قسمت سیزدهم

مریم و ندا یه متکا گذاشته بودند توی بغلشون.دستهاشون رو زده بودند زیر چانه و با دهان باز و چشم های گرد شده به حرفهای مرجان گوش میکردند.هر کس از دور این منظره را میدید گمان میکرد این دونفر در حال تماشای یکی از مهیج ترین فیلمهای سینمایی روز  هستند!

-............خلاصه نمیدونم چه مرگم شده بود؟عین کسی که مواد بهش نرسیده!قرار نداشتم,حالم خراب بود.همه شون داشتن حالمو به هم میزدن.یه چیزی عین تخم مرغ ته گلوم گیر کرده بود و اذیتم میکرد.نه میرفت پایین نه میومد بالا.از دم تیغ ردشون کردم.فکر نکنم با اون حرفایی که من زدم کسی اونجا مونده باشه.مگه اینکه....مگه اینکه سنگ پای قزوین رو درسته قورت داده باشه.فقط دلم به حال مامان و بابا میسوزه.نمیدونم چقدر به من فحش دادن.یا اون بی بی طفلکی.چونه اش داشت میلرزید.ولی خوب کاری کردم.میگن مرگ یه بار ,شیون هم یه بار.گور بابای همه شون.ناصر هم همینجوری مونده بود.باورش نمیشد !ولی یه چیزی رو میدونین ؟شنیدین میگن گربه رو دم حجله بکش!گربهه رو کشتم که بماند.پوستش رو هم کندم و از سقف آویزون کردم.شما هم حواستون رو خوب جمع کنین!نمیخوام فعلا تا یه مدتی که خودم بهتون میگم کسی بویی ببره که من اینجام.دانشگاهم نمیام.

مریم آب دهانش رو قورت داد و گفت:حالا ناصر میدونه که سیامک هم خاطرخواهته؟هر چند تو که سیامک رو دوست نداری چه فرقی میکنه!راستش فکرشم نمیکردم که این قرصها رو سیامک به دستت میرسونه.خیلی خطره ها!توی دانشگاه!چقدر زبله که تا حالا کسی شکم هم بهش نبرده!

ندا زد توی سر مریم و :آخرش تو با این کارات بدبخت میشی ,مرجان هم با اون زبون درازش!یادته مریم دفعه اول که میخواستی بخوری گفتی میخوام امتحان کنم!فقط یه دفه.میخوام ببینم چیه که تلویزیون این همه برنامه درموردش میسازه و میگه خطر داره؟اگه اون برنامه ها رو ندیده بودی چی کار میکردی با خودت.تا حالا جنازه ات هفت تا کفن پوسونده بود!

مریم:حرف مفت نزن خاله ریزه.آدم باید تو زندگیش مخصوصا دوره جوونی عشق کنه صفا کنه.شیر پاکتیا,پاستوریزها!از این که بگذره میفتی تو دور نکبت زندگی.کار و خانواده و فرزندان و...اه .اه.اهههههه.دو تا دونه قرص که این حرفا رو نداره .تریاک که نیست.معتاد که نیستی؟!!

ندا:عین قضیه اون یاروهه که بهش میگن چه جوری معتاد شدی؟یارو هم میگه من تفریحی روزهای تعطیل میکشیدم.خوردیم به تعطیلات عید نوروز!بابابزرگم همیشه میگفت"تریاک دوای دردهای زیادیه!ولی خودش درد بی درمونه و هیچ دوایی نداره"صدف رو یادتون هست؟همون که ترم قبل برای فورژه ها رفته بود خونشون گفتن سنکوپ کرده و مرده؟من که میگم الکی سنکوپ نکرده اونم یکی بوده مثل تو مریم.یه چیزی مصرف میکرده بالاخره.خود به خود که قلب از کار وانمیسه!

مرجان:بلند شو ..پاشو بابابزرگ..ممنون از راهنماییتون.دارم میمیرم از بی خوابی.

                                                       ***

من خیلی غصه دارم/هیچ مونسی ندارم/تو آسمون ستاره اس/حتی اونم ندارم/تا کی باید به دل بگم بساز بساز  بسوز بسوز/تا کی باید به دل بگم که چشماتو به در بدوز...

مرجان دستهایش رو روی صورتش گذاشت و شروع کرد های های گریه کردن.سیامک برگشت عقب :بیا جلو بشین.چرا رفتی عقب؟این جلو هم میتونستی گریه کنی!

-...اون لعنتی رو...خاموشش کن.خودم...به اندازه کافی غصه دارم.خفه اش ....کن.

-بیا !اگه مشکلاتت با خاموش کردن این حله...بفرما مرجان جونم اینم از این .بذار یه سیگارم برات آتیش کنم که دلت بیشتر باز شه.سیامک سیگاری روشن کرد و آن را به طرف مرجان گرفت.من این ترانهه رو خیلی دوس دارم مرجان.وقتی میگه تو آسمون ستاره اس حتی اونم ندارم.فکر میکنم یکی دیگه هم هست که مثل خودم تو هفت آسمون یه ستاره هم نداره.خانواده ام که توی زلرله بم از دست رفتن ستاره ای نداشتم تا بالاخره مرجان خانمو پیدا کردم.

مرجان دستهایش را از روی صورتش برداشت و سیگار را بین انگشتان بی رمقش گرفت.

-خواهشا خودت هم خفه شو سیا!همین روزهاست که خودت و ستاره ات لو برین .کاش تو هم توی همون زلزله مرده بودی.اگه تو نبودی کی محسن رو با این قرصهای لعنتی آشنا میکرد....آه ه ه..اگه من به محسن شک نکرده بودم و دنبالش راه نیفتاده بودم ...که مچشو بگیرم..اگه تو منو ندیده بودی....اگه.......تو محسنو کشتی....لعنتی.لعنتی...

-ترمز کن!مجبورم نکن عین اون دفه خودم ترمزت رو بکشم.

                                                        ***

-ساینا,سینا!دیگه وقت خوابه ها.ساعت نزدیک 9 .بدویین بچه ها.مسواک بزنین.

-مامان!تو رو خدا.فردا که یکشنبه اس.بذار امشب ساعت 10 بخوابیم.تارا نگاهی به ناصر انداخت.ناصر سرش رو از روی روزنامه بلند کرد و به بچه ها که ملتمسانه نگاهش میکردند خندید.بچه ها با خوشحالی به هوا پریدند:زنده باد.زنده باد.یوهوووووووووووووووووو

-ولی به شرطی که برین توی اتاق خودتون!اوکی!

تارا با سینی قهوه کنار ناصر نشست.-حالا چی شده؟!

-اوه..با توجه به میزان I.Q  رضا به نظرم تو این مدت هم خیلی گل کاشته که مرجان بویی از قضیه نبرده.مرجان و رضا عین دوتا وصله ناجورن.مرجان هیچ وقت از رضا خوشش نمیومد.رضا ببو گلابی مرجان تیز و فرز مثل فلفل!نمیدونم یهو چی به سرش اومده که قبول کرده با رضا ازدواج کنه.والا سیامک تاج سر رضا بود,تنها ایرادش این بود که بچه خلافی بود.بعضی وقتها با خودم فکر میکنم رضا با این کارش میخواست به من دهن کجی کنه و بهم ثابت کنه که از من سرتره,اگه بخواد میتونه وگرنه چه دلیلی داشت اون که خودشو عاشق ندا نشون میداد و هر وقت ندا رو میدید تا بنا گوشش سرخ میشد بره دنبال مرجان.فکر میکنی چرا تا الان مرجان از رضا بچه دار نشده؟برای اینکه از اول خودشو نمیخواست چه برسه به اینکه بچه هاشو بخواد.

-خودت چی ناصر؟تو که از اول مرجان رو میخواستی.اگه اون روز توی بیمارستان منو ندی......

-تارا!قبلا هم بهت گفتم .دوست ندارم در مورد این قضیه حرفی بزنم.سالها از اون ماجراها گذشته.تو هم همچین پرونده ات سفید نیست تو این قضیه.

تارا شانه هایش را به نشانه بی تفاوتی بالا انداخت.فنجان قهوه را از توی سینی برداشت و به ناصر داد.-بخور.سرد میشه.فقط یه سوال دیگه!ندا چی کار کرد؟کسی ازش خبر داره؟

ناصر نگاهش را از فنجان قهوه گرفت و به چشمهای تارا نگاه کرد.مکثی کرد و:آره.ناصر!ندا ,عضو هیئت علمی دانشگاه مریلنده!چند تا کوچه بالاتر از ما!

                                                         **

/ 28 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امید یگانه

سلام انار خانوم عزیز[گل] عالی بود...[دست][دست] و غیر از این هم انتظاری نمی رفت[چشمک][گل]

کلک شید

سلام انار خانومم باید قبلی ها رو هم بخونم خواستم بدونی اومدم[قلب]

غریبه

ماشاالله تون باشه هر کدومتون میای بنویسین کلی شخصیت رد و بدل میشه

سارا

من این قسمت و خوندم ولی فک کنم باید برم از اول بخونم قشنگ نوشته بودی جمله هات و به جا استفاده کرده بودی ولی شخصیتات یکم زیاده به نظر من ولی خوب بود مرسیییییییییی[ماچ]

ا و را ن و س

ســــــــــــــــلام ســــــــــــــــلام: خوبی؟؟؟ یه داستان با چند تا نویسنده فکر میکنم خیلی جالب باشه[چشمک] الان میخونم این شاهکار شما رو[شوخی]

ا و را ن و س

ســــــــــــــــلام ســــــــــــــــلام: خوبی؟؟؟ یه داستان با چند تا نویسنده فکر میکنم خیلی جالب باشه[چشمک] الان میخونم این شاهکار شما رو[شوخی]

ا و را ن و س

[متفکر] فکر میکنم باید از اول بخونم از قسمت اول چون به نظرم خیلی داستان مشوشیه معلوم نبود کی به کیه هدف داستان چیه چی می خواد بگه فقط این معلومه که چند تا دوستن که با هم به طوره زنجیره وار ارتباط دارن که این ارتباط به هم گره خورده یه همچین چیزی شایدم کلا اشتباه گفتم نمیدونم فعلا...... شاد باشی انار جون[تایید] [گل]

e4ever

salam doste aziz man az bloget kheily khosham omade shomaro link kardam age mayelid ye sar bezanid tnxx

رویاعبدی

وااااای انار جون چی کار کردی با این شخصیتا. نمیگم ترکوندیشون چون حدس میزنم دیگه واقعا" به این کلمه آلرژی گرفته باشی[نیشخند] ولی جدا اینا رو از کجاتون میارین شماها [متفکر][سوال]ایول بابا[تایید] کی فکر میکرد داستان به اینجا ها برسه... من که شخصا اولش خودم رو آماده ی یه داستان طنز کرده بودم بعد خانوادگی و عاشقانه و بعد درام.. حالا کم کم داره قضیه می ره تو مایه های مصائب و مشکلات اجتماعی و حدس میزنم تهش میشه جنایی...[وحشتناک] همینه که میگن آشپز که دو تا شد غذا یا شور میشه یا بی نمک دیگه[شوخی] حلا نویسنده هم که چندتا شد داستان یا بی سر میشه یا بی ته[زبان][خنده] ولی خوب نمک این طرح هم به همین غیر مترقبه بودن حوادث شه دیگه[پلک] شما هم عالی نوشتی موفق باشی انار خانم[لبخند][گل]

مریم

[دست] بسیار زیبا و مهیج[گل]