افسانه جن و پری

داستانی که چند نویسنده داشت !

قسمت بیست و ششم


- ببخشیدن شما ثمین خانوم رو ندیدید؟

- ثمین ؟؟!! نمی شناسم!

- خانم ! شما ثمین رو ندیدید؟

بین آدمها این ور و اون ور می رفت و از هر کسی سر راه سراغش رو میگرفت. چندمین بار بود که اون ساختمون چهار طبقه رو بالا می رفت و امیدوار بود کسی ثمین رو بشناسه و بدونه اون کجاست. دیگه نمی تونست با عصا از پله ها بالا بره. نشست سر پله ها و سعی کرد خودش رو بالا بکشه که دیگه جونی نداشت. سرش رو تکیه کرد به نرده های کنار پله ها و تو دلش ثمین رو بلند صدا کرد. "کجایی تو دختر!"  اینجا تنها نشونی بود که ازش داشت. یاد چند هفته پیش افتاد که وقتی آدرس فهیمه رو بعد از کلی گشتن تو محله ای که چندبار وقتی ثمین رو دنبال می کرد گیر آورده بود به عنوان تنها سر نخ پیدا کرد، با چه امیدی راهی کرمانشاه شد. اشتباه هم نکرده بود. ثمین ترجیح داده بود همراه فهیمه بیاد شهرشون و از تهران و خاطرات تلخ اش دور باشه. توی بیشتر شهرها هم، مراکزی رو برای اسکان زلزله زده ها درنظر گرفته بودن. گرچه موقتی بود اما برای کسی چون ثمین راه دیگه ای انگار وجود نداشت.

همونطور نشسته بود روی زمین و باز از هر رهگذری سراغ اش رو می گرفت. بیشتر آدمهای اون ساختمون یا اصالتا اهل اونجا بودن و یا اقوامی داشتن که به اون امید راهی کرمانشاه شده بودن. وجه مشترک ِ زلزله زده بودن، و تهرانی بودن، باعث شده بود حالا همه همدیگرو به نوعی خانواده هم بدونن و هوای هم رو داشته باشن و به هم نزدیک تر بشن.

- خانم شما ثمین رو می شناسید؟ دیدینش؟

همه فقط می گفتن دیدنش اما حالا کجاست نمی دونستن. خیلی مضطرب بود و دیگه طاقت انتظار نداشت که فهمیه رو از دور دید. خواست بدوه به سمت اش اما فقط تونست به زحمت عصاش رو برداره، بایسته و صداش کنه .. فهیمه خانوم، شما اینجایین؟ با ثمین بودید؟ کجاست؟؟

- سلام !

- سلام ، ببخشید . خوب هستید؟ شما ثمین رو ندیدید؟

- نه، یعنی یک ساعت پیش دیدمش. اما حالا ...

- خب، یک ساعت پیش کجا دیدیدش؟

- داشت می رفت سمت محوطه پشت ساختمون که ...

منتظر تموم شدن حرفش نشد و مثل این که دوباره جون گرفته باشه با چنان سرعتی پله ها رو پایین می رفت که انگار اون عصا نبود و پاش بود! رفت سمت محوطه پشت ساختمون که یه فضای سبز کوچیک با درخت های بید بلند و قدیمی بود. تو ذهنش کلماتی رو که تمام شب تمرین کرده بود رو هزار باره کنارهم مرتب کرد که یه وقت اشتباه نکنه. خوب می دونست که ثمین یه دختر ایرانی ِ که باید با آداب اینجا و خیلی محترمانه و رسمی و البته صمیمی باهاش صحبت کنه. اینجا ایران بود و نمی شد راحت هر پیشنهادی به هر کسی داد و در نتیجه نمی تونست مثل اونجا خیلی راحت حرف بزنه و ... با خودش می گفت:

خدایا، قول می دم دیگه هر غلطی نکنم. کاری کن جوابش مثبت باشه. خدایا، خدایا ....

این چند ماه ایران بودن، اون هم توی این شرایط که مردم به خاطر از دست دادن عزیزاشون و .... بیشتربه دعا و خدا و ... رو آوردن بودن، روش خیلی تاثیر گذاشته بود. حتی نذر هم کرده بود که ثمین قبولش کنه.

رسید پشت ساختمون. نفس نفس می زد. خوب همه جا رو نگاه کرد. آره ثمین بود. اون دور، روی یه نیمکت سبز ِ رنگ و رو رفته ، زیر یکی از همون بیدها نشسته بود و به مورچه هایی که زیر پاش این ور و اون ور می رفتن خیره شده بود. خودش رو مرتب کرد و جلو رفت.

- سلام خانوم ...... سلام ..... ثمین خانوم! سلام .......

خم شد به سمت اش و ....

- ثمین خانوم حالتون خوبه؟ خوبین ؟

{ ثمین اصلا متوجه اطراف نبود. هر بار که به پیشنهاد سهند فکر میکرد، ساسان و اون عکس ها و پدرش به ترتیب بارها و بارها از جلو چشماش می گذشتن. هر بار خودش رو لعنت می کرد و میگفت من باید تنبیه شم. هیچ وقت ازدواج نمی کنم. باز می رفت تو فکر و اصرارهای سهند و تلاش اون برای پیدا کردنش، اون هم بعد از اومدن ثمین همراه فهیمه به کرمانشاه و .... ناخودآگاه یه لبخند سرد روی لبهاش می نشست. دلش می خواست حالا که تنها شده. حالا که دیگه بعد از ازدست دادن خانواده اش دیگه رویی برای رفتن توی اقوام رو هم نداره. حالا که برای همیشه از تهران و همه کس و کارش دل کنده و بی کس شده. حالا که به نوعی سربار خانواده فهیمه است و هنوز کار خوبی هم پیدا نکرده وووو... دلش می خواست حداقل یه تکیه گاه داشته باشه. اینبار می دونست از زندگی چی می خواد. از سهند چی می خواد. اما خودش رو گناه کارتر از اون میدید که ... غافل از اینکه سهند هم ...  و این آخرین مهلت اش بود. سهند داشت از ایران می رفت! }

ثمین یکدفعه از جا پرید و بلند شد ایستاد. اصلا متوجه سهند نشده بود. دست کرد تو موهاش و روسری اش رو مرتب کرد. لبهای خشک شده اش رو بهم مالید و سعی کرد خودش رو اروم نشون بده و آروم گفت:

- سلام آقای ... سلام

...

********************

- پسرم کجا می ری؟ حالا دیر وقته درست نیست بری بیرون.

- ای بابا مامان، باز شروع نکن. مگه خودت نگفتی مرد شدم دیگه؟

- آره عزیزم اما تو هنوز ...

حرفهای سحر تموم نشده بود که صدای کوبیده شدن در اومد. یه هفته ای بود که علی هر شب تا دیروقت بیرون بود. روزها هم که نمی شد پیداش کرد. مدرسه هم که فعلا نمی رفت. دکتر بعد از اون روزهای سختی که بدون سحر با اون وضعیت تو تهران گذرونده بود، یه جورایی با همه دنیا و به خصوص با سحر قهر بود. حالا هم که تو خونه مادرش (شیراز) بود، با هیچ کس حرف نمی زد. بیشتر روز تو رختخواب بود و گاهی هم روی ویلچر خیره می شد به آسمون. هیچ توجهی به بچه ها و سحر و زندگی نداشت. هفته های اولی که اومده بودن شیراز، علی هم یکی بود مثل دکتر. همه خونه سوت و کور بود. نه زهرا حرفی می زد. نه دکتر. نه علی. روز و شب سحر و صدیقه شده بود اشک.

خانومای همسایه به سحر می گفتن، برای اینکه روحیه علی بهتر بشه باید از این جو افسرده خونه کمی دور شه. دیدن اوضاع  ِ دکتر و زهرا تاثیر زیادی روی این روحیه اش داشت. اما سحر حاضر نبود بچه هاش ازش دور باشن. تازه کسی رو هم نداشت که علی رو بفرسته پیشش. یکی از خانوما که پسری چند سال بزرگتر از علی داشت پیشنهاد کرده بود که علی همراه پسرش بره کلاس ورزش و ... تا یه جورایی با هم دوست بشن و وقتشون با هم پر شه و انگار این تنها راه بود.

حالا چند ماهی گذشته بود. سحر تو اون شرایط نمی تونست اوضاع خونه و به خصوص علی رو کنترل کنه. نه پای اینو داشت که دنبالش راه بیافته ببینه چی کار می کنه و نه دیگه علی اون بچه حرف گوش کن سابق بود.


- من دیگه شبها نمی تونم بیام. مامانم خیلی گیر می ده.

- چیه ؟ من که گفتم هنوز بچه ای ! برو هر وقت ننه ات از شیر گرفت اتت بیا ادعای مرد بودن کن.

- نخیرم. من که می آم . فقط نمی خوام ناراحت شه. خب من مرد خونه ام. باید هواشون رو داشته باشم دیگه.

- اوکی، بالاخره فردا می ری سراغ اونا یا نه ؟ بعد از باشگاه منتظرن ها.

- باشه می رم. گفتی چیز بدی نیست دیگه ؟؟؟

- ببین می ترسی نرو.   بچه ننه سوسول!

- باشه می رم. می رم. خداحافظ.


********************


- محمدم! عزیز ِ مامان! بخند قشنگم.

صدای خنده بچه که بلند می شد، همه غصه هاش یادش می رفت. اون بچه همه زندگی اش شده بود. و شاید تنها دلیل زندگی اش. هر بار "محمد" صداش می کرد، محمد جلو چشماش بود و خوشحال می شد که یه هدیه از اون پیشش هست. شاید تنها کسی بود که اون روزا روحیه خوبی داشت.

اما کم کم داشت متوجه جای خالی ها می شد. می دونست که دیگه باید به فکر کار باشه. بچه هر روز چیز تازه ای می خواست. بخصوص شیر و غذاش. چقدر برنامه برای غذای بچه اش داشت. می خواست پسرش یه ورزشکار حسابی بشه. همیشه می گفت می خوام از بچگی به تغذیه اش حسابی برسم که سالم و ورزیده باشه. ولی روزهای آینده خبر از یه زندگی سخت می دادن. که شاید مجبور می شد به جای کلاسهای ورزشی پسرش رو بفرسته سر کار! هیچ وقت فکرش رو نمی کرد جای لباسهای قشنگی که برای سیسمونی اش گرفته بود و با چه وسواسی رنگ بندی شون رو انتخاب کرده بود، مجبور بشه لباس کهنه های بچه های مردم رو تن اولین بچه اش کنه. اما برای یه زن جوون ِ زیبا با یه نوزاد که حالاحالاها به مادرش نیاز داشت چه کاری پیدا می شد؟ گرچه تو همین مدت هم کارهای عجیب و غریبی بهش پیشنهاد شده بود که باعث می شد از زن بودنش بدش بیاد. با این حال اون باید به خاطر بچه اش ..... 


ادامه دارد ...

׀ +׀ نویسنده: تازه نفس
دیدگاه شما()

درباره ما

افسانه جن و پری داستانی است دسته جمعی ... به این صورت که به ترتیب لیست آمده در گروه نویسندگان هرکسی دنباله نوشته فرد قبل را به دلخواه ادامه می دهد بدون آنکه از پایان داستان خبر داشته باشد ! بنابراین ما هم مثل شما منتظریم ببینیم در ادامه چه اتفاقی می افتد ! این وب صبح روزهای چهارشنبه به روز می شود
______________________
خونه
از ابتدا تا انتها
« آیین نامه »
« نقد »

داستان های قبلی

در این قسمت می توانید پی.دی.اف متن کامل داستان های قبلی افسانه جن و پری را دانلود نمایید
______________________
به خاطر هیچ
زمین لرزه

دنباله داستان فعلی

تعطیلی !
قسمت سوم
قسمت دوم
قسمت اول
انتخاب قسمت اول!
مقدمات داستان سوم
قسمت سی و یکم
قسمت سی ام
قسمت بیست و نهم
قسمت بیست و هشتم

گروه نویسندگان

ابن یمین
انار خانوم
لیلا
تازه نفس

حلقه یاران

مبهم
کم حرفی
فرید آزمون
... کافه خاطره
ترش و شیرین زندگی
خاطرات گاه به گاه
ویرایش قالب
آرمانشهر
مطلوب