افسانه جن و پری

داستانی که چند نویسنده داشت !

قسمت بیست و نهم

ناصر فکر کرد اشتباه دیده....غیر ممکن بود...از میز کنار دستش تنگ آب رو برداشت و روی سرش خالی کرد....با اینکارش همه ی نگاه ها متوجه اون شد...بقیه با چشمای هراسون نگاهش کردن....فکر می کردن با یه دیوونه مواجه شدن...قیافه ش با دیوانه ها هم تفاوتی نداشت...چشمای سرخ سرخ از بی خوابی....صورت استخوانی که بخاطر کمبود غذا ، عذاب و گریه جز پوست و استخوان هیچی باقی نمونده بود...ته ریشی که صورتش رو پوشونده بود و موهای ژولیده...اینقدر این مدت در به در دنبال ریحانه بود که اگه احمدرضا دوستش زنگ نزده بود شهرستان به خانواده ش خبر سلامتی ش رو بده، تا الان از بی اطلاعی براش مجلس ختم گرفته بودن...

افسانه نگاهی بهش انداخت...این روزا کم از این موارد ندیده بود...کسایی که دچار مشکل روحی شدید شده بودن...دوباره سرگرم نوشتن مشخصات افراد شد....یکی از آقایون که نشسته بود با چشمای غم بارش نگاش کرد...یه لحظه حس کرد باید غم خودش رو فراموش کنه و کمی باهاش گپ بزنه...شاید این جوون آروم تر شه... آروم به سمتش اومد و گفت:برادر بیا بیرون...شاید بهتر باشه یه کم حرف بزنیم...

ناصر دست مرد رو که روی دوشش گذاشته بود با اکراه عقب زد و گفت:به من دست نزنید....من حالم خوبه...فقط می خوام با افسانه خانوم حرف بزنم...

افسانه از شنیدن اسمش جا خورد....یعنی این فرد کی بود که اسم کوچیکش رو می دونست؟! سرش رو از روی دفتر بلند کرد و یه بار دیگه با دقت نگاش کرد...و توی دلش گفت:وای خدای من....این که ناصره!!!!چرا اینطوری شده؟!

براش باور کردنی نبود که بعد از گذشت این مدت یه فرد بتونه اینقدر تغییر کنه...اون که توی تهران کسی رو نداشت که الان عزادارش باشه...نکنه معتاد شده؟!

ناصر بی صبرانه گفت:افسانه خانوم....مگه نشنیدید؟! می خوام چند لحظه باهاتون حرف بزنم....

افسانه گیج و گنگ از جاش بلند شد...یعنی چه کارش داشت؟!

رو کرد به یکی دیگه از خانوما و گفت:خانوم فاتحی....بی زحمت کارمو چند دقیقه می سپرم دستتون...زود برمی گردم...

با هم از کانکس بیرون اومدن....این مدت هوا چقدر دلگیر بود...چقدر بوی خون و تعفن همه جا رو پر کرده بود...هوای دود گرفته ی تهران رو خیلی بیشتر از این حالتش دوست داشت....

ناصر این پا و اون پا کرد...نمی دونست چطوری بپرسه...همه ی قدرتش رو جمع کرد و گفت- منو می شناسید؟!

افسانه- سلام آقا ناصر...اول نشناختمتون....باورم نمی شد اینقدر تغییر کردین...چرا اینجا هستین؟! برنگشتین شهرستان؟! مگه کسی رو اینجا دارید؟!

ناصر- شاید یه روزی داشتم...منظورم ریحانه س...

افسانه با تعجب گفت- ریحانه رفت...همون صبح قبل از زلزله، پرواز داشت....من و سروش هم برای بدرقه ریحانه و مامان رفتیم فرودگاه...توی راه برگشت.....زلزله اومد....انگار این رفتنشون برای همه مون خیر داشت...آخه هیچ کدوم توی خونه هامون نبودیم...

فقط یه لحظه بغض گلوشو پر کرد و گفت-البته اگه داغ اقوام رو در نظر نگیرم...

سرش رو پایین انداخت و ادامه داد- راستش یه نامه داد به من...گفت شاید شما رو ببینم...خودش دوست نداشت بره...بابا به زور فرستادش...قرار شد یه مدت با مامان بمونن...با این وضعی که پیش اومده فکر کنم بعد از سامان گرفتن اوضاعه اینجا ، ما هم بریم...دیگه تهرون نمی شه زندگی کرد....

اشک توی چشماش حلقه زد.....از پر حرفی های افسانه خسته شده بود...یه لحظه بهش نگاه کرد و نفسش بند اومد...چقدر چشمای افسانه شبیه ریحانه بود...مخصوصا با اشکایی که آماده باریدن بود...نتونست هیچی بگه....سرش رو پایین انداخت...دیگه امیدی به برگشتن ریحانه نبود...ریحانه رفت...روی قولش پا گذاشت و اونو تنها گذاشت....

آروم از افسانه دور می شد که صداشو شنید- آقا ناصر صبر کنید...نامه ی ریحانه رو نمی خواید؟!

صبر کرد اما نگفت دیگه هیچی تو این دنیا براش مهم نیست...

******************

مریم ناخود آگاه از جاش بلند شد...با دیدن زن دایی ش که تازه وارد چادر شده بود، جا خورد....نفسش بالا نمی اومد....فرزانه هم یه لحظه میخکوب شد...

آخه توی لیستایی که جستجو کرده بود هیچ اسمی از مریم و مامانش ندیده بود...فکر کرده بود اونا هم جزو بی نام و نشان ها به خاک سپرده شدن...

صدای گریه ی محمد کوچولو مجال فکر کردن بهش نمی داد....خانوم صبوری فقط به این دو نفر چشم دوخته بود...نمی دونست چه اتفاقی افتاده...دست روی شونه های فرزانه گذاشت و گفت-دخترم چی شده؟!آشناس؟!

فرزانه با شنیدن حرفش، هق هق رو سر داد....همه ی وجودش غم شده بود.......همه ی وجودش درد بود....بالاخره یه سرپناه پیدا کرد....سرپناهی که بوی محمد رو می داد.....

روی زمین زانو زد....خانوم صبوری لیوانی آب برداشت و به دست فرزانه داد و گفت-الهی شکر.....دیدی یکی رو پیدا کردی آخر؟!

مریم به سمت زن دایی ش اومد...بغلش کرد و هق هق هر دو به آسمونا رفت.....

خانوم صبوری بچه رو که دیگه نای گریه کردن هم نداشت برداشت و از چادر بیرون برد....شاید خانوم ملکی می تونست یکم از شیرش رو به این بچه هم بده...فرزانه که اصلا حال خوبی نداشت....

******************

علی توی اتاقش روی تخت نشسته بود....ثانیه ها چقدر دیر می گذشتن...هنوز ده دقیقه به هشت مونده بود...باید یه جوری از خونه فرار می کرد....زهرا همونطور که آروم یه گوشه نشسته بود داشت با عروسکش بازی می کرد....

هنوز بعد از اینهمه مدت لب باز نکرده بود......چقدر دلش برای نق نقای زهرا تنگ شده بود....

آروم در رو باز کرد...از گوشه در به سالن نگاهی انداخت....باباش بی صدا روی ویلچر رو به پنجره نشسته بود...صدای مامانش رو که ریز ریز گریه می کرد از اتاق بغلی شنید...حتما مامان بزرگش هم پیشش بود...

موقعیت برای بیرون رفتن جور بود....پاورچین پاورچین از اتاق بیرون اومد....زهرا که متوجه خروج علی شد پشت سرش راه افتاد و توی لنگه ی در ایستاد....علی رو به زهرا هیس کرد....داشت از جلوی سالن رد می شد که صدای باباش رو شنید- علی؟!!!!

نفسش رو که توی سینه جمع کرده بود بیرون داد.اخماشو توی هم کرد و با صدای شاکی گفت- بله؟!

دکتر پارسا بعد از اون قهر طولانی مدتش بالاخره حرف زد- بیا اینجا پسرم...

علی به سمت دکتر رفت...دکتر پارسا ویلچرش رو چرخوند و روبروش قرار گرفت...با تحکم گفت- کجا؟!

یه لحظه همه ی وجودش لرزید...ولی باید می رفت...هرجوری بود....

علی- می رم پیش ساسان...

دکتر پارسا- ساعت هشت شبه....حق نداری دیگه پاتو بیرون بذاری...دیگه حق نداری با ساسان بگردی...

علی با خشونت- من دیگه بچه نیستم...یعنی چی که همش می خواین جلوی منو بگیرید.....یعنی چی که با ساسان نگردم؟!...دوستمم باید شما.....

با صدای سیلی ای که دکتر پارسا به صورتش نواخت حرفش ناتموم موند...شوکه شده بود....سحر که از صدای دعوا به سالن اومده بود هاج و واج به اونا نگاه می کرد...زهرا که اولین دفعه بود می دید باباش دست روی داداشش بلند کرده یه دفعه ناله کرد- آخخخخخخخخخ!!!

و دستشو روی صورتش گذاشت... چشماشو بست و جیغ کشید.....

سحر با چشمای سرخ و لبای پف کرده از شدت گریه عصا زنون به سمت زهرا رفت...بالاخره پارسا به علی و بیرون رفتنای شبانه ش توجه کرده بود....

علی با غروری شکسته فقط زل زده بود تو چشمای پدرش....شوری خون رو توی دهنش حس می کرد....

دکتر پارسا ویلچرش رو به سمت پنجره برگردوند...و یادداشتی رو که توی کشوی علی دیده بود توی دستاش مچاله کرد....هیچکس از اون نوشته باخبر نبود....شاید این سیلی علی رو به زندگی برمی گردوند....کاش سحر می فهمید اونقدر ها هم بیخیال زندگیشون نیست...

علی به سمت اتاقش دوید و در رو محکم پشت سرش کوبید....

زهرا سحر رو محکم بغل کرد و آروم گفت- مامان.....

سحر هق هق گریه رو سر داد....سر زهرا رو توی بغلش فشرد و زیر لب صلوات فرستاد....زهرا بالاخره حرف زده بود.....حالا به هر قیمتی که بود.....

زندگی دوباره داشت جریان می گرفت...

 

ادامه دارد...

׀ +׀ نویسنده: سایه سپید
دیدگاه شما()

درباره ما

افسانه جن و پری داستانی است دسته جمعی ... به این صورت که به ترتیب لیست آمده در گروه نویسندگان هرکسی دنباله نوشته فرد قبل را به دلخواه ادامه می دهد بدون آنکه از پایان داستان خبر داشته باشد ! بنابراین ما هم مثل شما منتظریم ببینیم در ادامه چه اتفاقی می افتد ! این وب صبح روزهای چهارشنبه به روز می شود
______________________
خونه
از ابتدا تا انتها
« آیین نامه »
« نقد »

داستان های قبلی

در این قسمت می توانید پی.دی.اف متن کامل داستان های قبلی افسانه جن و پری را دانلود نمایید
______________________
به خاطر هیچ
زمین لرزه

دنباله داستان فعلی

تعطیلی !
قسمت سوم
قسمت دوم
قسمت اول
انتخاب قسمت اول!
مقدمات داستان سوم
قسمت سی و یکم
قسمت سی ام
قسمت بیست و نهم
قسمت بیست و هشتم

گروه نویسندگان

ابن یمین
انار خانوم
لیلا
تازه نفس

حلقه یاران

مبهم
کم حرفی
فرید آزمون
... کافه خاطره
ترش و شیرین زندگی
خاطرات گاه به گاه
ویرایش قالب
آرمانشهر
مطلوب