قسمت بیست و سوم

ناخودآگاه دستهاش رو به سرش گرفت و روی زمین نشست.کتاب روی ویرانه ها افتاد.آروم گرفت!!صدای جیغها قطع نمیشد. همه عصبی بودند.گاهی ،حتی صدای فرو ریختن آوار هم ترس به جانشان میریخت.ناصر از جایش بلند شد ،کتاب را برداشت .زیپ کاپشنش را باز کرد و کتاب را آنجا گذاشت.برگشت،نگاهی کرد و به راه افتاد.

                                          *****

_ما میدونیم تهران ..از همه چی خبر داریم..

علی دستش رو گرفت جلوی دهان محمد:حتی...حتی ..میدونیم که شاید خونواده هامون....میخوایم بریم تهران .شما کمکمون میکنید؟

-این وقت شب که موقع رفتن نیست.هوا هم خرابه..یعنی فردا خراب میشه ...

-شما از کجا...

-شامه گرگی اشتباه نمیکنه.اون میفهمه.کلبه من چند متر اون طرفتره.هم گرمه ..هم امنه..بهتر از اینه که اینجا بمونین.خدا هم بزرگه..بالاخره یک راهی برای رفتن پیدا میکنیم.فردا نشد ..پس فردا..

-ولی ..آقا..

-میدونم دلتون هزار راه نرفته رو رفته و برگشته ..ولی چاره ای نیست رفقا...

پیرمرد بدون کلامی دیگر به راه افتاد و محمد و علی به دنبالش....

                                         *****

پانزده روز گذشته بود.پانزده روزی که هر دقیقه اش شبیه کابوسی بی انتها به نظر میرسید.امدادرسانی ها نظم گرفته و راههای ارتباطی گشوده شده بود.هر آنچه فروریختنی بود ،با پس لرزه های بعد از زلزله آوار شده و دیگر چیزی برای شکستن باقی نمانده بود.

دماوند ،درخشان و استوار به تکاپوی مردم لبخند میزد.آسمان شهر ...آبی تر از هر زمان دیگری ...با خورشید کم جان پاییزی میدرخشید،بی آنکه کسی حوصله تماشایش را داشته باشد.

                                         ***** 

سحر ،زهرا را بغل کرده و کنار شومینه نشسته بود،زیر لب با خودش زمزمه میکرد که مادرش یک فنجان چای روبرویش گذاشت و نشست.

-سحر..مادر!انقدر زهرا رو تو بغلت نگیر.بزار استراحت کنه ...یه حرفی بزن ...به خدا غمباد گرفتم ...مستانه و پیمان رفتند...این بچه ها بعد از خدا من و تو رو دارند..نگاشون کن ....

-اگه ...اصرار نکرده بودم ....مسی ..نمیخواست بیاد مامانم...میگفت برای عید میخوان برن مالزی پیش برادرشوهرش...گفتم ...حالا که عید هم نمیبینمت ..تعطیلات دیگه ای هم نیست..تو...وقت داری....نمیدونستم ...وقتی نداشت مادر....هق هق گریه امانش را برید.

صدیقه ،زهرا را از آغوش سحر بیرون کشید و برد.

-نبرش مادر...گریه نمیکنم ..بزار جلوی چشمم باشه ...

                                         *****

-کار من دیگه تموم شده ...دارم میرم.انقدر نیروهای متخصص و تازه نفس اومدن که دیگه نیازی به یکی مثل من نیست.میدونین دوهفته زمان زیادی نیست ...اونم برای عوض شدن ...برای ....همیشه فکر میکردم سالها زمان میبره ...و حتی شاید هیچ وقت ....اما از اون لحظه ای که زمین زیر پاهام لرزید ....همه چیز به یک دم بنده ..به یک لحظه..اندازه یک چشم بر هم زدن....

-دوست داریم بمونی....رفتن یا موندنش با خودته.همه بهت عادت کردند ..خیلی هاشون فقط شما رو میشناسند.وابستگی پرستار ..یا دکتر با مریض طبیعیه و گاها پیش میاد.موقعیتهایی از این دست که هر کس دلش میخواد به یک بند هم چنگ بزنه تا به آرامش  برسه ...وابستگیها بیشتر و عمقی تره ...روزهای سختی رو گذروندید،با اینکه خودتون هم حال و روز خوشی نداشتین...مریض اتاق....

-اتفاقا به خاطر همون میخوام برم.....و ذهنش پر کشید به چهارشنبه گذشته و....

                                         ادامه دارد....

/ 9 نظر / 5 بازدید
Memorialist

عالی بود انار جون عالی [تایید][دست]ای کاش بیشتر می نوشتی ! [رویا]ممنون[گل]

تازه نفس

سلام هنوز نخوندم ولی ممنون که به موقع آپ کردین برمیگردم [گل]

سایه سپید

به به!!!!خوب زمان رو جلو بردید ها!!!!!!!! مرسی انار جونم...فقط و فقط یه سوال...این آخریه کی بود؟!دوست من بود؟![نیشخند]ثمین؟! دکتر چی؟! ازش ننوشته بودید.... بچه ها کلا حس می کنم یه جاهایی از داستان از دست رفته....مثلا سرنوشت زن دایی مریم که حامله بود.....وقت زایمانش بود.... تازه معلوم نیست علی چطوری اومد تهران و آیا خانواده ش رو پیدا کرد یا نه.....الان کجاس؟! چرا فقط سحر و زهرا هستن؟! مامان بزرگش از کجا پیدا شد؟![نیشخند] اما دستتون درد نکنه....خیلی عالی بود...خسته نباشید...کاش بیشتر بود....

سایه سپید

وای....من شنبه دیگه که نوبتم می شه امتحان دارم!!!!باید این سه شنبه بعد از خوندن قسمت لیلا جون بنویسم....خدا بخیر کنه.....

تازه نفس

مرسی انار جون خیلی خوب قصه پیش رفت ... خوب کردی بردیش جلو مرررسییی [دست][گل]

رویا عبدی

سلام انار جونم.[پلک] خیلی عالی بود![تایید] مرسی عزیزم.[بغل][گل] همه ی همه ش ، به خصوص اون قسمت توصیفت از دماوند و آسمون شهر[دست][گل] خیلی خوب بود! بازم مرسی[لبخند][گل]

علی سنتوری

[گل]عالی[دست] ممنون

لیلا

خیلی زود نوبت من نشد ؟!! [نگران][نگران] مستانه ، پیمان ، صدیقه کیان ؟ [سوال] چرا از دکتر خبری نیست ؟ سهند چی شد ؟ [نگران]

لیلا

همیشه انار جون کار رو باز می ذاری تاهر جوری که دوست دارم بنویسم [ماچ][بغل] ممنونم ازت اما خیلی می ترسم [وحشتناک] کاش همه می نوشتن این همه زود زود نوبتم نمی شد !! [زبان]