قسمت یازدهم

 

«. . . وَمَن یُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى وَإِلَى اللَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ. . .*»

آقا مرتضی قرآن رو بست . مرجان کف زمین چمباتمه زده بود و با چشمایی پف کرده ، مگسی رو دنبال می کرد . حنانه آروم به جایی نامعلوم خیره شده بود . فضا سنگین بود . هیچکس توان حرف زدن نداشت . ولی باید این اتفاق می افتاد . آقا مرتضی نفس عمیقی کشید .دست روی شونه های حنانه گذاشت . کمی صداش می لرزید. گفت : « امضا می کنم ! »

***

زندگی غم داره ، شادی داره ، بالا داره ، پایین داره . . . . گرچه واسه ما همش سرازیری بوده ! چه روزگاری داشتیم . یادته ؟! من که چیزی نمی خواستم! نمی دونم ، شایدم زیادی می خواستم ! حکایت ما شده ، حکایت زرنگبازی و جوون مرگی !! مردن که شاخ و دم نداره . شدم مرده متحرک . مرجان به من بد کرد . به همه بد کرد . بیشتر به خودش . همیشه زود قضاوت می کرد .یه طرفه به قاضی رفتن که هنر نیست . بی انصاف تو حکماشم تخفیف نمی داد ! من که کاری نکرده بودم . حقم این نبود . نگفتی آخه حَسَنَکَم خدایی داره ؟! نه این نبود . چه فکر و خیالایی داشتم . ولی مرجان همه رو یه روزه به باد داد . اون روز . تو بیمارستان . یادته؟! حتی نذاشت براش توضیح بدم ... .

اصلا نمی دونم این چیزا رو چرا برای تو تعریف می کنم . شاید چون تو ام تو قضاوتات عجول بودی ! تا می گفتم " ف " ، تا فرحزاد رفته بودی و برگشته بودی ! آخه خوش انصاف ، شاید می خواستم بگم " فدای تو ! " . ولی عیب نداره . پوست کلفت شدم دیگه . مثل خودت کرگدن ! آخ رضا ، چقدر دلم تنگ شده برات  .راستش برای همه . شاید بیشتر برای مرجان . هیچ کس ندونه ، تو که خوب می دونی چقدر دوسش داشتم . راستش هنوزم دارم . خیلی دوست دارم دوباره ببینمش . الآن هیجده ساله ازش خبر ندارم . درست از همون شب هفت محسن . آبان هشتاد و شیش بود . یادته ؟! همون شبی که بابام ، بدون هیچ دلیلی، سکته کرد و مرد !

دوست دارم ببینمش و همه چیزو براش توضیح بدم . بگم ، اونطوری که تو فکر می کردی نبوده . بگم که چقدر دوسِت داشتم . یعنی دارم ! حتی فرصت نشد ، درست و حسابی ، بابت محسن بهش تسلیت بگم. نشد ازش تشکر کنم . بگم اگه " محسن " بخشش نمی کرد که دیگه محسن نبود ! بگم که . . . . آخ رضا . چقدر حرف دارم که هیچ وقت نشد بهش بگم . هیچ وقت .

***

تو آینه نگاه کرد . چقدر لاغر شده بود . با اون سیاهیای زیر چشمش ، با میتی که همین الآن از گور بلند شده باشه ، مو نمی زد ! این هفت روز ، عین هفت سال گذشته بود . کی می تونه بگه دقیقا چی تو دلش می گذشت ؟!

قطعا پریشون بود . مثل هر خواهرِ برادر مرده دیگه ای ! ولی اینکه چی فکر می کرد ، الله اعلم !

همون مانتوی جین ، که محسن دوست داشت ، پوشیده بود . تو انتخاب روسری کمی شک داشت . ولی بالاخره یکی رو برداشت . وسایلش رو جمع کرده بود . چادرش رو سر کرد و کیفش رو به دوش انداخت . در رو باز کرد و وارد فضای شلوغ هال شد . همیشه از شلوغی بدش می اومد . اونم فامیلایی که حتی برای یه شام خوردن ساده هم نمی تونست تحملشون کنه !

سرش درد می کرد . بی اعتنا به همهمه و وزوز آدم های اطراف ، به سمت در رفت . حنانه که زیر چشمی مواظبش بود ، گفت : « مرجان . کجا شال و کلا ه کردی ؟! »

دوست نداشت جواب بده . ولی چاره دیگه ای نبود . حالا چند نفر دیگه هم متوجه مرجان شده بودن . به جایی رو زمین ، انگار که دنبال چیزی می گرده ، خیره نگاه می کرد . زیر لب جواب داد : « باید برم دانشگاه . کلاس دارم ! »

حنانه اشاره ای به ساعت کرد و گفت : « می دونی ساعت چنده ؟! » کمی سرش رو بالا اورد تا تونست ساعت که هشت رو نشون می داد ببینه . هوا کاملا تاریک بود ! چیزی نگفت . دست حنانه رو روی شونه هاش حس کرد . کمی لرزید . مثل کسی که از چیزی منزجر شده باشه !! « به من دست نزن ! مامان به من دست نزن ! گفتم به من دست نزن !! » جمله آخر رو با آخرین توانی که داشت فریاد زد! همه ساکت شدن. حنانه کمی فاصله گرفت . بی بی و آقا مرتضی نزدیکتر شدن . صدای شکستن ظرفی از آشپزخونه به گوش رسید . بچه ها ، که صداشون تا هفت کوچه اونورترم می رفت ، مات و متحیر ، مثل یه موجود عجیب که احتمالا از فضا اومده ، مرجان رو وارسی می کردن ! از نوک سر تا کف پا . از کف پا تا نوک سر . از نوک سـ . . . !

چند لحظه سکوت بر قرار شد . شاید تو همین فاصله به این فکر افتاد : « حالا که همه جمعن ، بذار بگم تا بدونن ! » اشک توی چشماش حلقه زد .

« اونی که الآن زیر خاکه ، برادرمه . پسرت مامان . می بینی ؟! تختش خالیه . می بینی ؟! می خوای بگی خیلی قوی هستی ، مثل کوه ؟! خب باش ! به من چه !! من نمی تونم . خسته شدم . از دست همتون بیزارم ! بابا ، چطور دلت اومد ؟! اون پسرت بود ! تو کشتیش بابا ! حالا مدال افتخارم می خواین ؟ داداشمو تیکه تیکه کردین که یه گزارش تو تلویزیون پخش کنن که چه خانواده فداکاری ؟ یه مشت لاشخور بی همه چیزم بیوفتن روش ؟! » صداش به وضوح می لرزید . برگشت . تو چشمای ناصر نگاه کرد . یه گوشه کز کرده بود . چه فکر و خیالایی داشت . چقدر امید بسته بود که با این پیوند ، پیوندشون عمیق تر شه . ولی . . . .

« . . . بی بی ! چی شد اونهمه گریه و زاری ؟! چی شد اونهمه نذر و نیاز ؟! پس کو اون خدای رحیمت ؟! دیگه بریدم . از همتون . مامان ببین کیا دورو برتو گرفتن ! یه مشت احمق و دزد و شیکم گنده ی . . . » همه رو از نظر گذروند . نفس نفس می زد . دیگه نتونست حرفشو ادامه بده . از روی دایی حسین که می خواست رد شه ، کمی بیشتر مکث کرد و با غیض نگاهشو پس گرفت !

سکوت سنگین تر شد . شاید اگه مثل سنت مرسوم همه صحنه های دراماتیک ، اونم از نوع ایرانیش ، حنانه یه کشیده می خوابوند زیر گوشش ، همونجا می شست و گریه می کرد و همه چیز فراموش می شد و کسی به دل نمی گرفت و تازه دلداریشم می دادن ! اما از اونجایی که زندگی واقعی خیلی پیچیده تر از این حرفاست ، روزگار بازی دیگه ای رقم زد ! حنانه درو باز کرد و با اشارش ، مرجان رفت ! چادرش از روی روسریش سر خورد . ولی اهمیتی نداد . رفت . به همین سادگی!!

« کمرم شکست ! » حنانه اینو گفت و از حال رفت .

*لقمان آیه 22

                                                                                                       ادامه دارد . . .

/ 19 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انار

خیلی غم انگیز شد[گریه][گریه]قلبم گرفت. یه کم دیگه صبر میکردی برای روشن شدن تکلیف ناصر و مرجان.زود بود یه ذره.خیلییییییییییی زود بود.[دلشکسته]

رویا

جدا قلم قابل تحسینی دارین... واقعا نمی دونم چی بگم[متفکر] فقط تبریک میگم به این همه قدرت تخیل...[دست] به جاهای جالبی رسید. عالی شد..[گل]

غریبه

من گیج شدم[ناراحت] پس اون دختره که دسته گل اورد کی بود؟ چی شد؟

سایه سپید

از دیروز رفتم توی این فکر که....اون دختره کی بود!!!!!یه جوری اون قسمت داستان ول شد و اومد به این سمت....تصمیم ناگهانی اون خانواده....اینجور نیست؟؟؟؟

تازه نفس

خواستم به بچه ها بگم اتفاقا جا باز شد برای نوشتن در مورد اون دختره .... یعنی یه فلاش بک به گذشته و اینکه ناصر چی می خواسته به مرجان توضیح بده که ..... [چشمک] ولی انصافا هر کدوم یه شوک می دین و می رین ها ... حداقل زود به زود اپ کنید

مریم

زیبا که هست.هنرمندانه.ولی غم من واقعی تر از این است[لبخند]

مریم

هر دفعه پیچیده تر! و چه هنری میخواد درست اینا رو سر و سامون دادن! پیچیدگیش قشنگه! باعث میشه دفعه بعد با اشتیاق بیای بازم بخونی. تبریک[گل]

Memorialist

با عرض سلام ! با توجه به نظر نویسندگان و بحث های صورت گرفته در بخش نقد این وب برای حفظ ریتم و زمان های داستان جای قسمت های 10 و 11 با هم عوض شد ! موفق باشید [گل]