قسمت چهارم

ای خاک بر اون سرت.....کرگدن!بیا.آقا تشریف بردن سر کلاس.پاک آبرمونو جلوی مرجان خانم بردی.آره دیگه!پنج دقیقه دیر کرد که داریم,بماند!چشمامون که پف کرده است,بماند....پیش خودش هزارتا فکر و خیال میکنه دیگه.اخلاق گندشو که دیدی!صد تا نسبت ناروا میبنده به ریشمون!حالا میگه دیشب مجلس فسق و فجور بودن!دیر تشریف اوردن سر کلاس.چه میدونه گیر آقای ووپی بودم.

هوی....!ناصر خان.هوای حرف زدنتو داشته باشا.اصلن به جهنم.حوصله این بزغاله رو ندارم.هر چی دیرتر برسم ,بهتر.اصلا من سر کلاس نمیام.خودت برو تو.......

خوبه.دیگه انقدر ناز و ادا نیا.وای!مامانم اینا!آقا رضا برخورده بهشون!بازقلعه ,با هیچ کس شوخی موخی نداره ها!سه جلسه غیبت مساویست با حذف درس!من که رفتم.

ناصر چند ضربه به در کلاس زد و دو تایی با هم وارد کلاس شدند.قدم اولی رو که به طرف صندلی ها برداشتند.استاد متوقفشون کرد!

نیشخندی زد و ..به به آقایون!خوش اومدین.منت گذاشتین.خبر میکردین یه آژانس میفرستادیم دنبالتون!سحر خیز شدین.

ناصر زیر چشمی مرجان رو می پایید,که دست به سینه نشسته بود و به استاد نگاه میکرد.حیف که مرجان خانم اینجاست,وگرنه میزدم فکشو میاوردم پایین.

چیزی گفتین آقای سرابندی؟!بلندتر بگین ما هم بشنویم ,از بیاناتتون مستفیض بشیم.بفرمایین !

استاد بازقلعه دستش رو زد زیر چانه اش و نگاهش رو میخ کرد توی چشمهای ناصر!نیشخندی زد و ادامه داد:

منبعد اگر کسی بعد از من رسید,خواهش میکنم خودش از همون راهی که اومده برگرده و بره.لازم نیست بیاد سر کلاس.این دفعه آخریه که تذکر میدم.بفرمایید آقایون.ردیف اخر خالیه .

رضا که از زور خجالت سرخ شده بود.ناصر هم که کارد میزدی خونش در نمی آمد.

اخه بگو به تو چه!من میرم ردیف یکی مونده به آخر!ببینم چه غلطی میکنی!اه.این مرجان هم که همیشه عین این شاگرد اولا میره میشینه ردیف اول,بغل دست اون کامیار ورپریده.بیا یه خورده عقب تر,دو کلمه با هم اختلاط علمی کنیم!حالا باید تا آخر کلاس صبر کنم و ضایع ضایع بعد از کلاس برم سراغش!.........................

 

                                                                                                ادامه دارد . . .

/ 11 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مالزي نشين (مانيا)

اناااااااااااار!؟ من باهات قهرم!!!![قهر] چرا به من نگفتي اينجا هم هستي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من باهات قههههههههههههههرم![قهر][دلشکسته]

سالی

سلام اناری خوبی؟ حالا بعدش چی می شه؟ اینا اونوقت کدوم دانشگاه می رن؟

راحله

ممنون از حضور گرم و مهربونت ادامه شو زود بنویس مشتاق شدم همیشه بهاری باشین[گل]

کاپیتانی بدون هواپیما

انار جان سلام راستش قسمت های قبلی رو گیچ شدم مخصوصا قسمت اول که خیلی شلوغ بود و همینطور ازاینور و اونور گفته بود , ذهن رو خسته میکرد , از لحاظ شخص بیان کننده داستان هم بنظر من قوی نبود اما قسمت چهارم خیلی بهتر شده و خیلی قابل فهم هست , بنظر من دادستانی که فقط از دید قهرمان داستان بیان بشه جذابت نداره , باید از بیرون هم به ماجرا نگاه بشه , همین طور که در قسم چهارم بیان شده موفق باشید

الهام کاشونی

سلام خوبین؟ وقتی کامل خوندم و متوجه شدم این داستان چی میگه دوباره می یام و .... براتون ارزوی موفقیت میکنم و دلم می خواد همیشه شاد باشین [گل]

تازه نفس

انار جون اگر می شه یه توضیحی بده در این مورد که اولا موضوع از چه قراره یعنی همهتون میدونید چی میخواید بگید یا هر کی خودش بقیه داستان نفر قبلی رو ادامه می ده و هماهنگی وجود نداره ؟؟؟؟ می دونی هر کدومش یه جور مزه داره و خوبه که بدونیم بعدشم اینکه (ببخشیدها قصد پیش داوری ندارم اما) شبیه قصه های بقیه که نخواهد بود که از حالا با همین 4 قسمت می تونم از ادامه ماجرا و نهایتش حدسهایی بزنم ؟؟؟ پیلیز این مدلی نباشه ..... سوما هم اینکه : واقعا واردید ها در تعریف قصه ......... تا اینجاش خیلی قشنگ شروع شده مرسییییییییی که خبرم کردی همراهتون هستم از بقیه دوتانتون هم تشکر می کنم [گل]

کیامهر

ببخشید فرصت نشد بخونم فقط اومدم بگم پیغامت رسید

زرين تاج

قربونت برم انار جون ما اینقدر دوست و رفیق نویسنده داشتیم خودمون خبر نداشتیم؟ آرشیوت رو پرینت گرفتم برم خونه بخونم. خلاصه شبهامون رو هم به انار خانوم اختصاص دادیم حالا کی صدای این آقای همسر در بیاد خدا میدونه[چشمک]

سایه سپید

انار خانوم اومدما.....عجب داستانی هست....کلی بهم خوش گذشت....زود به زود بهش سر می زنم...می دونی که عاشق داستانم....لینکش هم که کردم....برا همه تون آرزوی موفقیت توی این داستانو می کنم....تا چطوری پیش بره!!!!تمومش کردید؟؟؟؟یا همینجوری دارید ادامه می دید؟؟؟