قسمت دوم

- زود حرف رو عوض نکن . من نیومدم اینجا که دست خالی برگردم ! اونجوریم نگام نکن!

همیشه همینطور بود . نگاه معصومانه ی نیره ، باعث تسلیم شدن همه می شد . وقتی کار اشتباهی هم می کرد ، این نگاه بود که مادر را وادار می ساخت باور کند که دخترش هیچگاه خطا نمی کند.

معلم ها حتی تصور هم نمی کردند که موجود پاک و معصومی مثل او ، بتواند تقلب کند ! یا خانم مهاجر - ناظم مدرسه - تا آخرین روز هم از شیطنت هایش ، بویی نبرد!

همین نگاه بود که حامد را اسیر کرد و در دعوا ها هم ، حتی اگر مقصر اصلی او بود ، همین نگاه باعث می شد ، حامد عذرخواهی کند !

نور ملایمی که از پنجره بر چهره معصوم او می افتاد ، پرتره ی زیبایی را تصویر می کرد ، از الهه ای اسطوره ای !

مهدیس نگاهش را از او دزدید و گفت : هیچ فایده ای نداره ، خودم بزرگت کردم ! دیگه  گول این نگاهات رو نمی خورم . من می دونم چه روح خبیثی پشت اون چشماس ! خانوم گربه ی چکمه پوش!

و با هم خندیدند.

هر دو یاد دوران پر شکوه شیطنت ها افتاده بودند . یاد دانشگاه که چه به روزگار پسرها می آوردند! اصلا حامد ، یکی از شکارهایشان بود برای تفریح! اما روزگار داستانی دیگر برایشان رقم زد!

حالا خنده ها تمام شده بود و هر دو در سکوت به مرور خاطرات خوش گذشته می پرداختند .

مهدیس سکوت را شکست.

- ببین خانومم ! عزیزم ! گلم ! الاغ ! آخه اون که تو سرته به چه درد می خوره؟! خب یکم فکر کن! دوباره منو اونطوری نگاه کرد! حالا خوبه همین الآن گفتم دیگه فایده نداره ها! گول نمی خورم. فقط سه تا راه داری. یا نمی ری ، یا نمی ری ، یا منم میام!

و اخم کرد!

نیره گفت : الهی قربونت برم مهدیس جون . چقدر با اخم خوشگلتر می شی ! کاوه پس چی ؟! اونو می خوای چیکار کنی ؟!

- به تو چه؟! به شوهر مردم چی کار داری ؟ اصلا از اولشم یه نظری به این شوهر ما داشتیا! اگه دوستم نبودی که تا الآن قیمه قورمت کرده بودم !

اشک در چشمان نیره حلقه زد . آرام گونه مهدیس را بوسید و گفت : من اگه تو رو نداشتم چی کار می کردم؟!

 

ادامه دارد...

/ 18 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
وحید

[متفکر] فکر کنم باید از اوله اول بخونم تا ببینم چی به چیه

مهرداد

هم داستان جالبی بود هم سبک قشنگی امیدوارم که موفق باشید[دست]

پرومته

سلام ابن یمین عزیز دوست قدیمی خوشحالم که اینجا با بقیه دوستان مینویسید.و خوشحالم بابت خبرتان. داستانتان را با اشتیاق دنبال میکنم

حسام

سلام به نظر من داستان خوبي هستش ولي بايد كمي گنگ تر عمل كرد نسبت به نوشتن داستان بايد مخاطب در عين هيجان نوشته گنگ هم دنبال انتهاي آن بگردد...

آرامش

سلام ابن یمین عزیز خوبی دوست گلم ممنون از حضور سبزتون داستان جالبی بود قلمتون زیباست ایام فاطمیه رو بهتون تسلیت میگم التماس دعا[گل]

داستانسرا(عمولی)

حرکت جالبی رو شروع کردین و بیصبرانه منتظر ادامش میمونم شاید خودمم یه روزی یه همچین کاری شروع کنم خیلی برام جالب اومد.[گل]

سایه سپید

[نیشخند]خب این دعوا ادامه داره ها!!!!!من فکر می کردم کمی محکم تر پیش بره....یه مقداری لوس شد این قسمت از نظر من!!!نمی دونم چرا!!!!![زبان] راستی گربه ی چکمه پوش چیکار می کرد؟!روح به اون لطافت داشت!!!!کجاش آخه خبیث بود؟![ناراحت]

سایه سپید

امیدوارم ادامه جالبی داشته باشه...منتظر بقیه!!!البته برم قسمت بعدی رو هم بخونم....

نسرین

با وجود اینکه نویسنده تغییر کرده ، خیلی نرم و خوب ادامه را نوشته . بخصوص که در آخر نوشته ی هر کدام از نویسندگان ، اتفاق بعدی در شرف افتادن است !