قسمت اول

قسمت اول

دانه های تسبیح عقیق مادرجان با ذکر هر صلوات از روی نخ سر میخورد پایین و جای خودش را به دانه بعدی میداد.

مریم روی زمین کنار پای مادرجان نشسته و زل زده بود به ساعت,سه و نیم!

-مریم  ساعت از رو رفت از بس زل زدی به چشمهاش!زندایی جون مگه بهت بد میگذره که انقدر لحظه شماری میکنی؟قسمت و مقدر این بود که ماشینتون همینجا دم در خانه ما خراب بشه...خدای نکرده اگر وسط جاده این اتفاق می افتاد که ....فرزانه یک استکان چای از توی سینی برداشت و داد دست مریم .

-آه ه...شما که میدونید بی قراری من دست خودم نیست..سه روزه که ما اینجا هستیم..اگر همون روز راه افتاده بودیم الان پای ضریح آقا نشسته بودم و با کبوترهای حرمش هم نوا..فقط خدا میدونه مامان چند دفعه به بابا گفت قبل از سفر ماشین رو ببره معاینه فنی..مگه به خرجش رفت...ولی بازم خدا رو شکر که نامردی نکرد وسط جاده اصفهان -تهران قالمون بذاره.دیدین که مادرجون چقدر توشه و آذوقه برای طی مسیر براتون آورده..وگرنه با این حالی که شما دارین اصلا نمیخواستیم مزاحم شما بشیم مگه نه مامان؟

فرزانه رو کرد به خواهرشوهرش و چشم غره ای به او رفت.

-اولا دست مادرجون درد نکنه..نقل این دفعه نیست..هر وقت میان اینجا انقدر ما رو خجالت میدن که...بعدشم  نسرین خانم دست شما درد نکنه..چه زحمتی؟کدوم زحمت..ما سالی چند بار خودتونو میبینیم که زحماتاتون.؟.مریض که نیستم خدای نکرده.

مادرجان دستی به سر مریم کشید و با خنده رو به عروسش فرزانه گفت:بار شیشه داری گلم...باید مواظبش باشی و بهش برسی ..هم خودت ..هم قندعسلت...اما مریم گلی تو اگه تونستی باباتو راضی کنی از جاده چالوس صرف نظر کنه و از طرف هراز راه بیفته به امید خدا فردا صبح مشهد هستیم..

زنگ آیفون به صدا درآمد...مریم از جا پرید تا در را برای بابا و دایی محمد باز کنه.

                                                     ***********

-اوه ه..کشتیات غرق شدن ثمین خانم؟!!پاشو بابا بی خیال..غصه چیو میخوری...تازه اول عشق و صفایی..خبر نداری.الان اگه خونه بودیا باس به ننه بابات جواب پس میدادی که این عکسهایی که اومده در خونه واسه کیه..تو توش چی کار میکنی...این شازده کیه تو بغلشی..

الینا همانطور که غش غش میخندید دست ثمین را گرفت و کشید تا از روی تخت بلندش کنه.ثمین دستش را از توی دست الینا کشید بیرون.

-الینا میشه بری گمشی و دست از سرم برداری.

الینا اومد دهنش رو باز کنه و فحشی نثار ثمین کنه,  با اشاره فهیمه که انگشتش را روی لبش گذاشت و به بیرون اشاره کرد از اتاق خارج شد و پشت سرش در را محکم به هم زد.

امشب دومین شبی بود که ثمین بیرون از خانه میخوابید.

                                                      ***********

-گفتم از اتاق من برو بیرون..به بابا بگو برای خودت بخره..هر چی هم آبغوره بگیری فایده ای نداره زهرا خانم.

-مامان,مااااااااااااااااامان!علی میگه نمیذاره من این سی دی رو نصبش کنم ,میگه مال خودمه.

-چه خبرتونه..مگه نگفتم بابا امشب شیفته..آفرین ...واقعا آفرین...منو باش میخواستم دو دقیقه برم پایین خریدم بکنم و برگردم...یک دقیقه هم نمیشه تنهاتون گذاشت.علی آقا گفتم کامپیوتر برای هر دوتونه.دو ساعت توی روز مال تو, دو ساعت هم مال زهرا.بابا دیشب عمل سختی داشته امشب هم توی اورژانس کشیکه...نبینم صداتون دربیاد دوباره..علی از کی تا حالا نشسته اینجا؟

-دقیقا دو ساعت و نیمه مامان خانم.بهش بگو بلند شه.

-علی جون پاشو..مردی گفتن..قولی گفتن..قول مردونه ای گفتن.

علی با ناراحتی از جایش بلند شد,شکلکی هم برای زهرا دراورد و از اتاق رفت بیرون.روی کاناپه مقابل تلویزیون ولو شد .

-علی آقا نمیخوای حالا که بیکار شدی به مامان کمک بدی؟صبح که رفتم خرید چند تا تیکه از قلم افتاد!میخواستم سورپرایز بشین و تا لحظه آخر حرفی نزنم..ولی خاله مسی و بچه هاش از شیراز راه افتادن و دو ساعت دیگه اینجان..

علی از جاش پرید:مامان!خیلی نامردی!آخخخخخخخخخ جون...عرشیا جونم میاد..یوهو....

سحر علی رو بغل کرد دستش رو گذاشت روی دهان علی و پیشانیش را بوسید.

/ 18 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلا

واي يعني سه شنبه بايد من بنويسم ؟! [وحشتناک][وحشتناک]

لیلا

كاش قرعه به نام فاسق مي افتاديا اميد يگانه !! [نیشخند]

تازه نفس

من هنوز وقت نکردم بخونم ولی ظاهرا که همه راضین نخونده م یدونم کار انار جون حرف نداره ... دیگه از یه نویسنده مشهور هم نمی شه جز این توقع داشت (اشاره به داستانایی که تو اون مجله ها چاپ کردید! [چشمک][لبخند] حالا بماند قصه هایی که الان دارید تو وبتون تعریف می کنید!)

تازه نفس

عالی بود انار جون [دست] چند تا داستان رو با هم شروع کردی و .... ممنون امیدوارم داستان خوبی بشه انتخاب اسم ها هم جالبه ... از کجا می آری اینا رو [لبخند] بخصوص مسی که فکر کردم لابد منظورت معصومه است البته با س ! البته تو نظرات خوندم که .... مرسی [گل]

Memorialist

سلام ! مثل اینکه من از همه دیرتر اومدم ! [نیشخند] راستش اولش کلی گیج شدم با اسمای زیادی که بود ! خیلی جالب روابط رو در آوردی [عینک] و خیلی ام خوبه چون دیگه اونقد شخصیت داریم که نخوایم یکدفعه 1 شخصیت وسطای داستان بهش وصله پینه کنیم !خیلی خوب بود [دست] (اینی که می خوام بگم اشکال نیستا ![من نبودم] سلیقه شخصیمه ![چشمک]) تو داستان قبلی این طوری چند تیکه می نوشتیم و تو زمان داستان رو جابجا می کردیم . این داستان هم چند تیکه است و چند تا زندگی رو هم زمان می نویسیم . من می گم اگه به یک زندگی می پرداختیم بعد کم کم با اتفاقا و زلزله ای که قراره بیاد زندگی های دیگه رو واردش می کردیم بهتر بود . یعنی یواش یواش بحث زندگی های دیگه رو پیش می کشیدیم (وقتی که داستان اصلی کمی پیش رفته بود ) چون یک خورده باز گیج می شه داستان این جوری [متفکر] در هر حال هیچ ایرادی به نوشته تون وارد نیست .[تایید] یک شروع عالی و پر رمز و راز [دست] ممنون [گل]

سایه سپید

سلام....دانشگاه بودم بعد هم نتم مشکل داشت دیر رسیدما.....اما خوشحالم رسیدی که بنویسی....مرسی.....فقط خانواده اولو کمی قاطی کردم....[نیشخند]

سایه سپید

ببینیم بقیه دوستان چه می کنن....بازم مرسی اناری.....خوب شروع شد...[چشمک][گل]

امید یگانه

سلام انار جان[گل] خیلی عالی شروع کردی[دست][دست] آفرین...[لبخند][گل]

طاهره

سلام انار جان...جالب بود.... ایده ی جالبیه فقط می خواستم بدونم شما نویسنده ها از اول سر یه موضوع و شخصیت هاش به اجماع میرسین بعد می نویسین ...یا یکی شروع می کنه و هرکسی بر اساس تخیلش داستان رو به یه سمتی هدایت می کنه؟