افسانه جن و پری

داستانی که چند نویسنده داشت !

قسمت هفدهم

قسمت هفدهم

خسته بود.دلش میخواست بخوابه...بعد هم وقتی بلند شد و چشمهاش رو باز کرد, ببینه که همه اینها یک کابوس بوده..یک کابوس وحشتناک.به زحمت چشمهاش رو باز کرد و تکونی به خودش داد.امدادگرها هم ,هر کدام به گوشه ای پرت شده بودند.مرد ناجی انگشتش را به طرف مخروبه گرفته  و میخواست چیزی رو به الینا نشون بده.الینا مسیر نگاه مرد را دنبال کرد.

-فهی...فهیمه...خره...خودتی...خدا....شکرت..شکرت خدا.اگه میدونستم که خودم منفجرش کرده بودم.دختر تو ضد ضربه ای ...الینا از جایش بلند شد و دوان دوان به سوی فهیمه رفت.امدادگران هم به کمکش شتافتند و با دقت یکی یکی بقیه آجرها را کنار زدند و فهیمه را بیرون آوردند.

                                    *******************

دیگر هوایی برای نفس کشیدن باقی نمانده بود.شمرده و شمرده و به آرامی نفس میکشید.نفسهایش را میشمرد ....لحظاتی حبسشان میکرد.توی دلش تند تند صلوات میفرستاد و خدا را به هر کس که میشناخت قسم میداد.برای مردن زود بود...خیلی زود!به دانشگاهش فکر میکرد ..به همکلاسیهاش...به هاله و همزمان لبخندی کمرنگ روی لبهایش نقش بست.توی دلش گفت:دیدی هاله!همیشه به من میگفتی بادمجون بم آفت نداره...کاش زنده بمونم تا بهت بگم که حرفت راست بود و آفتی نداشتم!نگاهش را از مادرجان میدزید ...میدزدید تا اشک هایش مجال ریختن پیدا نکنند...تا نفس کم نیاورد ...تا زنده بماند و بشود همانی که مادرجان آرزو میکرد......اللهم صل علی محمد و آل محمد...اللهم صل علی محمد و آل محمد......

                             ***********************

پارسا ,سحر را در آغوش کشیده و به سختی میگریست...دیدی سحر..من اومدم ..با اون همه مریض ...اون همه زخمی...همه اونایی که منتظرم بودند...سحر در آغوش پارسا از حال رفت.امدادگران پتو را به دکتر دادند.دکتر سحر را لای پتو پیچید و با کمک امدادگران سحر را به یکی از چادرهای هلال احمر که در پارک کوچک محل برپا شده بودند منتقل کرد.

-علائم حیاتی که برجاست.باید منتظر باشیم تا به هوش بیاد و ببینیم دردی داره یا نه؟دکتر تو چطور خودت رو رسوندی اینجا؟از دختر و پسرت چه خبر؟...امید!توی این چادر هنوز جا هست..دو نفر دیگه میتونین بیارین..دست بجنبون خانم اظهری..الکل بده با چسب و باند....پارسا چرا وایسادی اون وسط....بیا کنار..بیا اینجا بشین تا نفست جا بیاد!

-مجید!زهرای من اونجاست ..توی اون خرابه ...زیر اون همه آجر و تیرآهن..

-پارسا...شب شده ..عملیات امداد برای ساعاتی متوقف میشه.خودت که بهتر میدونی یه حرکت نابه جا ..یک خطا..ممکنه کار رو بدتر کنه...زهرای تو هم حتما زنده است..علی هم ..

-خواهر زنم ..بچه هاش....

-مهمون داشتی؟!!ای بابا بنده های خدا ..چه شانسی داشتند...خانم اظهری قیچی رو بده .باجناقت هم بوده ؟به هر حال باید تا صبح صبر کرد..حداقل امشب کاری از دستمون برنمیاد...از این ستون به اون ستونم که میدونی فرجه...حالا هم به جای اینکه اینجا بشینی و غمبرک بزنی تا خانمت به هوش نیومده بلند شو و یه باری از دوش ما بردار.

-با گروههای امداد اومدی اینجا؟

-نه بابا!ریحانه و مهین رو برده بودم فرودگاه و داشتم برمیگشتم که اینجوری شد...ریحانه بورس تحصیلی گرفته...رفتند کانادا که کارهای مقدماتیش رو انجام بدهند.نزدیک همین پارک بودم که خیابون لرزید..اونم ماشینمه...میبینیش؟زیر اون تیره..فقط ....

پارسا حرفهای مجید را نمیشنید...پس همین بود که انقدر سرحاله..خیالش از بابت دختر و زنش راحته..اونا رفتند,درست سر بزنگاه...کاش خیال من هم راحت میشد..کاش سحر چشم هاش رو باز میکرد و میگفت بچه ها کجان...صداشون رو شنیده ؟...زهرا باز هم خودش رو لوس کرده و رفته پیش سحر یا توی اتاق خواب خودش بوده...مسی..لعنت به همه گسلهای دنیا!!!به همه ریشترها !!!

-پارسا...پارسا...

پارسا گیج و مبهوت به مجید نگاه میکرد.-هان؟!چیه.

-کجایی تو مرد!بلند شو زنت به هوش اومده ..داره یه چیزایی میگه.چند لحظه مراقب اوضاع باش تا من برم بیرون ....یه خبر بگیرم و برگردم.داداشم با خانمش و مادرجونم خونه ما بودند ..اومده بودن برای جشن خداحافظی ریحانه .امید....

׀ +׀ نویسنده: انار
دیدگاه شما()

درباره ما

افسانه جن و پری داستانی است دسته جمعی ... به این صورت که به ترتیب لیست آمده در گروه نویسندگان هرکسی دنباله نوشته فرد قبل را به دلخواه ادامه می دهد بدون آنکه از پایان داستان خبر داشته باشد ! بنابراین ما هم مثل شما منتظریم ببینیم در ادامه چه اتفاقی می افتد ! این وب صبح روزهای چهارشنبه به روز می شود
______________________
خونه
از ابتدا تا انتها
« آیین نامه »
« نقد »

داستان های قبلی

در این قسمت می توانید پی.دی.اف متن کامل داستان های قبلی افسانه جن و پری را دانلود نمایید
______________________
به خاطر هیچ
زمین لرزه

دنباله داستان فعلی

تعطیلی !
قسمت سوم
قسمت دوم
قسمت اول
انتخاب قسمت اول!
مقدمات داستان سوم
قسمت سی و یکم
قسمت سی ام
قسمت بیست و نهم
قسمت بیست و هشتم

گروه نویسندگان

ابن یمین
انار خانوم
لیلا
تازه نفس

حلقه یاران

مبهم
کم حرفی
فرید آزمون
... کافه خاطره
ترش و شیرین زندگی
خاطرات گاه به گاه
ویرایش قالب
آرمانشهر
مطلوب