قسمت بیست و یکم

 

هنوز 80درصد راه های ارتباطی با تهران بسته بودند. امداد رسانی کند و تعداد مجروحان و مرده ها زیاد بود. بیماریهای عجیب و جدیدی هم شیوع پیدا کرده بودن که بیشتر به خاطر وجود اجسادی بود که دفن نشده بودند. تهیه غذا کار ساده ای نبود. حتی آب آشامیدنی کافی هم وجود نداشت. اولویت با بیمارها بود اما تقریبا همه بیمار بودن. فقط بیمارهایی که احتمال زنده موندنشون بالای 40 درصد بود مداوا می شدن و باقی ..... این واقعا وحشتناک بود اما درست ترین تصمیم در اون شرایط همین بود.

هر روز همه چی بدتر می شد. هوا هر روز سردتر و گسترش آلودگی ها همراه با بیماریهای فصلی معمول ـه همیشه، بیشترمی شد. حتی شهرهای اطراف هم برای جلوگیری از شیوع بیشتر بیماریهای تازه تا حدی خالی شده بودن.

آخه این "زلزله تهران" بود و نه یه شهر کوچیک با جمعیت کم!

 

***************

 

ا َه، لعنت، یعنی فرودگاهها هم داغون شدن؟! آخ خدا جون! می گذاشتی ما پامون رو از این خراب شده می گذاشتیم بیرون بعد هر بلایی می خواستی سرشون می آوردی. من که نشنالیتی ام رو هم عوض کردم ، باز باید بلای ایرانی بودن سر من هم هوار شه ؟!

اگر شانس داشتم که پدرم .... لعنت به همه تون!

ما رو باش که خرداد نیومدیم که "تیربارون" نشیم، حالا سنگ بارون شدیم ! آخ دلم می خواست حداقل چندتا از اون "...."  می موندن زیر آوار ، حداقل دلم نمی سوخت!

 

غرغرهای سهند تمومی نداشت. همه از دست اش شاکی بودن. مردم  داشتن می مردن اون به فکر پیدا کردن مدارک اش بود که برگرده و به قول خودش تا عمر داره دیگه پا تو ایران نگذاره.

اما حالا که چند روزی از ماجرای زلزله می گذشت و امکان انتقال اش به جای دیگه ای در روزهای آینده داشت فراهم می شد و میتونست بره و به قول خودش اون ور آب بهتر درمون شه ! اما انگار توی همین بیمارستان موندگار بود و ....

 

***************

 

- خانم پرستار! بفرمائید.  بخورین لطفا. اینجوری نمی تونین زیاد ادامه بدین ها ....

اشکهاش رو پاک کرد و برگشت.

- آقا چرا باز از جاتون بلند شدین. مثل اینکه متوجه اوضاع وخیم ستون فقراتتون نیستید. بفرمائید بفرمائید.... اینم که غذای شماست. بفرمائید. باید خودتون بخورید.

- من مراقب خودم هستم اما شما .... شما اصلا فکر خودتون نیستید. شما هم این طوری اسیب می بینید. خواهش می کنم چیزی بخورید.

 

سهند درست می گفت. انگار همه روز ثمین رو زیر نظر داشت. اون روز هیچی  نخورده بود. روزها بود که خیلی چیزی نمی خورد. اما اون روز . اون خبرها. پدرش. ساسان. باورش نمی شد. روزهای قبل زلزله از جلو چشماش کنار نمی رفتن. حالا نه ساسان زنده بود و نه پدرش. دوست داشت فقط یه جمله با پدرش حرف بزنه. فقط بگه ببخش.

- خانم خانم ... باز که دارین گریه می کنید. می خواین در موردش حرف بزنین؟ شاید با حرف زدن سبک تر بشین. شما هم خانواده تون رو از دست دادین؟درسته؟

یکدفعه بغض اش ترکید. خانواده؟؟؟؟ مادرش؟ سهند خواست نزدیک تر بیاد که کمی دل داریش بده که ....

 

***************

 

فهیمه هنوز اونقدری رو به راه نشده بود که بتونه از چادرهای هلال احمر بیرون بیاد و هنوز تحت نظر بود. به خاطر تنفس تو اون شرایط و وجود گازهای ناشی از انفجار و هوای مرطوب اون روز زیر آوار، ریه هاش بیشتر از هرچیزی صدمه دیده بود. کمر و پاهاش هم که ...

 الینا بیشتر روز کنارش بود اما اتفاقهای جورواجور اون روزها برای الینا که مستعد خیلی چیزا بود و سروگوش اش تو بعضی وادی ها خوب می جنبید و البته روحیه داغون اون روزها هم که حساس تر و شکننده ترش کرده بود ، یک جور زلزله درونی براش بود.

آدمهای با فکر و اعصاب خسته، که تو هر گوشه ای، در هر صدایی، در هر نگاهی دنبال آرامش های از دست رفته شون بودن، دنبال ِ پر کردن تنهایی ناگهانی ایجاد شده بودن .... و الینا هر لحظه در حال سقوط در یکی از این چاهها بود.

 

- بالاخره تونستم یه جایی رو برای امشب پیدا کنم. نگو که هنوز مرددی! میای دیگه نه ؟! خواهش می کنم الینا. تو که به من اعتماد داری. نداری؟!

 

***************

 

حالا دیگه هوا کاملا تاریک شده بود و انگار اون جنگل تاریک ترین نقطه دنیا بود. اون شب هوا ابری بود و مهتابی هم وجود نداشت.

- علی ، تو کبریتی چیزی با خودت نیاوردی آتیش درست کنیم؟

- نه ، تو چی ؟ تازه اتیش درست کنیم که پیدامون می کنن.

- تو که گفتی همه جوانب رو سنجیدی؟!

- خب تا صبح صبر می کنیم. وگرنه گم می شیم.

- تو یعنی نمی ترسی؟    علی از اونجا صدا می آد !! علی واقعا نمی ترسی؟ علـ...........ی

 

ادامه دارد ...          

 

 

/ 15 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انار

سلام[لبخند] "آذوقه شدیدا جیره بندی میشد" این جمله اشکال داره ...هم از لحاظ به هم ریختن آهنگ جمله ..هم از نظر دستوری

انار

"بالای از 40 درصد بود"هم باید اصلاح بشه...میخواستین بنویسین بالاتر ..درسته[چشمک] زمانی که زلزله در داستان ما واقع شده مطابق قسمت های قبلی فصل پاییز و آذرماه هست ...تقریبا شبیه زلزله بم که در دی ماه اتفاق افتاد....و گرم شدن هوا ..یک مقدار غیر طبیعی میشه مگر اینکه شرایط جوی هم تابع زلزله به هم ریخته باشه[ابرو][خنثی]

انار

زمان بندی داستان به هم ریخته و زمان قسمتهای مختلف با هم جور نیست ...اینطوری توی قسمتهای بعدی دچار مشکل میشیم...دو یا سه روز از زلزله گذشته [چشمک] "که تو هر گوشه ای، در هر صدایی، در هر نگاهی دنبال آرامش های از دست رفته شون بودن،" این جمله خیلی قشنگ بود[دست][دست]

انار

تازه نفس عزیز ممنون[گل] داستان خوب پیش رفته بود ....فقط اگر از نظر زمانی اصلاح بشه خیلی بهتر میشه و نظم زمانی داستان روبراه [لبخند] سپاس[دست][گل]

هلن

سلام [لبخند] چقدر این سهند شخصیت اعصاب خرد کن و خودخواهی داره اما خب ثمین اصلا اینطوری به نظر نمی یاد... اما خب به نظرم سهند و ثمین داستان های ادامه رو خیلی جالب کنن به نظر من شخصیت های متضادی دارن و اگه قرار باشه رابطه ای بینشون شکل بگیره باید خیلی جالب بشه..

سایه سپید

راستی عزیزم....یه جاش هم نوشتی (وجود گازهای ناشی از انفجار و هوای مرطوب اون چند روز زیر آوار، ...)ترسیدم تصحیح کنم اسم منو بزنه زیرش!!!! اگه بشه اون روز درسته!!!![لبخند]بازم ببخش که اینقدر زحمتت دادیم...مرسی

لیلا

عجیب جالب بود !! [چشمک] مرسی تازه نفس جان من که خودم نمی تونم این جوری بنویسم [من نبودم] خیلی خوبه که داستان به شکل واقعی داره جلو می ره و مثل سریال های ایرانی نشده خیلی دوست داشتم مرسی [دست][دست][دست]

لیلا

5 قسمت دیگه باید من بنویسم طبق نویسنده ها !! [وحشتناک] لطفا دیگه همه نویسنده ها تشریف بیارن این جوری نمی شه روند تند تند می شه و فقط ما خانوما داریم می نویسیم !! [قهر][قهر]

لیلا

آقای ابن یمین که بایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد تشریف بیارن و نویسنده های همکار دیگه اگه خبری ازشون نشده لطفا اسامی شون حذف بشن تا وقتی که نوبت نویسنده ها می شه با مشکل روبرو نشن [عینک]

لیلا

با تشکر از همه دوستان و همکاران عزیزم که این وبلاگ رو با تمام مشکلات ای که دارن و تو زندگی همه مون هست به روز می کنن و نمی ذارن زحمت دوستانی که زحمت کشیدن و این وبلاگ رو ساختن به هدر بره من که از جانب خودم از بنیانگذار !! این وبلاگ و این شیوه نوشتن داستان تشکر می کنم و از این که منو هم تو جمع خودتون قبول کردین به خودم می بالم و سپاسگذارم . [گل][گل][گل]