قسمت بیستم

ضلع غربی اردوگاه ، منتهی میشد به فضای سبز محافظت شده ای که تا یک محدوده ی خاص دانش آموزان اجازه ی ورود به اونجا رو داشتند. و اون قسمت با سیم خاردار از منطقه ی ممنوعه جدا میشد.

بچه ها از در شمالی خارج شدند و کنار جاده که در امتداد سیم خاردار منطقه ی محافظت شده بود، شروع به دویدن کردند.

علی از محمد جلو افتاده بود،اما بالاخره محمد خودش رو بهش رسوند و از پشت نگه ش داشت. در حالی که نفس نفس میزد گفت:

_ هی علی...صبر کن! ما... قراره... تا کجا... اینجوری... بُدوییم؟ تا تهران...!!!

_ نه بابا...! من فکر همه جا شو کردم. راه بیا تا بهت بگم!

در حالی که سیم خاردار رو به دقت وارسی میکرد گفت:

_ ببین ما فقط باید هر طور هست خودمونو به ترمینال برسونیم. از ترمینال که سوار اتوبوس اردوگاه شدیم، من حواسم بود! از اون طرفی اومدیم. کافیه همین جاده رو راست بگیریم و بریم بالا، بعد یه دوراهیه باید بریم سمت چپ.می رسیم ترمینال.

ولی اینطوری اگه خواسته باشیم از توی جاده_ اونم پیاده_ بریم، هم کلی طول میکشه، هم ممکنه یکی ببیندمون و گیر بده! اگه ماشین سوارمون کنه _که نمیکنه_ بازم بهمون شک میکنن. چون این اطراف فقط اردوگاهه و می فهمن ازون تو زدیم بیرون!

_ خب...؟!

_ خب دیگه! یعنی باید ازین سیم خاردارا یه راهی پیدا کنیم و بریم تو . پامون که این تو برسه باقیش حله! چون میتونیم یه میون بر بزنیم به داخل شهر، از اون جا هم یه تاکسی میگیریم تا ترمینال.

توی ذهنش نقشه های کودکانه ش رو بی نقص میدید! همچنان سیم ها رو چک میکرد و به تنها هدفش یعنی رسیدن به خانواده  فکر میکرد.ادامه داد:

_اگه دقت کرده باشی، موقع اومدن این جنگل همش دست راستمون بود.

_ اینجا که همش جنگله و سبز، از کجا معلوم که این همون باشه؟!

_ اه...! پسر تو چقدر خنگی! بس که بی حواسی! بس که سر و گوشت می جنبه! اگه تو هم دقت منو داشتی میفهمیدی که این همونه! من همه ی جوانب رو سنجیده  م.

_ بابا دقت....! مثه اینکه اومدیم تفریح...! اگه قرار به دقت بود، همون مدرسه میموندیم! اونجا به اندازه ی کافی موضوع هست واسه دقت! ببینم فیلم پلیسی زیاد می بینی نه؟! واسه من شرلوک هلمز شده!

دهنش رو کج کرد و ادای علی رو در آورد:

_ (( من همه ی جوانب رو سنجیده م))

_ بهت برنخوره. راست میگم دیگه...! تو مدرسه ش هم تو همینی!

با شیطنت ادامه داد:

_ منظورت از فراوونی موضوع واسه دقت، مدرسه ی راهنمایی دخترونه ی کوچه پشتیه دیگه؟ نه؟!! 

_ هـــه هـــه....!

_ مرض! نیشتو ببند. چه خوشش اومد...! اصلا" تو یه راه پیدا کن بریم تو، باقیش با من!

هر دو با سیم ها کلنجار میرفتند.

_هی علی..! اینجا رو!

محمد شاخه های رونده ای که از پشت سیم خاردار به بیرون راه پیدا کرده بود رو کمی کنار زد .

_ به نظرت ازین جا رد میشیم؟

_ نمیدونم...! وایسا اول من امتحان میکنم.

به سختی در حالی که لاله گوش محمد زخمی و لباسهای هردوشون پاره شده بود وارد منطقه ی ممنوعه شدند.

*     *    *

 _ یا علی...!

_ چی بود؟!

_ فکر کنم اون طرف آوار ریخت!

_ من دیدم دکتر رفت اون وری.

_ دکتر دیگه کیه؟

_ دکتر پارسا دیگه...! همسایه ی واحد 3. بریم ببینیم چی شد!

_ خطریه ها...!

_ من میرم.

افشین دست تو بازوی مسعود انداخت و مانع رفتنش شد.

_ وایسا بینم! کجا داری میری؟!

_ بابا این دکتر پارسا کلی به گردن ما حق داره! عمل قلب مادرمو اون انجام داد.

_ خب انجام داد که داد! وظیفه ش بوده! برادر من، پولشو گرفته...!

_ ...!

_ چیه...؟! واسه چی اینجوری نگام میکنی؟!

_ تازه گی ها خیلی نامرد شدی...!! ولم کن.

به زور بازوشو از تو دستای  افشین بیرون کشید و به طرف صدا دوید.

_ خیلی خوب بابا...! حالا ندو...! خطرناک...! منم اومدم.

_ کمکککککککککک......!

_ مسعود بپر! صدا از این زیر میاد...!

_ دکتر جون، نترس قربونت، ما اینجاییم.

هردو شروع کردن به کنار زدن آجر ها و تکه های خورده ریز گچ و سیمان از روی دکتر!

_یا ابوالفضللللل.......! اینو ببین...! افتاده رو کمرش...! من که میگم دووم نمیاره!

_ ساکت شو! زنده است، میشنوه ! نگران نباش دکتر جون هر جور شده درت میاریم.

_ بیا دستتو ازین جا بگیر ببینم! با شماره 3ی من بلندش میکنیم: 

1 ، 2 ، 3  یاااااااااا علییییییییییییییییییییییییییییییی........

                                                             

                                                                                                    ادامه دارد ...

/ 14 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انار

[گریه][گریه]تو رو خدا مواظب بچه ها باشین.. کمر دکتر پارسا هم ...جای حساسیه...ویلچر نشین نشه[گریه] [گریه]خیلی خوب بود رویا جون[پلک][دست][گل]

انار

این آقایون همکار ما کجا تشریف دارند...[متفکر] اون وقت شاکی هم میشن که چرا همه چیز این دنیا افتاده دست خانمها[نگران]

انار

راستی یه چیزی...مگه این بچه ها نرفته بودند شیراز ..برای اردو...شیراز جنگل داره[متفکر]

هلن

آخی منم دیگه به این قسمت رسیدم ...نمیدونم چرا حسه خیلی خیلی خیلی خوبی به دکتر پارسا دارم یه موقعه بلایی سرش نیاد مخصوصا چون آوار رو کمرش ریخت[نیشخند]

صبا

دستتون دردنکنه رویاجون[دست]قصه روخوب پیش بردی.این دکترپارساخودشوتوی دل همه جاکرده مواظبش باشید[نیشخند]

انار

[دست][دست][دست][دست][دست] بقیه دستها رو بعد از محرم میزنم ...[نیشخند] سایه جون متشکریم ای مهربان و باصفا ای حامی افسانه ها بی تو این جن فسونگر ........... مجانی که نمیشه ...مژدگانی بدین بقیه شعر رو تحویل بگیرین[شیطان][عینک][نیشخند]

انار

رویا جون ..دعوت شده بودین بازیها[پلک]

تازه نفس

سلااام بچه ها از همگی ممنون من یه هفته ای نبودم راستی شنبه با منه ؟؟؟ یا بچه هایی که ننوشتن و جا موندن می نویسن؟ من بنویسم دیگه ؟؟