قسمت چهاردهم

 

تارا نگاهش روی فنجون قهوه ثابت مونده بود . ناصر داشت قهوه اش رو می خورد ، زیر چشمی نگاهش کرد اما تارا عمیقا تو فکر بود .

- تارا حواست کجاست ؟ چرا قهوه ات رو نمی خوری ؟

- ...

- تارا

و این بار ناصر کمی صداش رو بلندکرده بود . بچه ها از اتاق بیرون دویدن ، فکر کردن دعواشون شده ، یه نگاهی به همدیگه کردن و یه نگاه به ناصر و تارا

- چیزی نیست بچه ها به بازی تون برسین

صدای ناصر بود ، تارا سرش رو بلند کرد و تازه متوجه بچه ها شد که خیره خیره نگاهش می کردن لبخندی به اونا زد ، بچه ها که خیالشون راحت شد به اتاق خودشون رفتن .

تارا فنجون دست نخورده خودش رو تو سینی گذاشت و خواست بلند شه که ناصر سینی رو از دستش گرفت

- بشین

تارا آروم سر جاش نشست

- چی شده تارا به چی فکر می کردی که حتی چند بار صدات زدم نشنیدی ؟ چیزی باعث ناراحتی ات شده ؟

- ناصر ... یه چیزی بپرسم راستش رو می گی ؟

- تا حالا که بهت دروغ نگفتم

- تو ... هنوزم ... به مرجان فکر می کنی ؟ یعنی ... هنوزم دوسش داری ؟

- تارا

- خواهش می کنم ناصر ، می دونم که دوست نداری در موردش حرف بزنیم اما ... اما من ... دارم دیوانه می شم ، در طی این سالها همیشه این فکر این غصه با من بوده که شاید ... شاید ناصر جسمش با من و روحش با مرجانه ، شاید بخاطر این با من ازدواج کرده که بتونه به آمریکا بیاد و از اون جا دور بشه ناصر من ...

- بس کن تارا

ناصر عصبی بلند شد و توی اتاق شروع به قدم زدن کرد گاهی انگشت هاش رو تو موهاش فرو می برد و به فکر فرو می رفت بعد از چند دقیقه روبروی تارا رو زمین نشست و به چشمهای خیس تارا خیره شد

- می خوام برای اولین  و  اخرین بار در این مورد باهات حرف بزنم ، نمی دونم چرا این طوری فکر می کنی ، من هیچوقت برای تو و بچه ها کم نذاشتم ، هیچوقت پی هیچی نبودم ، قبول دارم یه زمانی مرجان رو دوست داشتم و به خاطرش خیلی کارهای احمقانه کردم تا شاید منو ببینه ، شاید برای من و احساسم ارزشی قائل بشه ، اما اون ندید یا نخواست ببینه ، بعدش که شب هفت محسن همه چی رو قاطی هم کرد و شال و کلاه کرد و رفت ، بازم خاطرش برام عزیز بود ، فکر می کردم بهش شوک وارد شده و درست می شه اما وقتی تا چند روز هیچ کسی ازش خبری نداشت و بعد خبرهای جور واجور از ادم های مختلف برام می رسید که مرجان پیش سیامکه ، مرجان خونه پسر عموشه ، مرجان ... ، آخرش هم که کنار رضا

وقتی خبرهاش بهم می رسید ، وقتی هر جا می رفتم صحبت اون بود ، نمی تونم بگم که چه حالی می شدم آرزو می کردم می مردم اما سر عشقم سر آبروم سر اون کسی که بهش ایمان داشتم این اتفاق ها نمی افتاد و این قدر پست و بی ارزش نمی شد ، مرجانی که تو دانشگاه حتی یه نیم نگاه به پسرا نمی انداخت الان ...

آره می خواستم از جایی که هر روز خبر تاسف آور تازه ای از مرجان می شنیدم دور باشم می خواستم فرار کنم ، وقتی که پدرم نبود وقتی که مادر بیچاره ام از غصه پدرم دق کرد و مرد ، واسه چی می موندم ؟ به فکر رفتن افتادم و تو دستم رو گرفتی و کمکم کردی که به این جا بیایم ، من تو شرایطی نبودم که کسی رو دوست داشته باشم ، مرجان کاری کرده بود که از همه زن ها بدم می اومد ، اما تو بی خیال از اینکه من تو چه شرایطی هستم تو کار خودت بودی ، بهم محبت می کردی بدون اینکه بهت محبتی بشه ، تو با تموم سردی ها و بی تفاوتی های من قدم به قدم منو با زندگی آشتی دادی ، تو کمکم کردی خودم رو پیدا کنم ، تارا ... تو آنقدر بهم محبت کردی و این کار رو با صداقت انجام دادی که من تو تصمیمی که گرفته بودم مردد شدم ، آخه قصد نداشتم دیگه به هیچ دختری فکر کنم ، اما باهات ازدواج کردم ازت بچه دارم ، می دونی چرا ؟ چون تو بهم آرامش می دی ، من نه به مرجان نه به هیچ کس دیگه ای فکر نمی کنم ، من با تو خوشبختم تارا ، خوشحالم که من و تو گذشته هامون رو همون جا گذاشتیم و خطاهای گذشته رو تکرار نکردیم .

ناصر دستهای تارا رو گرفت و بلندش کرد ، تارا سر به زیر داشت ، آروم صورت تارا رو بالا گرفت و به چشای تارا نگاه کرد

- حالا خیالت راحت شد خانومی ؟

تارا حرفی نزد ، سرش رو روی سینه ناصر گذ اشت و اشک های گرمش سرازیر شد .

 

***

- تارا دارن در می زنن می شه در رو باز کنی من دستم بنده

تارا به طرف آیفن رفت و دوباره برگشت

- می گن با خود آقای سرابندی کار داریم بیا خودت برو پایین

ناصر بعد از چند دقیقه رفت پایین

- این چیه ؟

- نمی دونم

- کی بود ؟

- پستچی ، بسته سفارشیه

- از کی ؟

- نمی دونم

تارا حوصله اش سر رفت بسته رو از ناصر گرفت و نگاهش کرد از تهران بود اما نام فرستنده آشنا نبود نگاهی به ناصر کرد و بسته رو باز کرد

- ناصر یه بسته پر نامه است

 

ادامه دارد

 

/ 7 نظر / 27 بازدید
ندا

ای .....بیب بیب بیییب ببی ی ی ب ب ب[نیشخند] بعد این همه مکالمه های عشقولانه اگه این بسته هه بخواد همه چیو خراب کنه من میرم خودمو میکشم[شوخی] لیلا؟ چرا صفحات مربوط به تو "ندا" نداشت[متفکر][نیشخند] اشکال نداره...ایشالا که خوشبخت بشه[قلب][بغل](اینا برا ندا بود[نیشخند]) ولی باید مینوشتی پستچی چند بار در زد!!!

سایه سپید

مرسی.....خیلی خوب بود.....کاهش آشفتگی و گذاشتن موضوع تازه برای نوشتن نفر بعدی[چشمک] ممنون خانوم....

سایه سپید

تو رو خدا بچه ها حواستون باشه نپیچینونیشا!!!!!!!

Memorialist

سلام : قشنگ بود [دست] حالا نفره بعدی می تونه رو این کار کنه که ناصر چرا دروغ می گه . اما یک چیزی ناصر نمی دونست که رضا با مرجانه وگرنه واسش نامه نمی نوشت و درد و دل کنه ... [متفکر] نه ؟ نامه ها هم خیلی زیرکانه بود .[تایید] ممنون [گل]

تازه نفس

اون همه ماجرای توهم توهم رو خوب جمع و جور کردید خوب بود ممنون خدا کنه اون نامه ها زندگی شون رو بهم نزنه . خوشم اومد از ارتباطشون [لبخند] [گل][گل][گل]

« افسانه جن و پری »

دوستان سلام : آخرین نویسنده که قسمت خودش رو بنویسه این داستان تموم می شه ! (قسمت 18 به امید خدا آخرین قسمته و پایانه ماجرای مرجان و ناصر و رضا و ... ) یعنی اولین داستان دسته جمعی افسانه جن و پری 18 قسمتی بود .[پلک] تجربه خیلی خوبی بود .[لبخند] بعد از این داستان شروع می کنیم به نوشتن یک داستان جدید با موضوع جدید . اما اینبار یک سری قوانین وضع شدن که باعث می شه داستان بهتر جلو بره . این قوانین بنا به نظر آقای ابن یمین طرح شدن و برای جلوگیری از آشفتگی داستانن . لطفا همه نویسنده ها برن و آیین نامه وب رو بخونن . آدرس صفحه : http://fairy-tale.persianblog.ir/page/rules ممنون موفق باشید ... [گل]