افسانه جن و پری

داستانی که چند نویسنده داشت !

قسمت نوزدهم

علی بی قرار سر محمد رو از بغلش جدا کرد....به ساعت نگاهی انداخت....7:30 بود...

به سمت پنجره رفت....

کجا می ری علی؟!

صدای محمد توی هیاهوی پسرا گم شد...همه بی قراری می کردن....فقط این وسط امیر انگار از دنیا جدا بود...با سرخوشی بالش رو تو سر شهاب می زد.....و یواشکی پس کله ی رضا می زد....

علی:هیس....الان همه می فهمن...بذار بررسی کنم....

حیاط رو نگاه کرد..دست شویی سمت چپ بود....کنار یه باغچه که امتداد شمشاداش به سمت در ورودی کشیده می شد....در حیاط باز بود....نگهبان پیر توی اتاقش چرت می زد و گهگاه دستش از زیر چونه ش در می رفت و سرش به یه سمت می افتاد...

مسئول خوابگاه برگای خشک توی حیاط رو جمع می کرد...خانومش توی آشپزخونه ی کوچیک کنار خوابگاه مشغول آماده کردن شام بود...

به محمد نگاهی کرد و آروم و زمزمه وار گفت:بیا بریم پایین...لباس گرم بپوش....هرچی پول داری بردار...

*********

از چادر امداد که بیرون اومد به کناری رفت...چشماشو به اطراف گردوند...به چادرهایی نگاه کرد که گله به گله علم شده بود...به مجروح ها....به افرادی که برای کمک اومده بودند....به همسایه ها....

صدای سحر بدجوری توی گوشاش زنگ می زد....یعنی واقعا مریضهاش براش مهمتر بودن؟!یعنی شغلش اینقدر گرفتارش کرده بود؟!یعنی برای خانواده ش کم گذاشته بود؟!

اون که همه ی سعیش رو می کرد که براشون هیچطوری کم نذاره....که وقتایی که نیست کمبودش حس نشه....که براشون یه مرد باشه..یه پشتیبان...

افکارش داشت دیوونه ش می کرد...کاش فقط خانواده خودش بود....نگرانیش تنها خودشون نبود....خانواده مسی هم بود....کاش سحر اینقدر اصرار نکرده بود شب رو بمونن...اگه رفته بودن الان تنها نگرانیش زهرا بود...وای زهراااااااا...دختر ناز کرده و عزیزتر از جانش....یه لحظه صدای بابا گفتن های زهرا رو به یاد آورد....دلش ضعف رفت...چقدر صدای دوست داشتنی ش رو دوست داشت....سعی کرد وقتی که زهرا کمک می خواسته رو تصور کنه...زهرا با اون صدای مخملی و زیباش....آخ خدا جون....نه......نه....

ناخواسته به سمت مخروبه های خونه ش گام برداشت....اتاق زهرا باید اونجا باشه....حتما زهرا حالش خوبه....مسی و بچه هاش هم .....اتاق مهمونا کجا بود؟!چرا یادش نمی اومد؟!چرا نمی تونست خونه ش رو توی ذهنش تصویر کنه؟!یعنی واقعا این همون خونه بود؟!

توی ذهنش صدای زهرا می پیچید...صدای زهراش که کمک می خواست...که می گفت بابا....

********

طبقه اول که رسیدن چندتا خانواده رو دیدن که توی سالن بزرگ وسط اتاق ها نشسته بودن و راجع به زلزله بحثشون داغ شده بود....از شهرای دیگه اومده بودن و انگار هیچ فامیلی تهران نداشتن که دغدغه ای براش داشته باشن...صدای تلویزیون بلند بود و هیچکس بهش توجهی نداشت....آروم به سمت حیاط رفتن و کنار پله ها نشستن و به مسئول خوابگاه چشم دوختن...صدای هیاهوی پسرا با صدای تلویزیون قاطی شده بود و به گوش می رسید....

مسئول خوابگاه با صدای خانومش به خودش اومد و برای کمک کردن به سمت آشپزخونه رفت....آخرین لحظه برگشت و نگاهی به پسرا انداخت...علی به محمد نگاهی کرد و با چشم اشاره کرد...

مسئول بار دیگه که به سمت پله های ورودی نگاه کرد خبری از پسرا نبود....حتما به اتاقشون برگشته بودن....

علی همونطور که پشت شمشادا نفس نفس می زد قد کشید و نگهبان پیر رو از نظر گذروند....سرش رو روی دستاش گذاشته بود و خواب بود...مسئول خوابگاه هم متوجه اونا نشده بود...

زیر لب گفت:ببین ما رو به کیا سپردن!!!!بیا هرچه زودتر خارج بشیم....و هر دو به سمت دروازه ی آزادیشون دویدن....نگهبان حتی صدای پاشون رو هم نشنید....

*********

صدای فرو ریختن آوار اومد...و متعاقب آن صدای دکتر پارسا : آخخخخخخخخخخخخخخ .... کمرم....کمکککککککککککککک

 

ادامه دارد...

׀ +׀ نویسنده: سایه سپید
دیدگاه شما()

درباره ما

افسانه جن و پری داستانی است دسته جمعی ... به این صورت که به ترتیب لیست آمده در گروه نویسندگان هرکسی دنباله نوشته فرد قبل را به دلخواه ادامه می دهد بدون آنکه از پایان داستان خبر داشته باشد ! بنابراین ما هم مثل شما منتظریم ببینیم در ادامه چه اتفاقی می افتد ! این وب صبح روزهای چهارشنبه به روز می شود
______________________
خونه
از ابتدا تا انتها
« آیین نامه »
« نقد »

داستان های قبلی

در این قسمت می توانید پی.دی.اف متن کامل داستان های قبلی افسانه جن و پری را دانلود نمایید
______________________
به خاطر هیچ
زمین لرزه

دنباله داستان فعلی

تعطیلی !
قسمت سوم
قسمت دوم
قسمت اول
انتخاب قسمت اول!
مقدمات داستان سوم
قسمت سی و یکم
قسمت سی ام
قسمت بیست و نهم
قسمت بیست و هشتم

گروه نویسندگان

ابن یمین
انار خانوم
لیلا
تازه نفس

حلقه یاران

مبهم
کم حرفی
فرید آزمون
... کافه خاطره
ترش و شیرین زندگی
خاطرات گاه به گاه
ویرایش قالب
آرمانشهر
مطلوب