتاده بود و صورتش خونی بود ، قلبش از جا کنده شد یادش اومد که زلزله شده بود و تو لحظه آخر مادرجون رو بغل کرده بود و به چهارچوب در چسبیده بودن ، خواست بلند شه و بره کنار مادرجون اما تا خواست این کار رو بکنه درد شدیدی تو بدنش پیچید ترجیح داد حرکت نکنه صداش رو بلند کرد و مادرجون رو صدا کرد ، نفس های خیلی آهسته مادرجون رو شنید اما مادرجون جواب نمی داد ، مادرش ، پدرش ، مانی ، دایی کجان ؟ هنوز تمرکز نداشت که درست فکر کنه ،  خودش رو با وجود درد شدیدی که هر لحظه بیشتر می شد به مادرجون رسوند و تکونش داد مادرجون مادرجون بیدار شین منم مریم ....


***

با تکون دستی به خودش اومد .
- حالت خوبه ؟
فقط تونست سرش رو تکون بده
- اگه حالت خوبه پاشو کمک کن
ثمین نگاهی به دور و برش انداخت بیمارستانی که تا چند لحظه قبل تمیز و مرتب و شیک بود و هیچ صدایی توش نبود الان درهم برهم و پر صدای گریه و فریاد بود نگاهی به خودش انداخت ظاهرا هیچ اتفاقی براش نیوفتاده بود یاد دکتر افتاد که باعث نجاتش شده بود ، وای پدرش ، پدرش کجاست ؟ به دو خودش رو به سالن رسوند آنقدر جمعیت زیاد بود که به زحمت خودش رو به اتاقی که پدرش بستری بود رسوند ،‌ به جای دو تا تخت چندین تخت کنار هم چیده شده بود و آدم های زخمی و بدحال روشون بستری بودن اتاق پر ادم بود هر چی نگاه کرد پدرش رو ندید باید می رفت تو اما جمعیت بقدری زیاد بود که نمی تونست به در ورودی برسه
- چرا اونجا واستادی ؟ بیا کمک ، این داروها رو ببر به طبقه پایین دکتر منتظره
- آخه خانم من ...
- دخترم الان وقت اما و اگر نیست الان که کادر بیمارستان تکمیل نیست و این همه مریض بدحال و اورژانسی هست باید اونایی که سالم هستن به داد مصدوم ها و زخمی ها برسن بدو دخترم بدو من این جا هزار تا کار دارم
و ثمین رو تا کنار پله ها تقریبا کشوند ، ثمین گیج شده نمی دونست باید چیکار کنه


***

همه جا تاریک بود صدای گریه می اومد خوب که گوش داد صدای زهرا رو شناخت تلاش کرد بلند شه اما همه جا تاریک و خودش زیر شی ای که نمی دونست چیه گیر کرده بود با صدای بلند زهرا رو صدا زد گریه شدیدتر شد ، چیکار می تونست بکنه ، چرا یادش نمی اومد کجاست ؟ زهرا چرا گریه می کرد ؟ علی چرا کامپیوتر رو بهش نمی داد ؟ پارسا کجاست چرا نمی اد کمکش کنه ؟ چرا این شب تموم نمی شه ؟ چرا کسی این چراغ ها رو روشن نمی کنه ؟ خدایا چه اتفاقی افتاده ...


***

اکثر خونه ها و ساختمونا ترک خورده و فرو ریخته بودن ، همه مردم تو کوچه و خیابونا سرگردون بودن همه تلاش داشتن خانواده هاشون رو از زیر آوار بیرون بیارن ، سیل گروه امداد و کمک به سوی تهران از شهرهای دیگه سرازیر شده بود ،‌ چادرهای سفید امداد همه جا مستقر شده بودن ، برای هر خانواده ای و بعضا برای چندین خانواده چادر داده شده بود ،‌ همه پریشون و سردرگم بودن کمتر خانواده ای پیدا می شد که عزیزی رو از دست نداده باشن ، الینا تو کوچه ها دنبال خونه ای که داشتن می گشت ، اگه هم قبلا خونه ای بود الان نبود چون پیداش نمی کرد نگاهش بی هدف زیر آوار ها رو می گشت شاید دنبال فهمیه خودش هم نمی دونست منگ بود دیدن اشکان با اون وضعیت که کنارش جون داده بود ، بهش شوک وارد کرده بود ، هر چند مثل بقیه هیچ احساسی بهش نداشت اما تا حالا مرگ کسی رو به چشم ندیده بود ، ترس ریخته بود توی وجودش ، کنار خرابه ای که فکر می کرد خونشون بوده باشه رو زمین ولو شد یعنی فهیمه این زیر بود ؟ قلبش فشرده شد چشاش پر اشک شد و به اولین کسی که نزدیکش بود با گریه توضیح داد که دوستش اونجا بوده ، کسی تعجب نکرد دیگه عادت کرده بودن ، چند مرد به سوی ساختمون رفتن که مثل ویرانه فرو ریخته بود و شروع به کند و کاو کردن ...

 

ادامه دارد ...

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Memorialist

سلام ! ممنون . خوب بود . اما من همچنان می گم مرگ و میر باید بیشتر باشه ! بعلاوه اینکه من شنیدم اگه خدای نکرده اگه زلزله بیاد تو تهران اونقد خرابی به بار میاد که عمرا گروه امداد بتونن به این سادگی ها برسه ! [گریه][نگران] راستی من می گم یک نفر قبل اینکه بیاد دوباره به وضعیت تک تک خانواده ها برسه اول کامل زلزله رو تصویر سازی کنه ! یک نمای کلی و هولناک بدیم بد بریم تو جزییات . و این قسمت رو بذاریم قبل از قسمت انار خانوم . چون این طوری فقط حرف زلزله به میان اومده کسی نمی تونه لمسش کنه ! بازم ممنون [گل]

سایه سپید

الان دیگه زمین رو گاز می زنم ها!!!!نظر نوشتم به اون توپی!!!نفرستاد!!!!! [کلافه] از دست این سرعت نت افتضاح...دارم افسرده می شم از این وضع!!!! خب توی اون نظر گفته بودم که نمی خواد قسمتی بنویسیم و بذاریم قبل از داستان انار جون....آقای یگانه خیلی راحت می تونن تصویر سازی کنن بدون اینکه لطمه ای به داستان بخوره....فقط یه کوچولو دقت کنن... این داستان هم خوب بود...دست لیلا جون درد نکنه...فقط یه مقدار تصویر سازی بیشتری لازم داشت....چون با اون تصویراس که داستان ساخته می شه.....و باید تصویرا جوری ساخته بشه که قابل لمس باشه برای خواننده..... بازم ممنون و خسته نباشید...

ابن یمین

سلام. ممنون.دستتون درد نکنه[لبخند] خیلی قشنگه. با نظر memorialist موافقم. بازم ممنون[لبخند]

رویا

سلام لیلا جون[پلک] آفرین[دست]. خیلی قشنگ بود دستت درد نکنه[قلب][ماچ]. وای چقدر نوشتن درمورد زلزله سخته...[اوه] خدا رو شکر این قسمتاش به من نیوفتاد[نیشخند].

سایه سپید

سلام...امروز نباید آقای یگانه آپ می کردن؟؟؟برای خوندن داستان اومدم اما نیست که!!!!تازه من دو روزی نیستم ها!!!!

anar

لیلا جان سلام خیلی خوب و روان ادامه داستان رو به رشته تحریر کشیده بودی ممنون[دست] با نظر ممورالست هم موافقم قبل از اینکه وارد جزییات بشیم باید یک نمای کلی میدادیم قبل از من آقای سنتوری رفتن تو زلزله منم جو گیر شدم [خجالت][نیشخند]

انار

نوبت کیه آقا چرا آپ نمیکنین[منتظر]

سایه سپید

من داستان رو می نویسم....ببینم می تونم یه جوری به عقب برگردم و صحنه ای رو تداعی کنم یا نه!!!!!تا چه شود....آقای یگانه اگه اومدن داستان بعد از منو بنویسن....چطوره؟؟؟

سیاه خان

خیلی زیبا و روون نوشتی لیلا جان . برات آرزوی موفقیت میکنم . توی حوادث اینچنینی اتفاقات زیادی رو میشه گنجوند . توی زندگی ما هر اتفاقی رو باید پیش بینی کرد گلم .[خوشمزه]

سایه سپید

بچه ها داستان رو نوشتم....امروز رفتم آپ کنم اما اینترنت کافی نت قطع شد دماغم سوختید...تازه دو تا کافی نت رفتم ولی هر دو سرورشون صبا نت بود و قطع بود...داستان رو هم میون درس و امتحانا نوشتم....دیشب خیلی خسته بودم.... اگه بد شد به بزرگی خودتون ببخشید....