افسانه جن و پری

داستانی که چند نویسنده داشت !

قسمت بیست و دوم

علی هراسان به جلو خیره شده بود....صدای عجیبی میومد....نقطه کمرنگ روشنی هم از دور معلوم بود.صدا نزدیک تر میشد...

-علی بیا بریم

-یه لحظه واییییسا...

-من میخوام برگردم اردوگاه

-ترسو وایسا یه لحظه....ا سگه که....

سگ پارس کنان به سمتشون میومد....

-بیا بریم....

نور هم کم کم نزدیک میشد....صدای مرد مسنی اومد که داشت داد میزد:

-گرگی بیا اینجا....

مرد جلو اومد و گفت نترسید این سگ من یه صداهایی شنید و یهو دوید به این سمت.....شما بچه های اینجایید؟

-نه ما....

-علی بگو دیگه

-هیسسس....

-این موقع شب اینجا بهتونم نمیاد بچه های این منطقه باشید.نمیخواید بگید؟!

-چرا آقا ما تو اردوگاه بودیم که علی یه سرش زد که فرار کنیم و بریم تهران....نگران خانوادشه.....

پیرمرد با حیرت و اندوه زیر لب گفت:

-تهران.....

و سرش رو تکون داد....

                

                               *******************

-اصلا این مملکت از اولم مفت نمیرزید و مشکل داشت....من نمیدونم چرا این خریت رو کردم و اومدم ایران....

سهند با انزجار تمام از ایران و شانسشو تصمیمش برای مردی که روی تخت بقلی دراز کشیده بود و یه پاشو از دست داده بود و هنوز خودش از این موضوع-به خاطر داروهای آرام بخش زیاد-مطلع نبود صحبت میکرد...

ساعت 9شب بود....ثمین با داروها وارد اتاق شد......

                             

                            *********************

ناصر به سختی تونست خونه ی ریحانه رو بین اون همه آوار و مخروبه تشخیص بده.....تپش قلبش از همه بیشتر شده بود.....ترس از پیدا کردن جسد ریحانه از یک طرف و شوق و امید پیدا نکردن جسدش و دیدن اتفاقی اون تو همون اطراف باعث میشد که بیشتر از همیشه استرس داشته باشه  و روی پاهاش با دشواری زیاد بایسته....

کل خونه رو زیرو رو کرد و هیچ خبری نشد....یه سری لوازم و لباس بودند که زیر آوار  خراب شده بودن...بین اونا کتابی رو که خودش به ریحانه داده بود رو پیدا کرد.کتابی که روی صفحه اولش شعری رو نوشته بود و زیرش تاریخ و عبارت "یادگاری اولین دیدار ما" با خط ناصر دیده میشد....

انگشتاشو روی اون شعر کشید و کتاب رو بو کرد....هنوز بوی ریحانه از تک تک صفحه هاش میومد.....حتی توی هوا ...

حاضر بود همه ی عمرشو بده به جز 1ساعت تا اون 1ساعت رو دوباره کنار ریحانه باشه....

در حال خروج از خونه ی نیمه مخروبه ی ریحانه بود و برگشت 1نگاه به خونه انداخت....احساس کرد زیر پاش داره تکون میخوره....خونه هم داشت میلرزید....بازم صدای جیغ و فریاد مردم بلند شد....

                                                                        ادامه دارد.....

׀ +׀ نویسنده: علی سنتوری
دیدگاه شما()

درباره ما

افسانه جن و پری داستانی است دسته جمعی ... به این صورت که به ترتیب لیست آمده در گروه نویسندگان هرکسی دنباله نوشته فرد قبل را به دلخواه ادامه می دهد بدون آنکه از پایان داستان خبر داشته باشد ! بنابراین ما هم مثل شما منتظریم ببینیم در ادامه چه اتفاقی می افتد ! این وب صبح روزهای چهارشنبه به روز می شود
______________________
خونه
از ابتدا تا انتها
« آیین نامه »
« نقد »

داستان های قبلی

در این قسمت می توانید پی.دی.اف متن کامل داستان های قبلی افسانه جن و پری را دانلود نمایید
______________________
به خاطر هیچ
زمین لرزه

دنباله داستان فعلی

تعطیلی !
قسمت سوم
قسمت دوم
قسمت اول
انتخاب قسمت اول!
مقدمات داستان سوم
قسمت سی و یکم
قسمت سی ام
قسمت بیست و نهم
قسمت بیست و هشتم

گروه نویسندگان

ابن یمین
انار خانوم
لیلا
تازه نفس

حلقه یاران

مبهم
کم حرفی
فرید آزمون
... کافه خاطره
ترش و شیرین زندگی
خاطرات گاه به گاه
ویرایش قالب
آرمانشهر
مطلوب