افسانه جن و پری

داستانی که چند نویسنده داشت !

قسمت بیست و هفتم

-زلزله فقط خانه ها رو ویران نمیکنه،روان و روح زلزله زده ها هم تا مدتها بعد،شاید هفته ها،ماهها و گاهی سالها خراب و داغون میشه.اینی که براتون میگم یک تجربه شخصیه.یکی از اقوام ما توی زلزله بم،تمام خانواده اش رو از دست داد.پدر و مادرش و بعد از اون خواهرانش،عمه هاش ....وقتی میگم همه خونواده ..نکته دردناک ماجرا هم این بود که ،حمید سوگلی خانواده اش بود..میدونید چی میگم؟دیگه هیچ کس نبود که نازش رو بخره و نوازشش کنه..تک تک اعضای خانواده اش رو جلوی چشمانش دفن کردند..اونم توی یک گور دسته جمعی..فکر میکنید یه بچه چهارده ساله چقدر توان داشته باشه...

تمام کلمه ها و جملاتی که بارها و بارها توی ذهنش مرورشون کرده بود ،روی زبونش مزه مزه شون کرده بود،..اصلا چی شد که رشته حرف و سخن به اینجا کشیده شد؟کاش از اول رفته بود سر اصل موضوع...ولی نه!!فکر و ذکر اون یه چیز دیگه است.گفتنش فایده ای نداشت ...شاید هم من خودخواهم که توی این شرایط به چیزهایی که نباید فکر میکنم..مثل همیشه ...همه وقتهای دیگه که از بالا نگاه میکردم..با مردم بودم..ولی نبودم ...

-گوش میکنید ؟!!...آقای سهند..حالتون خوبه..

-بَ....بَله..بَله..حق با شماست..میخواستم در همین رابطه یه چیزی خدمتتون عرض کنم....شما...پرستار خوبی هستید..آدمها رو خوب میشناسید..به راحتی باهاشون ارتباط برقرار میکنید و ....منم پولدارم..خیلی زیاد...میخوام یک موسسه برای حمایت از بچه های زلزله زده برپا کنم...شما هم مدیریتش رو بر عهده بگیرید..وقتی فهمیدم رفتیم ،خیلی ناراحت شدم..مدتی بود که تصمیم داشتم این موضوع رو با شما در میون بگذارم...ولی فرصتش پیش نیومد...

سهند هم تعجب کرده  و هم خنده اش گرفته بود!!خودش هم نمیدونست چطور این تصمیم به ذهنش رسید و حاضر شد انقدر راحت از پولهای نازنینش برای به دست آوردن دل یک دختر بگذره..شاید هم وقتش رسیده بود!!یک فرصت برای اینکه بهتر باشه...شنیده بود گذر هر دهه زندگی برای آدمها همراه یک تغییر و تحول درونی هست..و این سوغات سومین دهه بود....یک روز تازه...شروع دوباره

***************

بالاخره یکی از ماشینهای امدادی جلوی پاش ترمز کرد.

-سوار شین خانم!

با خوشحالی سوار شد و در را بست.

-خیلی ممنون.واقعا لطف کردین.دو ساعته که دارم پیاده میرم.

-جای خاصی مد نظرتون هست؟دنبال کسی میگردین؟

-بله..میرم به سمت دستگردی سابق.دنبال یکی از اقواممون هستم.خونه شون اونجا بود.شاید بتونم پیداش کنم.

-کار درست هم همینه..البته دفاتر مرکزی ستاد بحران ،لیستی از اسامی نجات یافته ها تهیه کردند..

-دفاتر مرکزی؟

-چهار گروه شدند..شرق،غرب،شمال،جنوب...شهر ری هم جداست.اینطوری کارها سریعتر پیش میره.

-ممنون از راهنماییتون.اطلاع نداشتم.کسی سراغ ما که نیومد؟

-کجا بهتون اسکان دادند؟

-شهرک گلستان...کانکس در اختیارمون گذاشتند.

-دیر نشده ،سراغ شما هم میان.

-دستتون درد نکنه ..همین جا پیاده میشم.

-ما برای تهیه چند نوع دارو میریم مرکز قلب شهید رجایی..همین چهارراه نیایش..تا دوساعت دیگه برمیگردیم پایین.خواستین بیاین همین جا سر خیابون منتظر بمونین.

-حتما.خدانگهدار

مریم کیفش رو روی شونه اش جابه جا کرد و به سمت خانه سابق دایی محمد به راه افتاد....

***************

پشت یکی از درختها ایستاده و دکتر را نگاه میکرد.دلش میخواست بره جلو،یقه اش رو بگیره و بعد با مشت بکوبونه توی دهانش تا همه دندونهاش بریزه!!چقدر خیالش راحت بود..با آرامش ،یکی یکی مریضهاش رو چک میکرد ..انگار نه انگار...

دلش میخواست بره جلو...با خودش فکر کرد نه !!کاریش ندارم.فقط احوال ریحانه رو ازش میپرسم.جوابمو نمیده..ریحانه که دخترش بود،ازش میترسید...چاره دیگه ای هم ندارم..همینطوری بی خبر بمونم خُل میشم.دیگه دست بالاش با هم دست به یقه میشیم.

دستی به موهاش کشید.لباسش رو مرتب کرد و رفت...

تمام تلاشش رو به کار گرفت،تا صداش بلندتر از همیشه باشه،که دکتر صداش رو بشنوه.میخواست این بار اون باشه که داد میزنه.

-سلام!

دکتر صداش رو نشنید.

با صدای بلندتری سلام کرد.

دکتر مجید برگشت و نگاهش کرد:به به!!از این ورا..خدا رو شکر که زنده میبینمت!!

سرش رو انداخت پایین..گونه اش سرخ شده بود.صورتش داغ داغ بود.

-ای بابا!!میبینی که چقدر مریض دارم.بگو؟

-ریحانه؟

-خبر نداری؟!مگه بهت نگفت..عجیبه..پرید..همون بامدادی که زلزله اینجا رو زیر و رو کرد....

                                                              ادامه دارد...

׀ +׀ نویسنده: انار
دیدگاه شما()

درباره ما

افسانه جن و پری داستانی است دسته جمعی ... به این صورت که به ترتیب لیست آمده در گروه نویسندگان هرکسی دنباله نوشته فرد قبل را به دلخواه ادامه می دهد بدون آنکه از پایان داستان خبر داشته باشد ! بنابراین ما هم مثل شما منتظریم ببینیم در ادامه چه اتفاقی می افتد ! این وب صبح روزهای چهارشنبه به روز می شود
______________________
خونه
از ابتدا تا انتها
« آیین نامه »
« نقد »

داستان های قبلی

در این قسمت می توانید پی.دی.اف متن کامل داستان های قبلی افسانه جن و پری را دانلود نمایید
______________________
به خاطر هیچ
زمین لرزه

دنباله داستان فعلی

تعطیلی !
قسمت سوم
قسمت دوم
قسمت اول
انتخاب قسمت اول!
مقدمات داستان سوم
قسمت سی و یکم
قسمت سی ام
قسمت بیست و نهم
قسمت بیست و هشتم

گروه نویسندگان

ابن یمین
انار خانوم
لیلا
تازه نفس

حلقه یاران

مبهم
کم حرفی
فرید آزمون
... کافه خاطره
ترش و شیرین زندگی
خاطرات گاه به گاه
ویرایش قالب
آرمانشهر
مطلوب