قسمت اول

کیف پول ، موبایل ، کتاب ، محسن . محسن پاشو لنگ ظهر شد . مگه کلاس نداری ؟ عینک ، جزوه ، نه . نه اصلا جزوه ها رو نمی برم . می دونم دیگه . دوباره این پسرا می ریزن سرم که ببخشید ، جزوه فلانو دارین؟ جزوه بیسارو چطور؟می شه کپی بگیرم ؟مرگ ، ورم . کوفتم نمیدم دستتون . بتمرگین سر کلاس ، خودتون بنویسین . محسن ، دِپاشو دیگه. واسه من سرشو میکنه زیر پتو .تو که نمی خوای پاشی ، مگه مرض داری میگی صدام کن ؟به درک . انقدر اون زیر بمو. . . آ ا ا اخ محسن . بمیری محسن . صد بار گفتم این صندلیه لعنتی رو از سر راه بردار . اصلا من بمیرم از شرت خلاص شم . یه جوریم بمیرم که خون به جیگر شی . برم زیر ماشین تیکه تیکه شم . از کوه پرت شم پایین لت و پار شم . اصلا بدزدنم و انقدر شکنجم کنن تا تلف شم . حالا اگه بی بی اینجا بود ، همچین دو بار لای انگشتاشو گاز می گرفت و میگفت : « وا دختر . این چه حرفیه می زنی؟! خدا قهرش میگیره . » احتمالا مامانم از اون چشم غره ها می رفت و میگفت : « مرجان . دوباره شروع کردی ؟! » منم دوباره باید حدیث می خوندم براشون که گفتن اگه می خواین به رقت قلب برسین ، مرگ خودتونو تصور کنین. این وسط اون سوسن نفهمم پشت چشم نازک می کرد و میگفت : « وای مرجان جان ، این حرفا و کارت یکم مازوخیستیه ! زن دایی ، یه روانپزشک خوب میشناسم . شمارشو بدم ؟! » خوب شد این دختره دو واحد روانشناسی پاس کرد ! اصلا نخواستم . خرِ ما از کرّگی دم نداشت. همون خودت بمیری! اه این روسریم انقدر سُره که چادر روش نمی مونه . مامان. مامان تو اطاقی؟ الهی قربونت برم ، هنوز خوابی که ؟ هزار دفعه گفتم خودتو خسته نکن به خاطر این فک و فامیل از خدا بی خبر ! تا حرفم بزنی ، زود میگه : « اینهمه روی صله ارحام تاکیید شده .تازه پدر و مادرن.دوست دارن دخترشونو ببینن . » آخه صله رحم یه دفعه ، دو دفعه ، نه هفته ای ده دفعه ! اونم همش هوارشن سرِ ما ! تازه اگه فقط آقا جون و بی بی بودن که حرفی نبود . اصلا بیان دو ماه اینجا بمونن . قدمشون رو تخم چشای من . ایل و تبار راه میوفتن هر روز هر روز . سرشونو می زنی ، تهشونو می زنی ، اینجا پلاسن . عره و عوره و شمسی کوره ! هرکدومم دو سه تا توله دنبالشون ! آخه مادرِ من ، گفتن صله رحم ، ولی از اون طرفم گفتن که تو انتخاب همنشین دقت کنین . آخه اینا آدمن؟ اگه فک و فامیل درست و حسابی داشتیم که خوب بود . از راه می رسن ، اون دایی حسین ، با اون شیکم شکل بشکش ، لم میده رو مبل . دست می کشه به اون صورتش ، که انگار همین دو دقیقه پیش تیغ انداخته بهش و حال آدمو بهم می زنه وقتی می خوای روبوسی کنی ، می گه : « خب حنانه ، چه خبر ؟ » مرضو چه خبر ! یکی ندونه ، خیال می کنه یه ساله همدیگرو ندیدیم ! اون زن ایکبیریشم که از جاش جم نمی خوره. دم به دقیقه ام می گه : « حنانه جان ، بیا بشین . اومدیم شمارو ببینیم . » یکی نیست بگه آخه اگه مامان بیچاره من غذا درست نکنه ، با چی می خوای تحفه هاتو سیر کنی ؟! بعدم که مردا از در و دیوار و وزیر و وکیل و قیمت نفت و تورم و بدبخت بیچارگیه مردم صحبت می کنن ! یکیم پیدا نمی شه به این شوهر خاله شارلاتان ما بگه : « بیژن خان . پسر بابک خان ملّاک . شما برو به فکر دزدیات باش . به این کارا چی کار داری ! » زنا هم اینور ، یا پشت سر این و اون حرف می زنن و خبر می برن و میارن ، یا از لباسای جدید و مد و مدل مو و این چیزا حرف می زنن .حرف خوب خوبشون درباره هنرپیشه ها و خواننده هاست ! شنیدی فلانی شوهر کرده ؟ فلانی طلاق گرفته ! شنیدی فلانی زاییده؟! اون دفعه نیلو همچین گفت فلانی زاییده ، یکی نمی دونست ، فکر می کرد گاو مش حسن زاییده !وای وای .ببین چه به روزگار این آینه اوردن . دیروز تمیزش کرده بودما . میدونم کار اون آرش آتیش پاره است ! این خاله ما که بلد نیست خودشو جمع کنه ، می خواد بچه بزرگ کنه ؟! الهی قربونت برم بابا که اگه تو نبودی ، تا حالا صد بار سر به کوه و بیابون گذاشته بودم . ببینم امروز چی نوشتی برام . سلام دختر گلم . سلام بابای مهربونم .صبحت بخیر. خوب خوابیدی؟ مامانت خسته بود ، صداش نکردم . امشب یکم دیرتر میام . برگشتنی یکم میوه بخر . چشم . مواظب خودتم باش . چشم. قربانت ، خداحافظ . خداحافظ . ایشالا صد سال دیگه هم ز نده باشی . اینم سوئیچ . وای خدا رحم کنه ! باز صدای پارس این سگه میاد . این پروین خانومم کشت مارو با این سگش . آخه پدرت خوب ، مادرت خوب ، سگ خریدنت چی بود؟! خودت به درک ! اصلا برو بلیسش ! ولی یکم به ما احترام می ذاشتی ، بد نبودا . آخه ما می خوایم بریم ، بیایم . تو این خونه نماز می خونیم خیر سرمون ! صد دفعه گفتیم تو حیاط ببندش . کو گوش شنوا ؟! وای دیرم شد . اون مریم بیچاره ام منتظره منه .

ادامه دارد . . .

/ 7 نظر / 5 بازدید
لیلا

چه جالب منم چنین ایده ای داشتم [خجالت] اما فعلا نتونستم اجراش کنم چه جالب [هورا]

باراني

سلام [نیشخند] اولين نظر اولين پسته؟؟؟ اگه تاييدي نباشه البته... [چشمک]

باراني

خوب [متفکر] شايد هم اولين نبوده... [زبان] فريد آزمون عزيز هم که هستن... [گل] برم پست رو بخونم و خدمت برسم [لبخند][گل]

باراني

"مرجان" هم خيلي سخت گرفته ها... حالا آقا "محسن" خوابيده که خوابيده... [نیشخند] نبايد که خود را "کشت"!؟ [شوخی نق زدن‌هاي مرجان بامزه است... البته وقتي داستانه... [چشمک]

آزاده

چند خط اولو خوندم به نظرم جالب اومد.کامل که خوندم نظر جامعو میذارم.تا اینجا که خوب بود...[چشمک]

سایه سپید

خیلی جالب بود داستان....انار جون ممنون که دعوت کردی...امیدوارم همینطور موفق پیش بره داستانتون نویسندگان جوان!!!! راستی لینک کردم وبلاگ رو که بقیه هم بیان بخونن می رم ادامه شو بخونم

شیرین

وای صد رحمت به مادر فولاد زره این چقدر نق زد[سبز]