افسانه جن و پری

داستانی که چند نویسنده داشت !

قسمت بیست و پنجم

توی فکر رفته بود....آخه سحر کجا رفته بود؟!چرا تنهاش گذاشت؟!با کی رفت؟!چرا هیچکس هیچی بهش نمی گفت؟!از وضعیت سحر....از زهراش...چرا علی هیچ حرفی نمی زد؟!چرا این پسر اینقدر غمگین بود؟!

به پاش نگاه کرد....پایی که دیگه نمی شد هیچ جوره ازش کار کشید...نه حسی داشت و نه چیز دیگه....فقط اسباب زحمت بود....رو کرد به علی و گفت:بابا جون برام بگو چطوری به تهران اومدی....

علی همونطور که اشک توی چشماش حلقه زده بود،سعی کرد خودشو آروم کنه...آب بینی ش رو بالا کشید....و به یه گوشه از چادر امداد زل زد و گفت-براتون چند دفعه گفتم...اوضاع خراب شد....نگران بودم... از اردوگاه فرار کردیم....من و محمد....وسط منطقه ی ممنوعه گرگی ما رو پیدا کرد....

دکتر پارسا حرفش رو قطع کرد و گفت-گرگ؟!

علی-نه بابا....یه سگ بود...سگ حاجی مراد....یه پیرمرد مهربون که کمکمون کرد...شب رو مهمونش بودیم و فرداش با دوستش ما رو راهی تهران کرد....دوستش کامیون داشت...کمک های مردمی رو جمع کرده بود و برای تهران آورد...بعد همونطور که غم از چشماش می بارید ولی با غرور ادامه داد-کمک کردیم که وسایلی که از طرف مردم اومده بود رو پخش کردیم....میون زلزله زده ها....میون مردم....بعد هم با هزار بدبختی خودمو رسوندم اینجا....و شماها رو پیدا کردم...

دکتر پارسا با ناآرومی حرف رو به سحر کشید-علی مامانت و زهرا رو هم دیدی؟!

علی-آره بابا دیدمشون...

دکتر پارسا-حالشون چطور بود؟!مامانت هنوز با من قهره؟!چرا نیومد بالا سرم؟!الان کجاست؟!

علی بغضش رو فرو خورد...فقط آروم گفت-فرستادمشون برن شیراز....خونه ی مامان بزرگ....با دخترخاله ها....گفتم خودم از شما مواظبت می کنم...و یکم که بهتر شدید باهم می ریم شیراز...

دکتر پارسا-حال مامانت چطور بود؟!چرا بغض کردی علی؟!بخاطر خاله مسی و عمو پیمانت؟!یا عرشیا؟!

علی دیگه نتونست حرفی بزنه....دیگه طاقت نداشت....چطوری می تونست بگه پای مامانش رو جلوی چشماش قطع کردن؟!چطور می تونست بگه یه شبه هم مادر و هم پدرش فلج شده بودن و از این به بعد شونه های نحیف اون بود که باید همه ی مسئولیت های سنگین خونه رو به دوش می کشید....اینکه زهرا خواهرش اینقدر شوکه شده بود که زبونش بند اومده بود و حرفی نمی زد....اینکه سخته براش، خاله مسی رو که اینقدر دوست داشت از دست داده بود....عرشیا رو از دست داده بود....هم بازی دوست داشتنی ش...چقدر دوست داشت همراه خودش به اردو ببرتش ولی خاله مسی نذاشته بود...البته ممکن بود مدرسه هم قبول نکنه....دختر خاله هاش هم وضعیت خوبی نداشتن...یکی شون دستش قطع شده بود...فرستاده بودنشون برای مداوا شیراز....که وقتی با اینهمه بلا مواجه شده بود رفته بود با سرنگ هوا خودکشی کنه ولی محمد دوستش نذاشته بود....اومد از جاش بلند شه و به بیرون از چادر بره که دکتر پارسا دستش رو گرفت....سرش رو توی بغل باباش گذاشت و هق هق گریه ش به آسمون رفت....باباش اون موقع بیهوش بود و هیچی رو ندیده بود....و علی چند شبه چقدر بزرگ شده بود....صدای هق هق هر دو به آسمون رفت....مجید سرش رو توی چادر کرد...اومد چیزی بگه....اما برای همدردی باهاشون هیچ حرفی نداشت بزنه...سرش رو تکون داد و از چادر فاصله گرفت....

*****

مریم جلوی مامانش زانو زد....همونطور که اشک می ریخت گفت-مامان،زن دایی فرزانه و بچه ش کجا هستن؟!

مادرش شوکه تر از این حرفا بود....مرگ شوهر و برادر و مادرش براش دردناک تر از این حرفا بود...

مریم نه می تونست مادرش رو تنها بذاره و بره و بیمارستان رو بگرده نه دلش طاقت می آورد از زن دایی ش بی خبر باشه....

*****

فرزانه هنوز هم نایی نداشت....بچه ش رو محکم توی بغلش می فشرد....تخت های بیمارستان رو نیاز داشتن و اون رو مرخص کرده بودن....و آواره ی خیابون ها شده بود....هر جا گشته بود از خواهر شوهرش خبری نداشت....به سمت خونه ش هم رفته بود ولی هیچ کس رو اونجا پیدا نکرده بود....یکی از خانومای همسایه دیده بودش و توی چادر خودشون بهش پناه داده بود....اما نه وسیله ی درست و حسابی برای شست و شوی بچه بود....نه شیری داشت که به بچه ش بده...با اون شوکی که بهش وارد شده بود و اعضای خانواده ش رو یهویی از دست داده بود شیرش خشک شده بود....جلوی چشمش محمدش رو برده بودن....

*****

صدیقه زهرا رو به اتاق دیگه ای برد....سحر ناله کنان به مادرشوهرش گفت-مامان زهرام رو بیار...قول می دم گریه نکنم.....من زهرا رو می خوام....کی پیش بچه های مسی هست؟!

صدیقه-سحرم اینقدر بی تابی نکن...این بچه هی نگاه تو می کنه بیشتر شوکه می مونه....بچه های مسی هم خونه ی عموشون هستن....کاش می شد با تهران تماس بگیرم....از پارسا و علی خبر بگیرم....

سحر آهی کشید و گفت-پارسا...پارسا.....آخ مامان داغ دلمو تازه نکن....

و اشکش روی گونه ش سر خورد...ادامه داد....مامان ،من بهش گفتم بره دنبال زهرا....همش بهش گفتم به فکر ما نیست....مامان پارسا سالم بود...فقط سرش شکسته بود...اما وقتی رفت وارد خونه شد آوار رو سرش ریخت....

وای مامان بمیرم براش....بمیرم برای بچه هام....مامان و باباشون یهو باهم فلج شدن...مامان من نباید می اومدم....پارسا به بودنم نیاز داشت....علی منو به زور فرستاد....پسرم رو ندیدی یه روزه مرد شده....الهی قربونش برم....و بغضش باز شد و مانع از حرف زدنش شد.....

صدیقه-اینقدر بی تابی نکن زن....حداقل شما هستید....مسی و شوهرش هر دو رفتن....و بچه هاش یتیم شدن...یکی شون دستش قطع شده...عرشیای نازنینم هم....وای دنیا چطور دلت اومد....رودم رفت....بمیرم براشون....شما همین که حضور هم دارید برای بچه ها یه دنیا خوبه.....

از جاش بلند شد...دلش هوای پسرش رو کرده بود....خیلی جلوی خودش رو گرفته بود که جلوی سحر بی تابی پسرش رو نکنه...به سمت آشپزخونه که حرکت کرد اشک چشماشو با گوشه ی روسریش خشک کرد....

سحر یه لحظه وضعیتش رو فراموش کرد...از جا بلند شد....روی یه پا نتونست بایسته و با صورت زمین خورد....از لبش خون اومد...ناله ش توی گلو خفه شد...چقدر جای خالی پاش رو حس می کرد و دردناک بود....

زهرا که شاهد افتادن مادرش بود از اتاق بیرون اومد و سمت مادرش دوید....

ادامه دارد...

׀ +׀ نویسنده: سایه سپید
دیدگاه شما()

درباره ما

افسانه جن و پری داستانی است دسته جمعی ... به این صورت که به ترتیب لیست آمده در گروه نویسندگان هرکسی دنباله نوشته فرد قبل را به دلخواه ادامه می دهد بدون آنکه از پایان داستان خبر داشته باشد ! بنابراین ما هم مثل شما منتظریم ببینیم در ادامه چه اتفاقی می افتد ! این وب صبح روزهای چهارشنبه به روز می شود
______________________
خونه
از ابتدا تا انتها
« آیین نامه »
« نقد »

داستان های قبلی

در این قسمت می توانید پی.دی.اف متن کامل داستان های قبلی افسانه جن و پری را دانلود نمایید
______________________
به خاطر هیچ
زمین لرزه

دنباله داستان فعلی

تعطیلی !
قسمت سوم
قسمت دوم
قسمت اول
انتخاب قسمت اول!
مقدمات داستان سوم
قسمت سی و یکم
قسمت سی ام
قسمت بیست و نهم
قسمت بیست و هشتم

گروه نویسندگان

ابن یمین
انار خانوم
لیلا
تازه نفس

حلقه یاران

مبهم
کم حرفی
فرید آزمون
... کافه خاطره
ترش و شیرین زندگی
خاطرات گاه به گاه
ویرایش قالب
آرمانشهر
مطلوب