قسمت سیزدهم

صفر نه یک دو 4 5 6 8 22 8

شماره مورد نظر شما در شبکه موجود نمی باشد. بوووووووووووووووووق

شاید صدمین بار بود که این شماره و چند شماره دیگه رو می گرفت و هر بار جمله های بی ربطی از اپراتور می شنید. هنوز امیدوار بود صدایی او اون سمت بشنوه و آروم شه . اما مگه ممکن بود با وجود چنین زلزه ای هنوز امکان تماس تلفنی باشه ؟! هزار بار خودش رو لعنت کرده بود که چرا وقتی مادرش می گفت نگرانه و می خواست نره اردو عصبانی می شد و سرش داد می زد. یعنی الان زنده بودن ؟! مربی اجازه نداده بود برگرده سمت تهران . یعنی می خواست هم نمی شد. جاده های منتهی به تهران اکثرا مسدود شده بودن. یا جاده خراب شده بود و یا ترافیک سنگینی از امداد گران و اقوام کسانیکه در تهران بودند. تنها راه این بود که پیاده راهی بشه ولی مگه چقدر طاقت داشت. گرچه قد کشیده بود و به قول دکتر پارسا مردی شده بود ولی اون فقط یه نوجوون 15 ساله بود که لای پر قو بزرگ شده و سختی ندیده. مدام از خودش می پرسید یعنی باز مادر پدرش رو می بینه؟ زهرا رو چطور؟ با خودش می گفت کاش اونجا بودم و من هم با اونها می مردم. نمی خواست زنده باشه و تنها.

*********

انگار زنده است. بیاید کمک . بیاد کمک .

چند نفر با پای لنگون و خونی و ... سعی کردن برن کمک.

- عجب شانسی داشته ! لابد ازین فرنگی هاس.

- از مسافرای هتل باید باشه.

- خدا به این پول دارا که کاری نداره.

- ای بابا ول کن این حرفا چیه فعلا که بنده خدا حالش بده. تواین اوضاع چه فرقی می کنه کیه و چیکاره.

- نه آخه خدائیش ببین. مردم موندن زیر ِ آوار. بعد آقا لطف کردن فرود اومدن روی این تپه شن و آشغال. فقط احتمالا بدنش کمی کوبیده شده و ....

انقدر دلش پر بود که ترجیح می داد بُکُندش زیر آوار تا نفس اش بند بیاد. همیشه با حسرت به مسافرای هتل نگاه می کرد. شاید برای اینکه هیچ وقت هیچ کدوم از دکه اون آدامس و سیگار و ... نگرفته بودن!

*******

داروها رو که داد به دکتر خواست برگرده و دنبال پدرش بگرده. اما یکدفعه یاد ساسان افتاد که بیرون منتظرش بود. یعنی اون الان ........ دوید بیرون بیمارستان

- خانوم اجازه بدین رد شیم. خانوم شما پرستارین؟ لطفا کمک کنید. فکر می کردیم این آقا طوریش نیست اما داره خون بالا می آره.

- ببریدش تو . من پرستار نیستم.

خواست بره بیرون که دکتر پارسا رو دید. انگار سرش آسیب دیده بود. تمام تنش خون بود اما داشت مجروحا رو ویزیت می کرد. دکتر هم متوجه ثمین شد. اومد نزدیکش که حالش رو بپرسه و ... که پسره دوباره خون بالا اورد. اون دو مرد زیر بغلش رو گرفته بودن و به زور سرپا نگهش داشته بودن اما دیگه جونی نداشت و افتاد. دکتر به ثمین گفت برو اون کیف رو از زیر ِ اون میز بیار. و همون جا کارش رو شروع کرد ....

هیچ کس فرصتی برای فکر کردن نداشت. همه فقط سعی می کردن کمک کنن. ثمین چند بار خواست بره و دنبال ساسان بگرده. دنبال پدرش. اما دکتر اون پسر و چند نفر دیگه رو سپرده بود به ثمین و .... اولین بار بود که احساس مسئولیت شدیدی می کرد و جون اون ادم ها براش از همه چی مهمتر شده بود. دکتر بهش اعتماد کرده بود. شایدم تو رودروایسی. آخه دکتر جونش رو نجات داده بود و خودش هم با وجود همه جراحت هاش داشت کمک می کرد. خجالت می کشید از زیر مسئولیت ها در بره و ... داشت زخم یکی شون رو می بست. اون پسره رو هم باید مدام چک می کرد که خون برنگرده تو حلق اش و خفه اش کنه.

*******

تازه داشت می فهمید چی شده. صدای گریه بچه ها ... فریاد های مردمی که سعی داشتند آوار رو کنار بزنن. صدای ضعیف مسی از اتاق کناری که حالا دیگه دیواری بینشون نبود. کاش می گذاشت همون دیشب می رفتن. اصرار اون باعث شد شب رو هم بمونن. ولی چرا صدای زهرا دیگه نمی اومد؟ حتی نمی تونست فریاد بزنه. با خودش می گفت "می دونستم حتی اگر بمیرم هم باز مریضای بیمارستان برات مهمتر از من هستن. پارسا این بار بیا . خواهش می کنم . زهرام رو نجات بده." اشکهاش سوزش زخم های صورت اش رو بیشتر می کرد. اما انگار دیگه پاهاش دردی نداشتن. دیگه حسشون نمی کرد.

******

شاید تنها گریه خوشایند اون لحظه ها بود. گرچه حتی فرزانه هم خوشحال نشد. بچه اش رو دادن بغلش. بوسیدش و اشکهاش صورت کوچولوی بچه رو خیس کرد. "دختر کوچولوی ِ من قرار بود من بمیرم و تو بیای ولی حالا بابات ....... " زد زیر گریه و هق هق هاش قاطی گریه بچه شد. باورش نمی شد تخت زایمان بشه سپر بلا. باورش نمی شد اون 95 درصد احتمال خطر مرگ اون اثری نداشته باشه ولی 1صدهزارم درصد احتمال بروز زلزله باعث مرگ این همه آدم شده باشه. کاش می دونست سر بقیه چه بلایی اومده. بی خبری بدترین حس اون لحظه هاش بود.

******

برای بار چندم کیف اش رو با دارو و وسایل دیگه پر کرد و راهی شد بره سمت خونه. اما باز جلوش رو گرفتن و یه مریض دیگه. تو دلش می گفت "سحر طاقت بیار دارم می آم" نمی دونست چه بلایی ممکنه سرشون اومده باشه اما اونها خونه بودن و حتما ......... افکارش به اینجا که می رسید دلش می لرزید. نکنه .... می خواست زودتر بره خونه . اما اصلا چطور؟ با کدوم ماشین؟ اصلا مگه می شد تو خیابونا حرکت کرد؟ همه جا پر از آدمهای مستاصل و زخمی و خونی ... ساختمونها هر کدوم یه جور خراب شده بودن. آوار تا وسط خیابونها ریخته بود. تو هر ساعت چندین انفجار گاز دوباره همه چی رو بدتر می کرد و مجروح ها رو بیشتر. آسمون هم پر از ابرای سیاه بود. کاش بارون نمی اومد. بارون همه چی رو بدتر می کرد. شایدم بهتر. ولی یادش نمی رفت که تو بم چقدر آدمها در اثر برق گرفتگی مردن.

زخمهاش رو بست و راه افتاد. دیگه توجهی به آدمها نمی کرد. فقط می خواست بره خونه. می دونست راهی که 10 دقیقه ای می اومد حالا یک ساعتی پیاده طول می کشه. سعی می کرد نگاه ادمها نکنه تا کمک هم نکنه. یکدفعه یه تیر برق جلو پاش افتاد زمین و چند نفری زیرش ....... نمی تونست کمک نکنه و ........ کی در اولیت بود؟

******

داشت شب می شد. هنوز فهیمه رو پیدا نکرده بود. دستاش می سوخت. انقدر آجر کنار زده بود و این ور اون ور رو گشته بود پوست دستاش کنده شده بود. دیگه نای گریه نداشت. گرسنه بود. بوی خون حالش رو بهم می زد. خسته بود. از حال رفت.

 

یکی داشت دست رو موهاش می کشید. حس کرد اشکان ِ . دستشو گرفت و چشماشو آروم باز کرد. یک دفعه از جا پرید و خودش رو عقب کشید. هوا تاریک بود.

- تو کی هستی. به من دست نزن !

گردن بند فهیمه و کلی چیز تو دست اش بود. ترسید . اون مرد .....

 

ادامه دارد ...

 

/ 8 نظر / 6 بازدید
ابن یمین

[لبخند][دست]دستتون درد نکنه[لبخند] فقط چرا رویا ننوشته؟![سوال]

ابن یمین

دوستان لطف کنید یه سر به من بزنید! هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم[نیشخند]

Memorialist

آهان ! حالا شد ! به این می گن تصویر سازی درست ! انفجار گاز.راه بندون . آوار . خونه ها . تیر برق و ... البته خیلی بیشتر هم می شه نوشت که بهتره اگه نوشته شد بره قسمت قبل از انار خانوم ! [نیشخند]من همچنان دارم می گم ![زبان] ممنون[گل]

لیلا

خیلی قشنگ بود کاش همه اش رو شما بنویسید !! داستان بعدی من خودم به شخص جبران می کنم !!‌ [شیطان]

anar

تازه نفس جان ممنون[گریه]خیلی بده ...زلزله رو میگم[نیشخند] وای واقعا تجسم کردن همچین صحنه هایی وحشتناکه[ناراحت]امیدوارم مسلمان نشنوه کافر نبینه[ناراحت] یه کمی فقط شلوغ شده بود [متفکر]دو یا سه تا صحنه رو میرفتی بیشتر هم میشد بهش پر و بال بدی کنکاشش کنی [دست]

رویا

سلام.[لبخند] بسیار بسیار عالی بود[دست][گل] خوشحالم نوبتم رو به شما سپردم. [لبخند] چه صحنه هایی.... مثل یه فیلم از جلو چشام می گذشتن.خیلی هنرمندانه بود[گل] فقط من پاراگراف آخر رو متوجه نشدم![سوال] یه کم توضیح میدید؟[متفکر]

سایه سپید

سلام...راستش اولین کاری که کردم دیدن نویسنده داستان بود!!!!البته چون هنوز متن ظاهر نشده بودا!!![نیشخند] فکر می کردم رویا جون ما رو تنها نمی ذارن....با یه قسمت استعفا؟؟؟؟اینقدر سخت بود یعنی؟؟؟[ناراحت]تو ذوقم خورد!!! خیلی عالی نوشته بودی تازه نفس.....واقعا عالی بود...من خودم به شخصه عمرا بتونم زلزله رو خوب توصیف کنم...یعنی اند سعی و تلاشم قسمت قبلی بود که هیشکی هم نیومد بخونتش سر وقت!!!![گریه] خیلی خوشم اومد....فقط اون خارجکیه که مهمون هتل بود....درسته باید زنده می موندا!!!اما فکر نمی کنی از تعداد طبقات بالایی افتاده!!!!خیلی اتاقش بالا بودا!!!!زنده در نمی رفت!!!![نیشخند]حالا لخت پیداش کردن؟؟؟آخه داشت می رفت حموم که زلزله اومدا!!!وقت نداشته بیچاره لباسشو بپوشه!!!البته ما نگاه نمی کنیم[وحشتناک]نامحرمه خب!!!! بیچاره خانواده دکتر پارسا.....بد بخت ترینشون بودن!!![گریه]بابا و پسر زنده موندن؟؟؟؟سحر هم بمیره خوبه ها!!!!پدر و پسری حال کنن برای خودشون!!!![چشمک]