قسمت هجدهم

- می بینی علی همه سرپرست ها و مسئول هایی که ما رو آورده بودن برگشتن تهران ببینن چه بلایی سر خانواده هاشون اومدن اما ما رو سپردن به اینها و نه خودشون ما رو برمی گردونن نه می ذارن خودمون برگردیم
- دست رو دلم نذار پسر دارم این جا دق می کنم چقدر مامانم گفت نرو چقدر گفت دلم شور می زنه
- دلم می خواد زودتر تکلیفمون مشخص بشه از این امر و نهی ها و از این دلشوره ها و نگرانی ها جونم به لبم رسید چرا کسی از ما سراغی نمی گیره علی یعنی فکر می کنی که ....
گریه امانش نداد ، علی مستاصل و پریشان در حالی که سعی می کرد بغضش رو مخفی کنه و اشک هاش نریزه سر محمد رو بغل گرفت و ناخود آگاه اشک هاش روی صورتش جاری شد .
علی با خودش فکر کرد دیگه بیشتر از این  نمی تونه این جا دوام بیاره باید هر جور شده خودش رو به تهران برسونه اگه محمد هم می خواست اونم با خودش می برد و دوتایی از اردو فرار می کنن . به خودش حق می داد که این کار رو بکنه باید خبری از خانواده اش بدست می اورد بی خبری دیوانش کرده بود .

 

***

کل بیمارستان رو گشته بود حتی با چشم گریون وسط جنازه ها هم رفته و به اونا هم نگاهی انداخته بود هرچند که با دیدن بیشتر اونا حالش بد می شد اما باید پدرش رو پیدا می کرد احساس عذاب وجدان در مورد پدرش عذابش می داد باعث این که به بیمارستان بیفته خودش بود هر چند ساسان باعث شده بود اما ....
یه دفعه یاد ساسان افتاد چه بلایی سرش اومده بود ؟ قرار بود دم در منتظرش باشه که برگرده اما ثمین که از بیمارستان بیرون نیامده بود . پرستار صداش کرد دیگه همه ثمین رو می شناختن و ناخواسته یکی از پرستارها شده بود .
از خیال ساسان اومد بیرون اگه بلایی سرش اومده باشه حقشه . اگه پدرش طوری شده باشه .... چشماش پر اشک شد ، بدون این که متوجه باشه با صدای بلند گفت ساسان نمی بخشمت ...

 

***


بالاخره مریم و مادرجون هم از زیر آوار بیرون آورده شدن . شوک شدیدی به مریم وارد شده بود . مادر جون خیلی وقت بود که دیگه زنده نبود ، اینو دکتری که معاینه اش کرده بود گفت . مریم قادر نبود حرف بزنه از مرگ مادرجون اونم در کنار خودش شوکه شده بود یکی از پاهاش شکسته بود و بدنش ضرب دیده بود از بینی اش هم خون می اومد تو حال خودش نبود فقط با بی قراری نگاه می کرد بقیه کجا بودن ؟ اصلا کسی براش مونده بود ؟

 

***

فهیمه لبخندی به الینا زد که بیشتر شبیه دهن کجی بود ، الینا خوشحال دستش رو گرفته بود و مدام حرف می زد
- تا حالا از دیدنت اینقدر خوشحال نشده بودم خره !
- اگه بدونی چقدر بخاطرت گریه کردم فهمیه ! منم ها همون الینا که مسخره ات می کرد وقتی گریه ات میگرفت و می گفتی دلت تنگ شده یادته ؟
فهمیه دستش رو فشرد خودش رو و زنده بودنش رو مدیون الینا می دونست .

 

***


سحر فقط یه چیزی می گفت و بی قرار می خواست از جاش بلند بشه دکتر به زحمت نگه اش داشت . سحر فقط زهرا رومی خواست داشت خون گریه می کرد به زمین و زمان بد و بیراه می گفت حمله می کرد به دکتر

- چرا این جا نشستی ؟ چرا هیچ کاری نمی کنی ؟ بچه مون بچه خودمون جیگر گوشه مون اونجا توی اون خرابه است انوقت تو نشستی این جا ؟ مگه نمی دونی بچه ام از تاریکی می ترسه ؟ زهرای منو دربیار عزیزدلم رو جگر گوشه ام رو می خوام . پارسا دیر اومدی و وقتی هم اومدی هیچ کاری نکردی ، چرا قدر مریض هات برات ارزش نداشتیم ؟ اونی که زیر اوار مونده بچه تو هم هست چرا درش نمی اری ؟ بچه ام داشت گریه می کرد صداش ضعیف و ضعیف تر شد و دیگه قطع شد پارسا اگه بلایی سرش بیاد نمی بخشمت ...
کجا بودی این همه مدت ؟ یادت بود که تو هم یه خانواده ای داشتی ؟ یا باید مریض ها تموم می شد بعد می اومدی ؟
سحر گریه می کرد فریاد می زد و با بی قراری می خواست خودش رو به خرابه برسونه دکتر بیشتر از اون نتونست خودش رو کنترل کنه تا به خودش بیاد یه سیلی به سحر زده بود و سحر مات و مبهوت فقط خیره نگاهش می کرد . سحر رو به دست امدادگر سپرد و با قد خمیده از چادر بیرون اومد شونه هاش بدجور تکون می خورد ...

ادامه دارد ...

 

/ 8 نظر / 7 بازدید
غریبه

رفتي و نديدي که چه محشر کردم با اشکتمام کوچه را تر کردم وقتي که شکست بغض تنهايي من وابستگي ام را به تو باور کردم

تازه نفس

مرسی لیلا جان می رم می خونم باز می آم [لبخند] فعلا روز خوش [گل]

تازه نفس

خیلی خوب قصه رو پیش بردید . ممنون [دست]

سایه سپید

سلام لیلا جون[گریه][گریه][گریه]بیچاره دکتر!!!!چقدر باید فشار روش باشه!!!!..... مرسی از اینکه اینقدر خوب ادامه دادی!!! آخ جون فرار از اردو!!!!نوبت من هست دیگه!!!![نیشخند]اگه آقای یگانه تا فردا خبری ندن من نوشتمش!!!!![نیشخند] [هورا]من از موضوع فرار بیشتر از زلزله خوشم می آد!!!!البته ببینم حالا چی می شه!!!![نیشخند] فقط یه چیزی!!! راهها بسته هست....چطوری اینقدر سریع مسئولین بچه ها رو به دست کسی سپردن و رفتن؟!تازه اینام شب هست فکر فرار به سرشون زده دیگه؟!

علی سنتوری

مررررسی[گل]

سایه سپید

وبلاگ یکی دو تا از دوستان باز نشد....از همینجا ایام الله حسینی رو بهشون تسلیت می گم... عالم همه محو گل رخسار حسین است ، ذرات جهان درعجب از کار حسین است . دانی که چرا خانه ی حق گشته سیه پوش ، یعنی که خدای تو عزادار حسین است

رویا

سلام لیلا جونم.[پلک] واااای عالی بود. مرسی عزیزم[تایید][دست][گل]. با ینکه یه چند قسمت از گروه دور بودی، خیلی عالی تونستی خودتو برسونی.[پلک] تبریک میگم.[لبخند][گل] معذرت بابت اینکه دیر شد.[شرمنده][گل]