قسمت ششم

ناصر هاج و واج مونده بود چیکار کنه
رضا دستش رو کشید و گفت چته بدو بیا تا نرفتن ببینیم کدوم بیمارستان می رن
ناصر دنبالش رفت اما یه هو ایستاد
- پس بابام اینا ؟
- مگه نمی گی اونا می خوان برن ؟
- خب آره اما نمی خواستم بذارم برن
- حالا بیا بریم دنبال اینا
- تو برو دنبال مرجان منم می رم یه سر بیمارستان پیش بابام اینا بعدش بهت زنگ می زنم از اون جا
- تنهایی برم ؟
- اه رضا برو دیگه رفتن
- باشه اما
ناصر هلش داد به طرف جلو و خودش هم سریع یه تاکسی گرفت که بره بیمارستان
10 دقیقه نشده گوشی اش زنگ خورد رضا بود
- چته نرفته زنگ می زنی ؟
- رسیدیم بیمارستان
- خب ؟
- حالا چیکار کنم ؟
- یعنی چی چیکار کنم ؟ یه کاری بکن دیگه تو چشم باش بدونن اومدی بهشون هم بگو چرا من نتونستم بیام
- مرجان که همه اش داره گریه می کنه اصلا نه منو می بینه نه حرفی می فهمه
- به مریم بگو خودش به اون میگه
- باشه
- حال برادرش چطوره ؟
- فعلا که نمی ذارن کسی بره پیشش انگار حالش خیلی بده
- کسی از خانواده مرجان اونجا هست ؟
- نه هنوز نرسیدن
- یعنی مرجان تنهاست ؟
- تنها که نه با مریم
- من الان میام اونجا
- مگه نمی ری بیمارستان پیش بابات اینا ؟
- نه دیگه برمیگردم اونجا ،‌ اسم بیمارستان چی بود ؟
- صاحب الزمان همون که تو خیابون ولیعصره
- اومدم
وقتی ناصر به بیمارستان رسید رضا رو دید که با کلافگی داره قدم می زنه با چشاش دنبال مرجان و مریم بود که نبودن
- کجان ؟
- حال مرجان بد شد بردنش تو ، الان زیر سرمه
- چرا ؟ تو این جا پس چه غلطی می کردی ؟
- یعنی چی ؟ به من چه انقدر گریه زاری کرد از حال رفت بعدش هم بردنش تو اتاق
من چیکار باید می کردم ؟ خیلی ازش خوشم می اد بزغاله
- باشه اق رضا به وقت تو هم می رسیم
به طرف میز پرستاری رفت و جویای حال محسن و مرجان شد
مرجان ضعف کرده بود و فشارش افتاده بود با یه سرم حالش خوب می شد حال محسن خوب نبود هنوز خانواده اش نیومده بودن پرستار لیستی از وسایل و داروهای مورد نیاز رو به ناصر داد که براش تهیه کنه و تاکید کرد که محسن علاوه بر اینا نیاز فوری به خون A منفی داره که هرچه زودتر باید تهیه بشه ...

 

ادامه دارد ...

/ 15 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انار

خوب بود[گل]منم خداییش از ناصر انتظار نداشتم.حالا ببینم این مرجان خانم چی کار میکنه برات انقده سنگشو به سینه میزنی اصلا جزوه هم برات نیاورده[عصبانی]

memorialist

دوستان نگران ناصر نباشید ! با اون اخلاقی که من از مرجان سراغ دارم خود به خود حالش گرفته می شه ![زبان]

تازه نفس

یه چی بگم ؟؟؟؟ من به این محسن و مرجان یکم مشکوک شدم ! واقعا خواهرشه ؟ حالا بی خیال مگه چی شده که این همه حال اش بد بشه! [عینک] بهتر نبود مریم هم یکم گریه زاری می کرد و نگران می بود (بابت محسن دیگه [چشمک]) ولی این پرستاره چه حالی به ناصر داد ها ! که بره دارو بخره ! بهتر از بهونه جزوه است نه ؟! ای بابا انگار این خبرا بغل گوشه ما اتفاق افتاده و خبر نداشتیم ها ! [نیشخند]

باراني

زودتر حال مرجان خوب مي‌شه مي‌بينيم بزغاله کيه... [نیشخند] گروه خوني من هم B منفيه... کاري از دستم برنمياد... [زبان]

رویا

سلام من هنوز منتظر یه گره توی این داستانم. سعی کنید از جذابیت قسمتهای اولش کم نشه. آخه خیلی عالی شروع شد. مرسی شما هم خیلی عالی نوشتی فقط من بازم منتظر یه گره ام.[گل]

رویا

راستی نفر بعد کیه؟[متفکر]

سیاه خان

سلام دوست من . .*´•**•.*.*´•**•.*.*´•**•.* باعرض ادب و احترام . .*´•**•.*.*´•**•.*.*´•**•.* من بروزم و منتظر حضور گرمتون .*´•**•.*.*´•**•.*.*´•**•.* منتظرم . اومدیاااااااااااااااا .*´•**•.*.*´•**•.*.*´•**•.* راستی یه تولد داریم حتما سر بزنید . [لبخند][چشمک][گل][بدرود]

سیاه خان

سلام . جالب بود داستانت . من دوباره میام پیشت . فعلا [خداحافظ]

لیلا

سلام اگه امروز دیگه به محسن خون نرسه از دست می ره ها [نیشخند] زود باشین بهش خون برسونین به ما هم بقیه داستان رو برسونین ما هم داریم تلف می شیم [نگران]