افسانه جن و پری

داستانی که چند نویسنده داشت !

قسمت شانزدهم

از چند نقطه ی شهر دود غلیظی بلند شده بود و انگار که خاکستر این آتش رو سر مردم بخت برگشته ای می ریخت که تا چند روز پیش هر کدوم دنبال دغدغه های خودشون بودن و تو گرفتاریاشون غرق بودند.

 

بیمارستان ها شلوغ بود.بعضی هاشون هم به دلیل قدیمی بودن و ضعیف بودن سازه تخریب شده بودند و معلوم نبود چه کسایی اون زیر موندن....

ثمین خود به خود به یک پرستار واقعی تبدیل شده بود و به خیلی ها کمک میکرد.هر دقیقه چندتا مجروح می آوردن و چند تا جنازه بیرون می بردن....

تو اون شلوغی پسر جوونی با نگرانی وارد بیمارستان شد و رو به ثمین گفت:

-خانوم شما اینجا مجروحی به اسم ریحانه ساعدی ندارید؟

ثمین در حالی که مشغول بستن باند دست یه دختر 4-5 ساله بود جواب داد:

-آقا اینجا هر لحظه 100تا میارن ومی برن....ما که اسماشونو نمیدونیم...

پسر با نا امیدی و اضطراب زیاد گفت:آخه....من تمام بیمارستانارو گشتم و.....

و حرفش رو ناتموم گذاشت و برگشت که بره.....

ثمین نگاهش کرد و انگار که میخواد اونو کمک کنه پسر رو صدا زد:

-آقا...

برگشت و گفت:

-بله

-میشه مشخصاتشو بگین؟!شاید بتونم کمکتون کنم....

-آه بله....حتما....ریحانه ساعدی....حدودا 20سالشه و قد متوسط داره و........

-میشه نسبتتونو بدونم؟

-لازمه؟

-شاید دیدمش اتفاقی بش بگم کی اومده دنبالش

-شما فقط بهش بگید ناصر...من فردا 2باره میام.....

و برگشت و از بیمارستان خارج شد.

خیابان پر از رفت و آمد بود و بعضی خیابونای منتهی به ولیعصر که عرضشون کم بود به خاطر ریزش ساختمونا کاملا بسته شده بودند...تابلوی بیمارستان هم توی پیاده رو افتاده بود....چنارهای لخت آذرماه خیابان ولیعصر با صدای غار غار کلاغ هولناک تر شده بود....از وسط خیابان به سمت شمال به راه افتاد...میخواست بره و 1بار دیگه خونه ی ریحانه رو ببینه.....به خودش امید میداد که شاید هنوز همون دور و ورا باشه!

هیچوقت انقدر پیاده نرفته بود.سر عباس آباد که رسید کنجکاو شد بدونه سر سینما آزادی چه بلایی اومده!جایی که خیلی ازش خاطره داشت و خیلی از اوقات با ریحانه اونجا فیلم دیده بودن...

از دور سالم به نظر میرسید اما نزدیک که شد با یک چاله بزرگ و عمیق تو کف طبقه ی اول مواجه شد که ناشی از ترکیدگی لوله گاز یا یه چیزی مثل اونبود...

نا امیدتر شد....اما به راهش ادامه داد.....سیگاری نبوداما دوست داشت الان 1پاکت سگارو پشت سر هم بکشه اما حتی دکه یا مغازه ای هم باقی نمونده بود.....تو گوشش صدای ریحانه میپیچید و گیج و گنگ به خیابان نگاه میکرد.ساختمونا های بزرگی ریخته بودن که روزی تصور نمیکرد حتی زلزله بتونه قد بلند اونارو خم کنه...هتل سیمرغ هم کاملا تخریب شده بود....گروه امداد همچنان مشغول پیدا کردن جنازه بودند.خیلی از مردم تو پارک ساعی چادر زده بودن.....صدای آمبولانس به روحش چنگ میزد....مرکز خرید ونک هم تقریبا نابود شده بود.....سرش سنگین شده بود....فکر و خیال یه لحظه راحتش نمیذاشت.....انگار که همه اینا یه کابوس بوده.....

                            

                                                                                  ادامه دارد......

׀ +׀ نویسنده: علی سنتوری
دیدگاه شما()

درباره ما

افسانه جن و پری داستانی است دسته جمعی ... به این صورت که به ترتیب لیست آمده در گروه نویسندگان هرکسی دنباله نوشته فرد قبل را به دلخواه ادامه می دهد بدون آنکه از پایان داستان خبر داشته باشد ! بنابراین ما هم مثل شما منتظریم ببینیم در ادامه چه اتفاقی می افتد ! این وب صبح روزهای چهارشنبه به روز می شود
______________________
خونه
از ابتدا تا انتها
« آیین نامه »
« نقد »

داستان های قبلی

در این قسمت می توانید پی.دی.اف متن کامل داستان های قبلی افسانه جن و پری را دانلود نمایید
______________________
به خاطر هیچ
زمین لرزه

دنباله داستان فعلی

تعطیلی !
قسمت سوم
قسمت دوم
قسمت اول
انتخاب قسمت اول!
مقدمات داستان سوم
قسمت سی و یکم
قسمت سی ام
قسمت بیست و نهم
قسمت بیست و هشتم

گروه نویسندگان

ابن یمین
انار خانوم
لیلا
تازه نفس

حلقه یاران

مبهم
کم حرفی
فرید آزمون
... کافه خاطره
ترش و شیرین زندگی
خاطرات گاه به گاه
ویرایش قالب
آرمانشهر
مطلوب