قسمت سوم

اضطراب و دلهره ای که توی فضا موج میزد هوا رو سنگین کرده بود. مریم زل زده بود به ساعت بالای در اتاق عمل و حرکت ثانیه شمار رو با چشماش تعقیب می کرد. انگار امروز سرنوشت اون با سرنوشت ثانیه ها گره خورده بود و شایدم دلش گواهی بدی می داد...

-          مامان، پس بابا و دایی محمد کی میرسن؟

-          نمی دونم عزیزم...موبایل بابات که در دسترس نیست، مال دائیتم که دست فرزانه بود.

-          یعنی هنوز خبر ندارن؟

-          نه مریم جان، پاشو برو بیرون یه زنگ به خونه بزن ببین مادرجون خبری ازشون داره یا نه؟

.

.

-     نادر توی اتاق عمله... قراره قلبش رو بالون بزنن، ولی دکتر مطمئن نیست که جواب بده – یه دیقه آروم وایسا محسن جان، دارم با خاله ت حرف می زنم -  ببخش مهناز جون، این بچه م که دیگه اعصابمو ریخته به هم...چی می گفتم؟ آها...دکتر میگه شاید مجبور بشن قلبش رو باز کنن... الو...الو....میگم ممکنه مجبور بشن... بیب...بیب...بیب...بیب...

لعنت به این مخابرات...بازم قطع شد...

-          ببخشید خانوم، اجازه میدین من یه زنگ کوتاه به خونه بزنم؟ مریضمون توی اتاق عمله.

-          خواهش می کنم دخترم...نگران نباش، ایشالاکه مریضتونم به سلامتی میاد بیرون. شوهر منم توی اتاق عمله، رگهای قلبش....

مریم چیزی نمی شنید... شروع کرد به شماره گیری و هربار یه رقم رو اشتباه می گرفت و مجبور میشد قطع کنه و دوباره...

      -     سلام مادرجون... نه هنوز خبری نشده... زن دائی توی اتاق عمله، مادرجون شما از بابا و دائی محمد خبر دارین؟ کی حرکت کردن؟ ... مرسی مادرجون... آهااااااااااااا... دیدمشون همین الان از در بیمارستان اومدن داخل...مواظب خودتون باشین...اگه خبری بشه خودم بهتون زنگ می زنم...فعلا خدافظ...

مریم دنبال باباش و دائی محمد پله هارو دوتایکی کرد تا به راهروی اتاق عمل رسید... مامانش رو در انتهای راهرو دید که داشت با دکتر – که تازه از اتاق عمل اومده بود بیرون - صحبت می کرد...

نسرین خانوم خودش رو به زحمت به کنار دیوار رسوند و پشتش رو به دیوار تکیه داد و آروم آروم سُر خورد ونشست کف راهرو....

 

 

ادامه دارد...

/ 8 نظر / 10 بازدید
رویا

دیری دیرین...... و باز هم جنایت......[عینک] سلام سلام.... خسته نباشید آقای یگانه. بازم دستاتون به خون آلوده شد که...![ابرو] آفرین قشنگ بود[دست][گل]

ابن یمین

[نیشخند]سلام.اینجا چه خبره؟![متفکر]

ابن یمین

چند لحظه پیش ، تهران زلزله اومد. [نگران] خیلی خفیف بود. ولی زلزله بود!!!

تازه نفس

سلام هنوز نخوندم ولی... بچه ها دیدین تا حرفشو زدیم از راه رسید ؟؟؟؟ منظورم زلزله است شما هم حس کردید ؟؟؟‌ وای نمیخوام این چه موضووعی بود که ... [نگران][ناراحت]

تازه نفس

وای نه یعنی چی ؟ یعنی زلزله نیومده کشته داریم؟ حالامادر یا بچه ؟

تازه نفس

البته این یه نکته اخلاقی داشت ها ! بچه ها گرفتین آقای یگانه می خوان چی بگن ؟؟ [پلک][مغرور]

سایه سپید

کوتاه ننوشتید؟؟؟؟[نیشخند]وای خدا داستان بعدی که با منه!!!! جالب بود....دستتون درد نکنه!!!![گل] حالا من فردا برم روی پروژه م کار کنم یا این داستانه؟؟؟[ابله] نفر بعدی مطمئنید منم؟؟؟[نیشخند]بابا زلزله رو می آرم ها!!!!!!حالا ببینید!!!![نیشخند][چشمک]بچه ها لیلا جون و آقای سنتوری فقط نیومدن وبم ای دی بدن.....البته رویا جونم روش!!!!بابا کنفرانس نمی خواید؟؟؟؟شدنی نیس؟؟؟

انار

خودمونیم چقدر کوتاه بود[نیشخند] ولی اما خیلی قشنگ و روان و عالی بود[دست] خدایا ازت خواهش میکنم هیچ وقت هیچ کجا زلزله نفرست[نگران]