افسانه جن و پری

داستانی که چند نویسنده داشت !

قسمت سی ام

نامه تو دستش مچاله شده بود حتی بودنش تو دستش آزارش می داد کسی که می تونه این قدر راحت بدون هیچ خداحافظی و حرفی بذاره بره و حتی خبر هم نده .... نامه رو تو دستش ریز ریز کرد و روی سرش خالی کرد چقدر زندگی پوچ و بی ارزش بود آدم هایی که پابند حرف و اخلاق نبودن انتظار نداشت که ریحانه جلوی پدرش بایسته و بگه که نمی ره یا کاری بکنه فقط نباید این جوری می رفت حداقل می تونست بهش بگه که این جوری دربه درش نگرده که این جوری هر جسدی که روی زمین می بینه دلش نلرزه که شاید اون ... دلش واسه خودش سوخت اما قلبا خوشحال بود که ریحانه این جا نبوده و هیچ خطری هم تهدیدش نکرده بود براش آرزوی خوشبختی کرد با این که قلبش سوخته و بعد این دیگه به هیچ کسی فکر نمی کرد تصمیمش رو گرفت می رفت پیش پدر و مادرش تو شهرستان همون جا می موند کنار پدرش تو زمین هاشون کار می کرد و همراه و تکیه گاه اونا می شد دیگه جز اونا کسی نداشت نه به فکر ازدواج بود نه حتی می تونست مهر و محبت کسی رو تو دلش جا بده دلش مالامال از عشق ریحانه بود ریحانه ای که ...
اشک هاش رو مهار کرده  بود اما انگار بزرگترین سرمایه و هستی زندگی اش رو از دست داده بود اما تا خدا بود و نفس می کشید مجبور به زندگی بود به خاطر پدرش مادرش که کسی رو جز اون نداشتن باید محکم می موند . مهم نبود ریحانه چرا برای چی چه طوری رفته بود اون رفته بود و ناصر رو به حال خودش گذاشته بود ریحانه فقط شعار داده بود و ناصر به پای همه حرفهاش وایستاده بود و الان عشق ریحانه تو دلش می مونه اما دیگه به قول و وفای آدمها هیچ بهایی قائل نمی شه جلوی اولین ماشینی که از شهر خارج می شد رو گرفت و سوار شد نمی خواست دیگه یه لحظه هم تو تهران بمونه .

***


فرزانه و مریم در حالی که محمد کوچولو تو بغل مریم به خواب رفته بود با شور و اشتیاقی که قلب هاشون رو پر کرده بود کنار چادر مریم اینا رسیدن مریم برای فرزانه نگفته بود که مادرش تو چه حال و روزی هست یعنی فرصت نبود وقتی کنار چادر رسیدن و فرزانه سراسیمه وارد چادر شد تا خواهر شوهرش رو ببینه یادش افتاد که الان فرزانه با دیدن مادرش چه حالی می شه ...
وارد چادر شد مادرش تو بغل فرزانه داشت گریه می کرد مادرش .... مادرش واکنش نشون داده بود مریم مادر و زن دایی اش رو بغل کرد و هر سه در آغوش هم هق هق گریه شون با صدای محمد کوچولو که از خواب پریده بود در هم آمیخته بود ...

***

علی محدود شده بود پارسا مواظبش بود حتی مواقعی که بیرون بود یا پارسا به بهانه اینکه می خواد هواخوری بره و کسی باید همراهش بره و ویلچر رو هدایت کنه علی رو با خودش همراه می کرد سحر از توجه پارسا و حرف زدن زهرا همه غم هاش رو فراموش کرده بود به پارسا محبت می کرد و از اون حالت سردی داشت بیرون می اومد ...

***

چند مدتی بود که الینا حالش مساعد نبود سیامک  متوجه حال و روزش شده بود احتمال می داد که ... اما به خودش لعنت می فرستاد که چنین فکری می کنه خدا خدا می کرد که اشتباه بوده باشه وگرنه فاتحه خودش هم خونده بود الینا روز به روز حالش بدتر می شد دکترهای تهران تشخیص درستی نمی دادن یا چیزی نمی گفتن می گفتن باید بره یه شهر دیگه آزمایش بده تهران که آزمایشگاه نداشت . سیامک دیگه دور و بر الینا مثل قبل نمی پلکید ....

****

هر بار از فهیمه می پرسید ثمین کجاست جواب درستی نمی شنید هر بار فهیمه جواب سرسری می داد سهند خسته بود می خواست بره دیگه طاقت این جا بودن رو نداشت مجبور شد سفره دلش رو پیش فهیمه باز کنه شاید ثمین رو بهش می رسوند ....

ادامه دارد ...

׀ +׀ نویسنده: لیلا
دیدگاه شما()

درباره ما

افسانه جن و پری داستانی است دسته جمعی ... به این صورت که به ترتیب لیست آمده در گروه نویسندگان هرکسی دنباله نوشته فرد قبل را به دلخواه ادامه می دهد بدون آنکه از پایان داستان خبر داشته باشد ! بنابراین ما هم مثل شما منتظریم ببینیم در ادامه چه اتفاقی می افتد ! این وب صبح روزهای چهارشنبه به روز می شود
______________________
خونه
از ابتدا تا انتها
« آیین نامه »
« نقد »

داستان های قبلی

در این قسمت می توانید پی.دی.اف متن کامل داستان های قبلی افسانه جن و پری را دانلود نمایید
______________________
به خاطر هیچ
زمین لرزه

دنباله داستان فعلی

تعطیلی !
قسمت سوم
قسمت دوم
قسمت اول
انتخاب قسمت اول!
مقدمات داستان سوم
قسمت سی و یکم
قسمت سی ام
قسمت بیست و نهم
قسمت بیست و هشتم

گروه نویسندگان

ابن یمین
انار خانوم
لیلا
تازه نفس

حلقه یاران

مبهم
کم حرفی
فرید آزمون
... کافه خاطره
ترش و شیرین زندگی
خاطرات گاه به گاه
ویرایش قالب
آرمانشهر
مطلوب