قسمت اول

-بله ؟

-مهدیس!سلام عزیزم ...بفرمایید داخل ،خانم خانما.باز شد؟

نیره گوشی آیفون رو سر جایش قرار داد و با عجله مانتو و شلوارش را از روی راحتی برداشت و آویزان کرد.روبروی آینه ایستاد و نگاهی به خودش انداخت،دستی به موهایش کشید و با برس مرتبشان کرد.

با شنیدن صدای پای مهدیس به سمت در رفت ،و قبل از اینکه دست مهدیس به زنگ برسه ،در را به روی دوست قدیمی اش باز کرد.

-چه خبر از این ورا ؟چقدر دلم برات تنگ شده بود قربونت بشم.بیا تو..

-تو که یادی از ما نمیکنی..گفتم ما یک سری به تو بزنیم ..شاید یادت بیاد..

-ای بابا ..کوتاه بیا مهدیس..هر کی ندونه تو یکی میدونی چقدر سرم شلوغ بود و گذشته از همه این حرفها ،اصلا اینجا نبودم.

-یعنی یک زنگ هم نمیتونستی بزنی ...یک پیامک ...

-سخت نگیر..الان که اینجا هستم سُر و مُر و گنده !!هر چی دلت میخواد کتکم برن و ...

هر دو با صدا خندیدند و صورت یکدیگر را بوسیدند.

-از خودت بگو ..چی کار میکنی ..کجایی..؟

-من که همینجا هستم.زیر سایه شما .بابا تویی که همش سفری..

نیره از جایش برخاست و به سمت صورتی که توی قاب آویزان شده به دیوار میخندید رفت.با بغض به عکس اشاره کرد :

-تموم این خونه بوی حامد رو میده ..به هر کجاش که نگاه میکنم ،حامد نشسته و به روم لبخند میزنه..نه میتونم بمونم ..نه دلم میاد این همه خاطره قشنگ رو رها کنم و از اینجا برم ...بغض نیمه کاره را فرو خورد و به سمت آشپزخانه رفت.

مهدیس زیر لب زمزمه کرد:خدا رحمتش کنه ..هیچ کس عاشق تر از شما دوتا نبود ...

-یادته مهدیس..هر وقت پشت رل مینشست فقط یک ترانه  رو زمزمه میکرد..اگه روزگار بذاره من و تو با هم بمونیم..اگه روزگار بذاره ..اشکمونو درنیاره ..چه زود اشکمون..

بغض فرو خورده باز شد و ....

                      *********************

-تو واقعا تصمیم گرفتی بری؟

-چرا که نه ؟!استاد خیراندیش بهم پیشنهاد داد.تجربه خوبیه.هفته قبل رفته بودم دانشکده که عکسها و گزارشهای کار قبل رو تحویل بدم ، دعوتنامه رو بهم داد.ظاهرا میراث فرهنگی برای این پروژه خیلی سرمایه گذاری کرده و تمایل دارن هر چه زودتر کار انجام بشه .

-آخه کار یک روز و دو روز نیست ..دست کمش باید شش ماه وقت بگذارین ..

-هر چی بیشتر بهتر مهدیس جون ...اینجا بمونم تک و تنها که...

-توی سعد آباد یک جا برات نگه داشتیم.توی سالن اصلی راهنما نداریم ..

-طاقت یه جا موندن رو ندارم ..کلافه میشم ...

-نیره ..اینجایی که میخوای بری تخت جمشید ...یا عالی قاپو و ...نیست.نزدیکترین روستا با شما کیلومترها فاصله داره ..اولین دوره کاووشه .اونایی که مردش بودند ،نرفته برگشتند..

-من فکرامو کردم.نه فرصت و نه خیال منصرف شدن رو دارم.همین بکر بودنشه که وادارم کرد ،دعوتنامه رو از دست استاد بگیرم .هر چند خانم دیگه ای حضور توی این طرح رو نپذیرفت و تنها هستم ،اما همیشه که از این فرصتها برای آدم پیش نمیاد؟!میاد ؟! گذشته از همه اینا یک گروه هفت نفره ایم و استاد خیراندیش یکی از این هفت نفره...شاید دیگه نتونم کنار دست استاد کار کنم !

-خوب خَره منم برای همه این چیزها میگم که نباید بری ...اصلا امروز یک کاره اومدم اینجا که نگذارم بری..

-میدونی که وقتی مُرغم یک پا بشه ..دیگه اون یکی پاش رو زمین نمیذاره ..

لیوان چایی را از روی میز برداشت و به دست مهدیس داد...

-حالا تا چاییت سرد نشده بخور که خستگیت دربره .. بعد هم از خودت و کاوه برام بگو...

                                      ادامه دارد........

/ 7 نظر / 7 بازدید
منتظر

سلام ببخشید منظورتون از استاد خیراندیش کدوم استاد خیراندیش هست ؟ همونی که رئیس موسسه حجامته ؟

منتظر

سوال کردم که این استاد خیراندیش منظور کیه ؟ چرا جوابم رو نادید ؟

رویا عبدی

خیلی عالی بود انار جونم[ماچ][دست] من یه مدت نبودم هر سه تا داستان عالی شده بود. طوری که انتخاب از بینشون جدا" کار سختی بود. اما داستان آقای ابن یمین خیلی خیلی بامزه بود... [خنده] و با روحیات من خیلی خیلی سازگار....!!!![ابرو] نوشته ی شمام خیلی جالبه انار جون. احتمالا قراره خواننده ها یهو سکته کنن و من یکی که نافرم عاشق این بی رحمی هام...[شیطان] ولی امید وارم از اون 2 داستان دیگه هم بالاخره یه جا استفاده شه.آخه هر دوشون خیلی قشنگن.[لبخند][گل] برای بازماندگان جن و پری آرزوی سلامتی و موفقیت روز افزون دارم!![چشمک][گل]

سایه سپید

من اومدم.....بعد از مدتها....... تغییر دادین داستان رو مقداری هم.......نه؟![نیشخند]

سایه سپید

[خنده]این منتظر پایینی هم عجب منتظری هستا!!!!پر طاقت و اینا!!!!![نیشخند]

سایه سپید

انار یکم اینجا اشتباه جمله بندی نداشت؟! مرغم یه پا داره؟!فقط می گفتین مرغ یه پا داره بهتر نبود؟! گرچه خودت صاحب نظری....من اینجور به نظرم رسید[لبخند]

نسرین

داستان سوژه ی خوبی داره و جذاب و خوب نوشته شده / اما چندتا اشکال کوچک داره که چون خواستی میگم : گاهی تعریفها محاوره ایست و گاهی فاخر . مثلآ وقتی نیره گوشی آیفون رو سر جایش قرار داد (چون به زبان فاخر تعریف میشه ) نمی تونی رو بنویسی عزیزم . باید را باشه . وقتی هم نوشتن ات تمام میشن / زیر عنوان مطالب چهار گزینه هست که باید نوشته رو آبی کنی و روی دکمه ی تمام صفحه بزنی تا آخر سطرهای نوشتارتون یکسان و مرتب بشه . همین / وگرنه خیلی خوب نوشتیش . میرم برای بقیه