قسمت شانزدهم

چشماشو که باز کرد پرستار مانع از حرکتش شد.تازه اتفاقاتی رو که توی فرودگاه امام براش افتاده بود به یاد آورد.صدای ندا توی گوشش پیچید:سلام آقا...ممنون... من احتیاجی به تاکسی ندارم....همسرم توی سالن منتظرمه...

همسرش؟!مگه ناصر نگفته بود بعد از طلاق از همسر اولش دیگه ازدواج نکرده؟مگه ناصر فکس نداده بود که ندا داره می آد و وقتش رسیده؟!

صدای مریم رو به یاد آورد....یعنی توی پیجر فرودگاه درست شنیده بود؟خیلی وقت بود که صداشو نشنیده بود...درست از همون زمانی که مرجان ازش جدا شد و تصمیم گرفت یه جوری با ندا ارتباط برقرار کنه...سرش رو به سمت پنجره ی شیشه ای ccu برگردوند.از دیدن صحنه روبروش حس کرد چشماش تار شده.ندا در آغوش ناصر در حال گریستن بود.ناصر دست چپش رو بالا آورد و طوری که رضا متوجه بشه حلقه شو نشون داد و لبخندی شیطانی بر لبش نشست.

حس کرد قفسه ی سینه ش تنگ شده...دیگه نمی تونست نفس بکشه...زیر لب گفت:من نامردی کردم ناصر....تو هم؟!

صدای پرستار که دکتر رو به کمک می طلبید بخش رو پر کرد...

 

************

ناصر با خوندن نامه هایی که از تهران رسیده بود حس کرد داره خرد می شه...نامه ها رو مریم پست کرده بود.یه نامه از خود مریم که همه ی اتفاقات رو شرح داده بود و بقیه هم نامه هایی که مرجان چند سال اول برای ناصر نوشته بود و رضا به دست ناصر نرسونده بود...تازه داشت قطعه های پازل ذهنش جور می شد....رفتارهای مشکوک مریم و رضا توی دانشگاه....وقتی که توی حیاط پشتی دانشگاه ، مریم کنار رضا ایستاده بود و گریه می کرد و مچشونو سر به زنگا گرفته بود و چه ساده از این ماجرا گذشته بود....اون تصادف وحشتناک و کشته شدن حنانه خانوم و آقا مرتضی رو به یاد آورد و خنده های عجیب رضا توی خواب و بیداری....پوزخندی گوشه ی لبش نشست....نمی دونست چطوری رضا مرجان رو راضی به ازدواج کرده بود...ازدواجی که فقط بخاطر پول اتفاق افتاده بود...پولی که قرار بود بعد از تصاحب بین رضا و مریم نصف شه ولی رضا اونجا هم نامردی کرده بود...و بعد از تصاحب قسمتی از اموال مرجان زیر قول ازدواجش با مریم زده بود...

صدای قهقهه ناصر بلند شد....تارا بهش نگاهی انداخت ولی ترجیح داد سکوت کنه...از صبح تا اون ساعت ظهر ناصر بارها با خوندن نامه ها اشک ریخته بود یا خندیده بود...اوضاعش به هم ریخته بود و حالت عادی نداشت...لب به هیچی هم نمی زد و تارا ترجیح داده بود مزاحمش نشه....بعدا حتما خود ناصر جریان اونهمه نامه رو بهش می گفت...

ناصر بعد از خنده کوتاهی زیر لب زمزمه کرد: پس نامه ی آخرم کار دستت داد رضا ! و پیش مرجان لو رفتی که با من اینهمه مدت در ارتباط بودی...

 

************

 

توی شرکت نشسته بود و در فکر بود...نامه های مرجان بدجور اوضاعش رو بهم ریخته بود....مرجان بهش علاقه داشت و اون وقت رضا با اینهمه نامردی هر دوشون رو دور از هم نگه داشته بود...اونم فقط بخاطر پول!!!

جمله ی آخر نامه ی مریم توی گوشش تکرار می شد:«وقت انتقام از رضا رسیده...بهم زنگ بزن»

صدای زنگ تلفن اتاقش اونو از فکر بیرون کشید.

-سلام بابایی

-سلام دختر گلم...چطوری بابا؟

-بابا من و سینا هرچی زنگ در خونه رو می زنیم مامان در رو باز نمی کنه...

کمی نگران شد و گفت-الان خودمو می رسونم...تا می آم توی حیاط بازی کنید.

می دونست این وقت روز هیچ کدوم از همسایه ها خونه نیستن...کتش رو برداشت و از شرکت خارج شد...وقتی رسید سینا و ساینا با هم دعواشون شده بود....از هم جداشون کرد و کلید رو توی در انداخت...یعنی تارا کجا رفته بود؟سابقه نداشت وقت رسیدن بچه ها جایی باشه...بچه ها با هیاهو به سمت اتاقشون دویدن...ناصر به سمت آشپزخونه گام برداشت و با دیدن صحنه ی روبروش یه لحظه حس کرد همه ی دنیاش زیر و رو شد...تارا کف آشپزخونه ولو شده بود و یه قوطی قرص که خالی شده بود کنار دستش و یه تیکه کاغذ که ناشیانه از قسمتی از یه برگه جدا شده بود...کاغذ رو برداشت و خوند....قسمتی از نامه ی مریم که توش نوشته بود:«از رضا شنیدم که توی نامه هات نوشته بودی که از زندگی با تارا خسته ای و دنبال فرصتی برای جدایی....»

کاغذ رو توی جیبش گذاشت و فورا با اورژانس تماس گرفت....

 

ادامه دارد...

/ 35 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غریبه

آقای فاسق زود باش دیگه. ماجرا از دستمون در میرها [نیشخند]

غریبه

عجب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![متفکر]

نهانخانه

آسمان دلم ابری بود و کوزه دلم خالی... دعا کردم که ببارد و لب تشنه سیراب شود... اما از آسمان دلم تگرگ بارید و کوزه شکست... باسلام وبلاگ زيبا وپر محتوايي داريد از مطالبت لذت بردم خوشحال مي شم به من سر بزني دیدم قدری گرفته ام انسان وقتی دلش گرفت از پی تدبیر می رود من هم رفتم

مهدي

وبلاگتون خیلی جالبه... من هم لینکتون کردم هم اینکه یک پست تبلیغاتی! براتون نوشتم... امیدوارم شما هم من رو لینک کنید و به من سر بزنید حتما سر موعد بهتون سر می زنم

آذر

سلام.چرا ادامه اش رو نمی نویسید؟منتظریم

غریبه

[منتظر]آره بخدا. [عصبانی] یادم رفت دیگه داستان چی بود [زبان] خب نفر بعد فاسق بیاد بگه. یه جوری سر و ته رو هم بیارید دیگه [منتظر]

memorialist

این ادامه کجاست ؟!‌ [منتظر][ابرو]می خواین کمک های مردمی بگیریم واسه نوشتن یک قسمت آخر ؟! [خنثی]

سایه سپید

بچه ها موافقيد رويا جان ادامه بدن داستانو؟؟؟؟اينجور كه مشخصه خبري نيست از ادامه!!!!!!

مترسک

به نویسنده های ما چی داره میگذره ؟ منتظر ادامش هستماااااااااااااااااااااااا

آذر

سلام.چرا ادامه نمی دید؟؟؟؟؟؟؟؟منتظریم