افسانه جن و پری

داستانی که چند نویسنده داشت !

قسمت بیست و هشتم

چشمهای ناصر همه جا به دنبال ریحانه می گشت ، این جوری فکر می کرد که دکتر بهش حقیقت رو نگفته همه اش با دل و احساسش درگیر بود ، ریحانه که نمی تونست همین جوری بی خبر بذاره بره خودش گفته بود به خاطر تو به خواستگارم جواب منفی دادم و تا اخرش هستم اما از پدرم می ترسم و باید در هر صورت رضایت پدرم رو بگیری ناصر هم که بهش گفته بود تا جون دارم برای اینکه رضایت پدرت رو بگیرم هر کاری می کنم .... ناصر آه کشید با خودش زمزمه کرد چه روزهایی بودن یعنی ریحانه رو دوباره می دید ؟
پریشان از یادآوری خاطرات به همه جا سر می زد گاهی می شد کسایی رو با ریحانه اشتباه می گرفت و چند ثانیه ای مات می شد و بعد، از اشتباهش شرمنده و از نبودن ریحانه سراپا غم می شد .
به کانتینر گروه امداد مرکزی رسید که گروهی از افرادی که خانواده هاشون رو از دست داده بودن یا به هر دلیلی خانواده شون رو پیدا نکرده بودن یا کسی سراغشون رو نگرفته بودن اون جا بودن . نگاه غم زده اش روی تک تک قیافه ها می لغزید و رد می شد که با دیدن افسانه خواهر ریحانه خشکش زد ....

***

مریم هر جایی که فکر می کرد زن دایی اش اونجا بوده باشه سر زده بود اما کسی نه اونا رو می شناخت نه نشونی ازشون پیدا کرده بود خسته شده بود دیگه طاقت از دست داده بود و بغضش داشت خفه اش می کرد . قیافه اش طوری شده بود که زن مسنی رو که داشت از چادر برای آوردن آب خارج می شد متاثر کرد به سراغ مریم اومد و بدون اینکه چیزی بپرسه اونو داخل چادر دعوت کرد و مریم هم تسلیم مهربونی اون و خسته از این همه تلاش بیهوده به داخل چادر رفت . چادر محقری بود مثل تمام چادرهای دیگه که گروه های امدادی وسایل مورد نیاز اولیه رو تهیه کرده و تا حد امکان در اختیار مردم قرار داده بودن . داخل چادر شد و گوشه ای نشست و از زن تشکر کرد و تازه چشمش به بچه ای افتاد که روی پتویی خوابیده بود مریم با کنجکاوی نگاهی به بچه انداخت زن از چادر خارج شده بود بچه قشنگی بود که راحت خوابیده بود یاد زن دایی اش افتاد و ناخواسته بغضش رها شد اشک هاش صورتش رو خیس کرده بود و همین طور که داشت بچه رو نگاه می کرد و یاد خاطرات گذشته افتاده بود بچه از قطرات اشکی که روی صورتش ریخته می شد از خواب پرید و شروع به گریه کرد مریم به خودش اومد و به دنبال زن از چادر بیرون اومد اما زن رو اطراف چادر پیدا نکرد و مجبور شد برگرده و بچه رو در آغوش بگیره و به هر ترتیبی که هست بچه رو ساکت کنه نگران و مًًضطرب بود نمی دونست چیکار کنه به خودش لعنت می فرستاد که چرا دعوت زن رو قبول کرده و به چادر اون اومده الان هم زن نبود که بچه رو بهش بسپاره و بذاره بره الان مادرش نگرانش می شد بچه ساکت نمی شد مریم نمی دونست با بچه ای که همه اش داشت گریه می کرد چیکار کنه . در همین حین از صدای قدم هایی که با شتاب به سمت چادر می اومد خوشحال از اینکه زن برگشته به سمت صدا برگشت زن با مهربونی بچه رو از دست مریم گرفت و ازش تشکر کرد مریم اجازه گرفت که بره زن با مهربونی بدرقه اش کرد و ازش دوباره به خاطر نگه داشتن بچه تشکر کرد . مریم با قدم های کند داشت از چادر دور می شد که صدای زن رو شنید ...
- فرزانه زودتر بیا مادر بچه گشنشه
مریم به سمت زن برگشت ، فرزانه ؟؟

***

- فرامرز گفته ساعت 8 شب کنار ویرونه های خونه اسد اینها باشین کارتون داره گفته هر کی نیاد دیگه بعد این هم حق نداره پاش رو تو گروه بذاره
- ساسان من که گفتم شبا نمی تونم بیام
- خود دانی علی آقا کسی اجبارت نکرده تو بشین تو خونه با اسباب بازی هات بازی کن ، در ضمن بچه کوچولوها رو راه نمی دن نی نی کوچولو
علی به سمت ساسان حمله کرد و یقه اش رو گرفت
- من بچه کوچولو نیستم من یه مردم زود باش حرفت رو پس بگیر
ساسان که از دستش کلافه شده بود هلش داد عقب و این جوری بود که علی و ساسان با هم درگیر شدن و تا بچه های دیگه بخوان اونا رو از هم جدا کنن همدیگر رو حسابی زده بودن
هر دو خونی و خاک آلود در حالی که سعی داشتن دوباره به سمت هم حمله ور بشن اما بچه ها جلوشون رو گرفته بودن
- ببین جوجه هر وقت مرد شدی بیا ادعا کن فردا مشخص می شه کی به کیه . در ضمن اینم بگم که امروز حالم خوش نبود و هوات رو هم داشتم اما دفعه دیگه اگه مثل خروس جنگی بیفتی به جونم حسابت رو می رسم
ساسان اینو گفت و راهش رو کشید و رفت
علی موند و دماغ خونی و سرو وضع آشفته . باید به ساسان ثابت می کرد که بچه نیست باید روش رو کم می کرد تصمیمش رو گرفته بود هر جوری بود ساعت 8 می رفت اونجا ...

***

ثمین اصلا فکرش رو هم نمی کرد که سهند برای گفتن این حرفها راه به راه دنبالش اومده باشه و منظورش این باشه رشته کلام از دستش خارج شد و برای اینکه بغضش نشکنه و جلوی سهند غرورش شکسته نشه به بهانه ای ناگهانی از سهند جدا شد و خودش رو به گوشه ا ی رسوند و اشک هاش بی محابا جاری شد ....


ادامه دارد ....

 

׀ +׀ نویسنده: لیلا
دیدگاه شما()

درباره ما

افسانه جن و پری داستانی است دسته جمعی ... به این صورت که به ترتیب لیست آمده در گروه نویسندگان هرکسی دنباله نوشته فرد قبل را به دلخواه ادامه می دهد بدون آنکه از پایان داستان خبر داشته باشد ! بنابراین ما هم مثل شما منتظریم ببینیم در ادامه چه اتفاقی می افتد ! این وب صبح روزهای چهارشنبه به روز می شود
______________________
خونه
از ابتدا تا انتها
« آیین نامه »
« نقد »

داستان های قبلی

در این قسمت می توانید پی.دی.اف متن کامل داستان های قبلی افسانه جن و پری را دانلود نمایید
______________________
به خاطر هیچ
زمین لرزه

دنباله داستان فعلی

تعطیلی !
قسمت سوم
قسمت دوم
قسمت اول
انتخاب قسمت اول!
مقدمات داستان سوم
قسمت سی و یکم
قسمت سی ام
قسمت بیست و نهم
قسمت بیست و هشتم

گروه نویسندگان

ابن یمین
انار خانوم
لیلا
تازه نفس

حلقه یاران

مبهم
کم حرفی
فرید آزمون
... کافه خاطره
ترش و شیرین زندگی
خاطرات گاه به گاه
ویرایش قالب
آرمانشهر
مطلوب