قسمت دوم

-  اگه به فرض محال امروز بابا ماشین رو بیاره و فردا راه بیفتیم همه اش 3 روز می تونیم اون جا بمونیم مرخصی بابا داره تموم می شه حالا اگه امروز هم نیاره که دیگه هیچی ... خوش به حال مانی نیومد و این همه استرس و اعصاب خرد کنی رو هم نکشید الان با خیال راحت نشسته تو خونه داره درس می خونه خودش می گه وقتی از پزشکی قبول شدم با هم  یه بار دیگه می ریم مشهد و من 3 شب نذر کردم تو حرم آقا بست بشینم و فقط مناجات بخونم

لبخندی گوشه  لب مادر جان نشست انگار مانی رو می دید دستاش را بالا گرفت و دعا کرد بی شک برای سلامتی و قبولی نوه اش راز و نیاز می کرد . فرزانه نگاهی به مریم انداخت و لبخند معنی داری زد مریم هم لبخندی کم رنگ زد

- اگه مانی رو آنقدر دوست نداشتم حتما از این که اینقدر مادرجون و بابا مامان دوسش دارن حسودی می کردم و دعوا راه می انداختم اما می دونی زن دایی مانی آنقدر خوبه که حق می دم همه دوسش داشته باشن

فرزانه دستش را روی دست مریم گذاشت و فشار داد

- تو خودت یه دسته گلی عزیزم خیلی خوب و مهربونی

- زن دایی جون الهی فداتون بشم شما خودت خوبی که منم خوب می بینی راستی پسر دایی کی به دنیا می اد ؟

فرزانه از لحن پسردایی گفتن مریم خنده اش گرفت دستش رو روی شکمش گذاشته بود و غش غش می خندید

- إإإ زن دایی چرا می خندی خب پسر داییه دیگه
و خودش هم خندید

یه لحظه خنده های فرزانه عوض شد و جاش رو به ناله داد چهره اش از درد بهم فشرده شد. مریم وحشت کرد کسی جز مادر جان خانه نبود همه رفته بودند بیرون ، محمد و شهرام به دنبال گرفتن  ماشین از تعمیرگاه و نسرین هم به دنبال خرید برای مسافرت فردا ،  الان مریم مونده بود و فرزانه و ناله هایی که هر لحظه شدید تر می شد یه دفعه به خودش اومد و اول به سراغ مادر جون رفت وقتی مادر جون احتمال داد که درد زایمان باشه بدو به طرف تلفن رفت و شماره اورژانس رو گرفت ....

****

- فهیمه کجایی ؟ هنوز خوابی دختر ؟ من برگشتم آهای کسی خونه نیست ؟

صدای الینا بود تازه وارد خونه شده بود ته مانده آرایش غلیظی رو صورتش و چشمایی که از قرمزی به سرخی می زد  . لباساش رو انداخت روی کاناپه و ولو شد کسی جوابش رو نداد ، با بی حالی خودش رو تا در اتاق خوابش کشوند و با لباس ولو شد روی تخت و خوابش برد .
فهیمه و ثمین تو اتاق خواب بودن اتاقی که متعلق به فهمیه بود و الان ثمین رو هم به عنوان هم اتاقی قبول کرده بود
- خب ثمین داشتی می گفتی بگو ، برات که گفتم اگه جوابش رو ندیم می ره می خوابه اگه جواب می دادیم باید به حرفهای بی سر و ته اش گوش می کردیم صبح ها هیچوقت تو حال خودش نیست
- اره فهمیه تو بهتر می دونی باید چطوری رفتار کنم مرسی
- تعارف تیکه پاره نکن بگو
- اره داشتم می گفتم ساسان وقتی فهمید که زیر بار خواسته هاش نمی رم وقتی چندین و چند مرتبه به بهانه های مختلف خواسته هاش رو تکرار کرد و نتیجه نگرفت تهدیدم کرد که عکس هام رو می فرسته خونه مون باور نمی کردم اون می گفت عاشق منه می گفت راضی نیست هیچ ناراحتی داشته باشم
- ببخش ثمین جان حرفت رو قطع می کنم مگه تو عکس سکسی داشتی دست ساسان ؟ مگه با هم ارتباط داشتین ؟ منظورم اینکه که ...
چشمان عسلی و خوشرنگ ثمین پر از اشک شد دستش و گذاشت روی دهن فهمیه که ادامه نده
با بغض ادامه داد
- نه عزیزم من فقط  2 تا عکس معمولی داده بودم دستش اونم به خاطر اینکه می خواست به مامانش نشون بده و بیاد خواستگاریم من احمق هم باور کردم من هیچ ارتباطی با ساسان نداشتم حتی می خواست دستم رو بگیره نمی ذاشتم فکر می کردم بعد ازدواج ....
فهمیه مگه من چند سال دارم ؟ همه اش 17 سالمه مگه چند بار با پسرها حرف زدم دوست شدم ؟ ساسان اولین مردی بود که باهاش حرف زدم و دوسش داشتم و ...
اون روزی که جلوی رام رو گرفت و عکس ها رو نشونم داد خشکم زد اینها من بودم اما من که ...
فکر کردم می خواد بازم منو بترسونه محلش نذاشتم نزدیک های خونه بودم که دیدم کسی داره بسته ای رو می ده به پدرم نرفتم جلو ساسان روبرو وایستاده بود و داشت موذیانه لبخند می زد پدرم بسته رو باز کرد و تا عکس ها رو دید دستش رو گذاشت رو قلبش و نقش زمین شد می خواستم برم کمکش اما ... اما فهیمه فرار کردم انقدر دویدم که نفهمیدم کی رسیدم به خیابون یه تاکسی دربست گرفتم و به اولین ادرسی که به ذهنم اومد اومدم ببخش که تو رو هم به زحمت انداختم
و هق هق گریه اش فهیمه را از حالت مات و مسخ شده اش بیرون آورد ...

***


- بابا می ذاری یه دور کوچیک تو محوطه خودمون با ماشین بزنم ؟
دکتر پارسا نگاهی به همسرش و نگاهی به علی انداخت و از ته دل لبخندی زد
- عزیزم درسته قدت بلند شده و به نظر می رسه یه جوان 18 ساله ای اما من و مادرت می دونیم که تو هنوز 15 سالت نشده و نمی تونی فعلا ماشین سوار شی باید یه کم دیگه صبر کنی
- بابا
- تو این محوطه پر بچه هم که نمی شه یه روز با هم می ریم اطراف شهر اون جایی که کسی نباشه خطری هم نداشته باشه یه کم فرمون دستت بگیری
- مرسی بابا
و از گردن دکتر پارسا آویخت و صورتش رو بوسید
دکتر به پشتش ضربه ای زد و رو به سحر گفت
- خانم چه زود گذشت ببین پسرمون واسه خودش مردی شده
سحر نگاه محبت آمیزی به همسرش انداخت و به آشپزخانه رفت برای ناهار مهمان داشت و کلی کار انجام نشده هنوز باقی بود
زهرا در لباس صورتی مثل فرشته ها شده بود سحر تا زهرا رو به این شکل و شمایل دید از خودش بیخود شد و محکم در آغوشش کشید زهرا اعتراض کنان گفت
- مامان مگه من بچه ام این جوری بغلم می کنی ببین دیگه این لباس اندازه ام شده یادته می گفتی وقتی این لباس اندازه ام شه یعنی بزرگ شدم ؟
- اره عزیزم یادم هست
- مامانی یادت هم هست قول داده بودی اگه بزرگ شدم اجازه بدی که خودم تنهایی برم مدرسه و بیام ؟
- خب عزیزم دراین مورد با هم بعدا حرف می زنیم الان می بینی که کلی کار دارم الانه که خاله ات اینها برسن شما دو تا با اونا سه تا می شین یه زلزله چند هزار ریشتری

اخم های زهرا گره خوردند و با صدای زنگ در هر سه به سوی آیفن دویدند ...

/ 14 نظر / 56 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رویا

سلام خیلی عالی بود لیلا جون...[تایید] کاملا" روون و خوب.[دست] فقط تو قسمت قبل وقتی سحر علی رو بغل کرد من تصور کردم کوچیکتر از این حرفاست![چشمک] البته این تصور کاملا اشتباه که اگه بچه ها بزرگ شدن نمیشه برن تو آغوش والدین. فکر میکنم آدم تو هر سنی این نیاز همراهشه، حتی اگه مخفیش کنه... بازم تبریک میگم. خیلی خوب بود[لبخند][گل]

سیاه خان

[دست] سلام لیلا جان . ممنونم که خبرم کردی . من قسمت اول داستان رو نخوندم ولی اینو خوندم . توی نوشتن داستان هم استادی تو . البته چون قسمت قبلی رو نخوندم یه کم گنگه برام ولی از نظر نگارشی زیباست و خوب ارتباط برقرار کرده ای با خواننده . خیلی روان و زیبا نوشته ای . ولی اینجوری سخته که چند نفر یه داستان رو بنویسن که از پایانش هم خبر ندارن . موفق باشی .

انار

سلام لیلای عزیزم[لبخند] داستان رو خوب ادامه دادی..ممنون[دست]از لطفتان هم بی نهایت سپاسگزارم. اما..چند تا نکته...سن علی رو یه خورده بردی بالا..توی قسمت قبلی مکالماتی که بین مادر و علی و زهرا رد و بدل میشه حکایت از ضغر سن اونها داره..بچه ها وقتی به سن و سال نوجوانی میرسند دیگه نمیشه بهشون بگی دوساعت تو وقت داری دوساعت زهرا..[پلک]یا اینکه پسرها وقتی به این سن و سال میرسند به این راحتی هم تسلیم خواهر نمیشن هم احساسات رو به سختی بروز میدن یه چیز دیگه از ته دل میشه بخندی یا لبخند بزنی[سوال] عالی بود ممنون [دست]روان و........[گل][لبخند]

سایه سپید

[دست] عالی بود لیلا جونم.....خیلی خوب بود..... فقط یه چیزی....بچه ها قرار بود باهم کنفرانس بذاریما!!!!هنوز چندتاتون بهم خبری ندادید......[ناراحت] خب من چطوری جمعتون کنم؟؟؟؟

Memorialist

سلام ! آخر ! [نیشخند][هورا] لیلا جون خیلی خوب بود . ممنون . [تایید] دیدم بچه ها وارد بحث شدن حیفم اومد پابرهنه نپرم وسط ! [شیطان] در مورد اینکه به یک داستان بپردازیم که قدیم نظرم رو گفتم (تو قسمت اول) اما وقتی این طوری داستان شروع شد نمی شه یکیش رو پیش برد دیگری رو نه . بهتره هر سه داستان به موازات هم پیش بره به نظرم [متفکر] در مورد سن علی هم به نظرم نباید سخت گیری کنیم . 15 سال هنوز واسه یک پسری که تو اون جور خانواده بزرگ شده هنوز سن شورش و .... نیست . من از اونجایی که با انواع و اقسام بچه ها سر کار داشتم عرض می کنم ! [زبان]این که خوبه من پسر 25 سالشم دیدم که بابای دکترش کنترلش می کنه و قوانینی تو خونه حاکم کردن که همه باید اطاعت کنن . بنابراین نمی شه کلیت داد به این موضوع که به پسر 15 ساله نمی شه گفت تو چی کار کن چی کار نکن . در مورد درد زایمان هم ممکنه بچه بخواد 6 ماهه به دنیا بیاد ! [نگران]من خودم وقتی دنیا اومدم که هیچ کی انتظارش رو نداشت ![نیشخند] در هر صورت باز هم ممنون ![گل]

پرنده آبی تنها

سلام دوست من من منوجه نشدم ادامه داستانی که می گی, باید برگرفته شده از چی باشه ؟ داستان به کجا سوق داده می شه شخصیت پردازی داستان با چه روشی باید بررسی بشه وهزار نکته دیگه که امیدوارم جوابشو بدین البته روش جالبی بود برای قصه نویسی ومن خوشم اومد. یادت نره جوابامو بنویسی وهمچنین چرا اسم داستان شد جن وپری مرسی [گل][گل][منتظر]

تازه نفس

لیلا جان ممنون من امروز فرصت کردم که داستان رو بخونم خیلی خوب بود [دست][دست]

تازه نفس

راستی این داستان می گفت فرزانه ماه های آخر بارداری اشه درسته اما تو کامنت ها دیدم و البته قسمت قبل که ماه های اول !!! بالاخره کدومه؟[سوال]

تازه نفس

بچه ها کی جرات آرودن زلزله رو داره ؟

سعیده

سلام لیلای عزیز خیلی خوب ادامه رو نوشتی منتظرم ببینم ادامه یداستان به کجا میرسه ... من اولین باره که از اول کامل خوندم ...یعنی هر دفعه یه مشکلی پیش اومده که نشده بیام ..امیدوارم این بار تا اخر بتونم بخونم ... دوست من سایه ی عزیز کی داستان رو مینویسه ؟