قسمت پانزدهم

مریم سرش شدیدا درد می کرد . این ۵امین باری بود که از دماغش خون می یومد . نمی دونست چه جوری باید از اونجا بیرون بره . همه جا بسته بود و تو اون خرابه گیر کرده بود . گرد و خاک دور و برش رو گرفته بود و کم کم داشت احساس خفگی می کرد . مادر جون زیر یک تیرآهن گیر کرده بود و مریم هم زورش نمی رسید بلندش کنه . هرچی صداش می زد مادر جون عکس العملی نشون نمی داد . دست های مادر جون سرد شده بودن و هر لحظه کبودتر می شدن . مریم حس بدی داشت ...

***

- اسمت چیه ؟

- حرف نمی زنه . انگار تو شوکه .

ثمین نگاهی به سهند می اندازه .

- کجا پیداش کردن ؟

- دمه هتل . می گن وقتی زلزله اومده از طبقات پرت شده پایین اما شانس آورده رو یک کپه خاک فرود اومده .

دکتر نگاهی به سهند می اندازه و می گه :

- زیاد هم شانس نیاورده ، احتمالا خون ریزی معده کرده . کتف اش هم در رفته ... محکم نگهش دار می خوام کتفش رو جا بندازم .

- چی ؟!‌ من ؟!

دکتر پارسا فریاد می زنه :

- گفتم محکم نگه دار ! با شمارش من ، یک ، دو ، سه !

سهند فریاد بلندی می کشه و از حال می ره . دکتر بلند شد بره که نگاهش به پای سهند می افته .

- پاش کی این طوری شد ؟!

ثمین نگاهی به پای سهند می اندازه . پاش از زانو به پایین کبوده کبود بود ... انگار خون تو پاش لخته شده بود ...

- نمی دونم ... نمی دونم ... چند دقیقه پیش که این طوری نبود !

- پای راستش علائم حیاتی اش رو از دست داده ... باید قطع بشه ... اگه قطع نشه ...

ثمین دیگه صدای دکتر رو نمی شنید . داشت با خودش می گفت اگه یک روزی قرار شد درسم رو ادامه بدم دیگه نمی خوام دکتر بشم !

***

مردم همه قصد کمک داشتن . اونایی که سالم بودن به سمت ساختمون ها می رفتن و سعی می کردن ذخمی ها رو از زیر آوار بیرون بکشن اما وضعیت رو بدتر می کردن . کافی بود پاشون رو جای اشتباهی بذارن و تو یک لحظه همه چیز دوباره فرو می ریخت و خیلی ها دستی دستی خودشون رو به کشتن داده بودن ... امداد گرها دیگه نمی دونستن با چه زبونی از مردم بخوان که نزدیک ساختمون ها نشن .

مردی پیکر بی جان عرشیا رو از زیر آوار بیرون می کشه . صورتش پره خون بود . دیگه امداد گر ها اینقدر از این صحنه ها دیده بودن که دیگه با دیدن پیکر بی جان یک پسر بچه هیچ حسی بهشون دست نمی داد ... هنوز نتونسته بودن زهرا و مسی رو پیدا کنن . زهرایی که صداش خیلی وقت بود خاموش شده بود و مسی که صدای ناله هاش لحظه به لحظه ضعیف و ضعیف تر می شد . دو نفر سعی داشتن سحر رو از زیر آوار بیرون بکشن ...

***

پرستاری سعی می کرد به فرزانه کمک کنه که بلند شه . چند نفر داشتن محمد رو می بردن تا همراه بقیه خاکش کنن . فرزانه با گریه می پرسه :

- کجا می برینش ؟!

- می برن خاکش کنن .

- کجا ؟!

- شاید خیلی بی رحمانه باشه اما تهران مثل یک گوره دسته جمعی شده . چاله های بزرگ می کنن و همه رو دسته جمعی توش خاک می کنن . تعداد خیلی بیشتر از این حرفاس که بشه هرکی عزیزش رو خودش خاک کنه و براش مراسم بگیره !!‌ پس بهتره همین جا ازش خداحافظی کنی ...

***

لاله هنوزم تو شوک بود . انگار که نمی خواست باور کنه علیرضا کوچولو ... نه ... نه ... امکان نداشت ... صدای مردی می آمد که می گفت :

- تمام جاده های منتهی به تهران بسته اس . می گن یک سری امداد گر دارن با هلی کوپتر خودشون رو می رسونن و یک سری هم که رسیدن نمی دونن کجا فرود بیان که مطمئن باشه . از تمام کشور های دنیا داره کمک می رسه . از کشورهای خاورمیانه گرفته تا اروپا و... حتی آمریکا ! ولی معلوم نیست اون همه کمک کجا مونده ... لا اله الی الله ...

- لابد می خوان نگه دارن بدن به فلسطین و لبنان !

- استغفرلله ! چراغی که به خونه رواست که به مسجد حرومه حاجی ، این چه حرفیه ...

- والا ...

بحث این جور شایعات داغ شده بود که دوباره زمین شروع کرد به لرزیدن ... ناگهان یکی فریاد زد :

- یا ابولفضل ... دوباره شروع شد ... پناه بگیرید ...

***

ثمین زیر تخت پناه گرفته بود اما اینبار ٣،٢ ثانیه بیشتر طول نکشید . پس لرزه بود ...

سهند به هوش اومده بود . صدای ناله اش به گوش می رسید که پشت سر هم می گفت : درد دارم ... درد دارم ... سرش رو چرخوند و به ثمین نگاهی انداخت و بعد نگاهش به پاش افتاد که از زانو به پایین نبود ! ناگهان صدای اون پیرزن تو گوشش پیچید ...

***

الینا و اون مرد و امداد گرها هرچه بیشتر پیش می رفتن بیشتر بوی گاز رو احساس می کردن . الینا به پسر می گه که بوی گاز داره بیشتر و بیشتر می شه و احساس می کنه که دارن اشتباهی پیش می رن و پسر ازش می پرسه که فکر می کنی اینجا کجای خونشون می تونه باشه و قبل از اینکه الینا بتونه جواب بده لوله گاز منفجر می شه .... بمببببب ..........

ادامه دارد ...

/ 8 نظر / 5 بازدید
Memorialist

سلام : دوستان ببخشید که : 1 . دیر آپ کردم !‌ خودم دیر فهمیدم که به جای آقای ابن یمین قراره بنویسم ! 2 . داستان رو سبک کردم ! [نیشخند] یعنی واقعا نمی دونستم این همه شخصیت رو چه جوری جمع کنم ! واسه همین یک سری رو راحت کردم و از باقی مونده ها هم سعی کردم یک چیزایی بنویسم . در هر صورت شرمنده . 3 . غلط املایی دارم ! خودم می دونم ! [نیشخند][زبان] شما خودتون درست بخونید دیگه ! وقت نشد یک بار چک کنم ! [نیشخند] ممنون[گل]

سایه سپید

سلام....همه دارن بیمبالاتی می کنن سر نوبت خودشون نمی نویسن ها!!![نیشخند]می گم براشون تنبیه بذاریم[نیشخند]آخ جون تنبیه!!!! جالب بود...فقط یه چیزی!!!!آقای دکتر داشت می رفت سمت خونه ش!!!!چی شد یهو از بیمارستان سر در آورد دوباره[نیشخند]؟؟!!!! و اینکه فکر کنم باب میل آقای ابن یمین شد!!!!خون و خونریزی...وحشتناکه[وحشتناک]

سایه سپید

ممنون بخاطر قلم زیبات....مثل همیشه...[چشمک]

رویا عبدی

[خنده][قهقهه] ایول مثه همیشه عالی بود.....[تایید][دست] آخرش خیلی توپ بود[نیشخند] باز الحمدلله برادر نمازش رو خوند...[زبان][خنده]

ابن یمین

سلام.[لبخند] [دست] دستتون درد نکنه[لبخند] چه خوب که نوبتم رو دادم به شما[پلک]

علی سنتوری

عالی...مثل همیشه با وجود اینکه داستانی که تو ذهن من بود متلاشی شد[خنده][گل] ضمنا با انار خانوم موافقم....

انار

ممورالیست جان سلام داستانت خوب بود ممنون ..فقط یه دونه غلط املایی داشتی[نیشخند]ذخمی[متفکر]زخمی عزیزم[پلک]