افسانه جن و پری

داستانی که چند نویسنده داشت !

قسمت پنجم

 

مریم که خیلی تلاش می‌کرد جلوی خنده‌اش رو بگیره صورتش رو نزدیک گوش مرجان برد و گفت:" گوشای تپل رو ببین، رنگ لبو پخته شده!" مرجان چشم غره‌ای رفت و گفت:"عزیزم نیشتو ببند... ببینه پرتمون می کنه بیرون..." استاد رو به بچه‌ها کرد و گفت:"به جای اینکه مثل میرزا بنویسا سرتون رو انداختین پایین و هی می‌نویسین، کمی هم به تخته توجه کنید. بعدا هم می‌تونین بنویسین."

"ببین اگه تو فکر اینیکه از مرجان جزوه بگیری، خودت خوب میدونی که اون جزوه بده نیست. چرا بچه بازی در میاری!؟ خب خودت نمیخوای بنویسی خودکار رو بده تا من بنویسم."

"اولاً که اون دفعه فرق داشت، مال جلسه قبل بود گفت نیوردم. مال امروز رو که دیگه نمیتونه بپیچونه. در ثانی هی میگم نره! هی میگی بدوش! بیا این کیف، اینم تو... اگه خودکار دیدی اصلاً مال خودت..."   

"شما دو تا، عقب کلاس اگه سوالی هست بفرمایین!؟ آقای سرابندی مشکلی پیش اومده؟"

"نه استاد داشتم نمودار رو توضیح میدادم"

" اگه می‌خواید مسائل درسی رو توضیح بدید بفرمایید روی سن تا همه مستفیض بشیم!!! منبعد هر کس سوال داره از من بپرسه. آقای کریمی کجا رو متوجه نشدین؟"

رضا که کاملا سرخ شده بود با صدای خفه‌ای جواب داد: "نه استاد مشکلی نیس، حل شد."

ساعتی بعد استاد در حالی که کاغذهای روی میز رو داخل کیف می‌گذاشت گفت: "برای امروز کافیه. جلسه‌ی بعد تمارین رو تحویل میدین... هر کسی که ننوشته بود لازم نیست بیاد سر کلاس... بعد از خودم هم کسی رو سر کلاس راه... آقای سرابندی راه...؟"

در حالی که حواسش به مرجان بود و با یک دست زیپ کیفش رو می‌کشید و با دست دیگه موهاش رو مرتب می‌کرد گفت:"راه حل استاد؟!" همه زدند زیر خنده و استاد در حالی که سرش رو تکان می‌داد از کلاس خارج شد.

" راه حل و تمرین بخوره تو سرت... داشت میگفت هر کی دیر بیاد راش نمیدم!!! آخرِ ترم چه حالی بهمون بده! امروز سه بار ضایع کردیم... "

تا به خودش اومد مرغ از کلاس پریده بود. هنگامی که با عجله به سمت در می‌رفت دستش به کیف روی میز جلویی خورد و کیف افتاد. اما توجهی نکرد و سریع از کلاس خارج شد. دو طرف سالن رو نگاه کرد اما نبودند. پس، از پله‌ها به سرعت پایین رفت. رضا که امروز برای سومین بار سرخ شده بود در حالی که خاک روی کیف رو پاک می‌کرد گفت:" ببخشین حواسش نبود . . . انگار آموزش براش مشکلی پیش اومده به خاطر همین عجله داشت تا مسئول آموزش نرفتن ناهار، بره به کاراش برسه."

"خواهش میکنم... آقای کریمی شما زحمت نکشین بدین خودم پاک میکنم."

یکی از دخترها نتونست جلوی خنده اش رو بگیره و گفت:" ندا سریع کیفت رو پاک کن بریم بوفه، صبونه بخوریم. می ترسم ببنده برن ناهار!!! اونوقت من تا سه ساعت دیگه که بخوایم ناهار بخوریم، تلف می شم. می افتم رو دستتون!" رضا که داشت از خجالت آب می شد، موقع خداحافظی چشماش به چشمای ندا افتاد، ناگهان احساس کرد دستش داره می لرزه... نگاشو از چشمان ندا به دستش دوخت، دید اسم ناصر روی گوشیش افتاده.

"پس کدوم گوری موندی!؟"

"دارم از کلاس میام بیرون. تو الان کجایی؟"

"توی محوطه، روبه‌رو فواره‌ها، گمشون کردم."

وقتی به هم رسیدند، ناصر با نگرانی گفت: "مامانم از بیمارستان زنگ زد. دکتر تشخیص داده هر چه سریع تر بابام باید عمل بشه.  گفتن فردا شب بخوابونیمش بیمارستان. حالا هم می خوان برگردن اراک." رضا با تعجب پرسید: "مگه ساعت چن راه افتادن!؟" ناصر جواب داد:" مثل اینکه چهار و نیم." رضا عرقِ روی صورتش رو با دستمال پاک کرد و گفت:"ببینم مگه نگفتی با هم آشتی کردن؟ پس چرا شب نمیرن خونه‌ی عموت !؟ آخه چه کاریه با این حال پدرت امروز برن فردا باز بخوان برگردن!؟" ناصر با تمسخر جواب داد:"آشتی!؟ این زبون عمو بیژن ما مگه میذاره!؟ یه هفته نشده بازم دعواشون شد. این هفته‌ای یه شب رو که میرم خونشون، بابام خبر نداره و الا شاکی میشه! میگه نون سفره‌ی بیژن خوردن نداره! کلی آه و نفرین مردم پشتشه. "

رضا که به پشت سر ناصر خیره شده بود، گفت:" دارن می دوئن سمت ما!" تا خواست برگرده ناگهان دید گریه کنان در حالی که داره با تلفن صحبت می کنه از کنارش رد شد. مریم که نفسش بند اومده بود تا ناصر رو دید بی اختیار ایستاد... ناصر که گیج شده بود، دستپاچه ازش پرسید:" مشکلی پیش اومده!؟ چرا داره گریه می کنه!؟" نفس نفس زنان جواب داد:" یه موتوری زده به محسن... بردنش بیمارستان" تا آب دهنش رو قوت داد و خواست چیزی بگه، مریم دوباره به دنبال مرجان دویید سمت پارکینگ...

                                                                                                                     ادامه دارد . . .

׀ +׀ نویسنده: فرید آزمون
دیدگاه شما()

درباره ما

افسانه جن و پری داستانی است دسته جمعی ... به این صورت که به ترتیب لیست آمده در گروه نویسندگان هرکسی دنباله نوشته فرد قبل را به دلخواه ادامه می دهد بدون آنکه از پایان داستان خبر داشته باشد ! بنابراین ما هم مثل شما منتظریم ببینیم در ادامه چه اتفاقی می افتد ! این وب صبح روزهای چهارشنبه به روز می شود
______________________
خونه
از ابتدا تا انتها
« آیین نامه »
« نقد »

داستان های قبلی

در این قسمت می توانید پی.دی.اف متن کامل داستان های قبلی افسانه جن و پری را دانلود نمایید
______________________
به خاطر هیچ
زمین لرزه

دنباله داستان فعلی

تعطیلی !
قسمت سوم
قسمت دوم
قسمت اول
انتخاب قسمت اول!
مقدمات داستان سوم
قسمت سی و یکم
قسمت سی ام
قسمت بیست و نهم
قسمت بیست و هشتم

گروه نویسندگان

ابن یمین
انار خانوم
لیلا
تازه نفس

حلقه یاران

مبهم
کم حرفی
فرید آزمون
... کافه خاطره
ترش و شیرین زندگی
خاطرات گاه به گاه
ویرایش قالب
آرمانشهر
مطلوب