قسمت سی و یکم

فرودگاه امام تنها جایی بود که شاید به خاطر دوری از گسلهای تهران کمتر صدمه دیده بود و هنوز پروازها برقرار بودند. بخصوص تو روزهای اول یکی ازتنها راه های ارتباطی برای امداد و نجات بود. اما حالا بعد از چند ماه چقدر همه چی عادی شده بود. و چقدر سفرهای خارجی بیشتر. انگار همه داشتن فرار می کردن . اون هم حالا که خیلی چیزا رو به راه شده بود . گرچه تهران دیگه اون شهر سابق نمی شد.

فرودگاه خیلی شلوغ بود همین شلوغی تنهایی اش رو بیشتر بهش نشون میداد. بعد از گفتن همه حرفاش به فهیمه ، فکر می کرد دیگه همه چی درست می شه و می تونه با ثمین از اینجا بره. اما کی فکرش رو می کرد که حتی ثانیه ها و ساعت ها می تونستن سرنوشت ساز باشن و تنها چند ساعت زودتر اگر دست از این تعلل برداشته بود سریع تر اقدام می کرد شاید حالا ثمین هم ... فهمیه خیلی سعی کرده بود ثمین رو پیدا کنه اما انگار حرفاهای اون شب ثمین از رو خستگی نبوده و واقعا به همه گذشته فکر کرده بود. اون دیگه دختر کم تجربه و ساده روزهای قبل زلزله نبود. حالا تصمیم درست تری داشت می گرفت. به فهیمه گفته بود که دیگه نمی تونه انقدر سرگردون و بی کس زندگی کنه در حالیکه هنوز خانواده ای داره. آشناها و اقوامی که هرچند قبلا با ترس بچه گانه ای ازشون دوری می کرده اما به هر حال خانواده اش هستن و می تونه در کنار اونها آرامش پیدا کنه. می خواست گذشته رو جبران کنه نه اینکه خراب ترش کنه. نمی خواست مثل آواره ها تو کرمانشاه زندگی کنه و ... و گفته بود که صبح می خواد بره اما فهیمه باور نکرده بود.

حالا سهند مونده بود یه دنیا خاطره از برگشتن به وطن و عاشق شدن و حالا دست خالی و تنها رفتن. وقتی اومد تهران همه جاهایی که فکر می کرد ممکنه ثمین رو پیدا کنه رفته بود اما در مورد خانواده اش و محله اشون هیچی نمی دونست. چطور می تونست در چنین شرایطی اونو پیدا کنه ؟!

توی فرودگاه بی هدف قدم می زد و فقط به انتظار رفتن بود. آدمها رو با دقت نگاه می کرد و آروز می کرد یک بار دیگه ثمین رو ببینه. لحظه آخر روی پله ها باز برگشت و عقب رو نگاه کرد. همش منتظر بود. گرچه، مسخره به نظر می رسید. ثمین که اصلا نمی دونست اون ....

کمربندش رو بست و چشماش رو هم. با خودش گفت همه چی یه خواب بوده فراموش کن.

 

***********

 

معمولا وقتی سر زمین کار می کرد، شعری رو که برای ریحانه گفته بود و ریحانه هم خیلی دوسش می داشت رو با خودش زمزمه می کرد. با وجود کاری که ریحانه باهاش کرده بود دلش از اون و خاطره ها ش خالی نمی شد.

مدتی که سرگردون ِ پیدا کردن اون تو تهران بود، پدر و ماردش فکر کرده بودن اون هم از قربانی های زلزله است. شوک و فشار عصبی اون روزا مادرش رو حسابی از پا در اورده بود . مدت زیادی هم تو درمانگاه ِ نزدیک خونه شون بستری بوده و بعد از اون هم به خاطر حمله های عصبی گاه و بی گاه پرستاری مدام بهش سر می زد. ولی حالا با وجود اینکه خیلی بهتر شده بود و نیازی به مراقبت پرستار نداشت انقدر به پرستارش عادت کرده بود و جای دختر نداشته اش دوسش می داشت که نمی خواست خوب بشه. و باز پرستار هر روز بهش سر می زد. یه جورایی پرستار عضوی از خانواده شده بود و خیلی وقتها با اصرار برای ناهار نگهش می داشت. گاهی حتی موقع رفتن ازش می خواست غذای ناصر و پدرش رو هم سر راه بهشون بده. در نتیجه پرستار بارها وقتی غذاشون روبرده بود، زمزمه های زیر لب ناصر رو پنهونی شنیده بود و شاید گوش کرده بود و براش عجیب بود که چطور اون که تا به حال نگاهش هم نکرده و همیشه سر به زیر و آروم فقط تشکر کرده و از کنارش رد شده ، چطور شده که انقدر دوستش داره و همیشه زیر لب اسم اش رو زمزمه می کنه. اون هم با این همه سوز !! چرا صلا به خودش نمی گفت؟ چرا کاری نمی کرد؟ ... رفتار ناصر خیلی براش عجیب بود ولی این رفت و آمد ها و دیدنش و از طرف دیگه تعریف های مادر ناصر از پسر مهندس اش، حسابی شیفته اش کرده بود و اینکه حس می کرد ناصر دوستش داره باعث می شد اون هم یه جورایی دوستش داشته باشه!

ریحانه دختر مهربون و دوست د اشتنی و فوق العاده زیبایی بود که همه کسایی که می شناختنش دوستش داشتند و توی اون شهر کوچیک ، یه خانوم پرستار خوشگل خواستگار هم کم نداشت. اما میون این همه آدم، دلش پیش کسی بود که نمی دونست چرا اسم اش رو همیشه زمزمه می کنه و ...

 

اون روز ناصر حالش خوب نبود. کار سخت و استراحت کم و غصه، از پا درش آورده بودن. توی رختخواب بود که صدای در اومد. مادرش صداش کرد ؛

- ناصر ! پاشو درو باز کن، ریحانه است! شنیدی؟! ریحانه اس.

ناصر از جاش پرید. یعنی چی ؟!؟!؟! ریحانه ؟!؟! اینجا ؟؟! انقدر تو خیال ریحانه غرق بود که اصلا احتمالی جز این نمی تونست بده. با سرعت رفت سمت در و تا در رو باز کرد گفت ریحانه تو اومدی ؟؟؟؟

- بله! ریحانه ام. شما خونه هستید؟ برای ملاقات مادرتون آمدم. مثل هر روز. نیستن؟!؟!

- ناصر خشک اش زده بود. نمی تونست نگاهش رو از ریحانه برداره. معصومیت ریحانه خودش رو در اون می دید . چشماش درست مثل ریحانه ...

دلش لرزید.

- ریحانه ......

******

 

از وقتی جواب آزمایش ها اومده بود، لبخند از چهره هیچ کس تو خونه نمی رفت. علی نه تنها از اینکه با پارسا باشه و اون رو بیرون ببره و ... ناراحت نبود بلکه همش قربون صدقه باباش می رفت و خوش بود. حس می کرد دیگه لازم نیست مرد خونه باشه. باباش هست می تونه هنوز بچگی کنه.

بازهم بلبل زبونی های زهرا همه رو به وجد اورده بود. سحر یادش رفته که پای خودش دیگه برنمی گرده. پارسا هنوز تغییر زیادی نکرده بود و درمان اش چند سالی  طول می کشید ولی انگار که خوب شده باشه دنبال کاراش بود و همش در تماس با همکارا که برگرده بیمارستان و ... مدام به همه می گفت "شاید نتونم اتاق عمل برم و خیلی کار کنم اما می تونم که یه مطب کوچیک بزنم و باز یه پزشک باشم." می گفت و از ته دل می خندید. ضایعه نخاعی اون قابل درمان بود البته نه به طور کامل ولی برای اون بهتر از این معنا نداشت.

 

/ 10 نظر / 14 بازدید
سایه سپید

مرسی تازه نفس عزیز.........خیلی خوب بود...... راستش از اینکه بخواد جریان سهند فیلم هندی بشه هیچ خوشم نمی اومد!!!!![نیشخند] ممنونم عزیزم...... قسمت بعدی آیا با منه؟! من که شیراز نیستم احتمالا!!!!!باید همین فردا بنویسم!!!!سفارش می کنم آپش کنن!!!!!![نیشخند]بعد تعطیلات می آم نظراتو جواب می دم!!!!!!خوبه؟!بازم مرسی عزیزم......شرمنده کردی منو....

محمد

سلام دوست عزیز از وبلاگتون دیدن کردم عالی بود لطفا به وبلاگ من هم سر بزنید و نظر بدین ممنون می شم اگر با تبادل لینک موافقین با کمال میل خواستارم لطفا خبرم کنید حضور پر مهر همیشگی شما باعث افتخار آسمانتان پر ستاره باد دلتان ابری مباد (منتظرتون هستم) [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

لیلا

من دل نازك شدم يا تاثير نوشته هاي شما خيلي بيش از اندازه است ؟ [پلک][شوخی] خيلي عالي تمومش كردي تازه نفس جان چه خوب كه همه چي خيلي درست تموم شده قضيه سهند هم خوب تموم شده همه چي نمي شه كه يكي يكي توضيح بدم !! [نیشخند] ببخشيد يه مدت نبودم الان اومدم تو وب و زود خوندم و نظر دادم تا قبل از امروز نبودم شرمنده همه همكارا [شرمنده]

هلن

سلام سلام یه مدت پرواز داشتم..رو زمین نبودم[نیشخند] خیلی جا موندم از روند داستان باید از اون قسمتی که نخوندم بخونمش.. میخونم و برمیگردم نظر میذارم..

سایه سپید

بچه ها فکر نمی کنید باید برای این داستان اسمی انتخاب بشه؟! و اوضاع اینجا یکم سر و سامون پیدا کنه؟!

همیشه تنهای زمین

- با خواهشهای نفس خود بستیزید، دلهایتان را حکمت فرا می گیرد.پیامبراعظم(ص[گل]

مهدی

سلام لينكتون رو از "كم حرفي" پيدا كردم. لينكتون كردم. من رو هم لينك كنيد. مرسي

یه عاشق تنها

سالی که گذشت برای همه ی ما مثل یک سال دیگر بود و امیدوارم سال جدید...حداقل خوش باشیم...حداقل سال نو مبارک بهم سر بزنیدا!