افسانه جن و پری

داستانی که چند نویسنده داشت !

قسمت چهاردهم

اون مرد با لبخند کریهش دوباره خواست خودش رو به الینا نزدیک کنه. اما اون با دست هولش داد و همون طور که نشسته بود خودش رو به سمت عقب میکشید و سعی می کرد از دستش خلاص شه.

بعد از یکی دو متر عقب نشینی حس کرد پشتش به چیزی برخورد کرد. سرش رو به عقب برگردوند و متوجه دیوار مخروبه شد. راه فراری نبود. لبخند مرد به قهقهه تبدیل شد.

الینا با استیصال به اطرافش نگاه کرد. نزدیک غروب بود و هوا رو به تاریکی. هیچ کس اون اطراف نبود. مرد که با چشمهای دریده ش به الینا خیره شده بود مقابلش نشست و دستش رو به طرف الینا دراز کرد.

الینا با تمام توان ناخن هاش رو روی پوست زبر و قرمز صورت مرد کشید.

از درد فریاد کوتاهی زد. دستای ظریف الینا رو توی دستای چاقش گرفت و به دیوار پشت سرش چسبوند و صورتش رو به الینا نزدیک کرد. الینا از حس  نفسهای بد بوی مرد، به حالت تهوع رسیده بود. بار اولش نبود که توی موقعیتی شبیه به این قرار میگرفت. اما این بار، این مرد چاق، با اون دندونای زرد و سبیل کلفت و اون ته ریش...

وای نه...! نهایت چندش بود. اون هم در چنین شرایطی...!

جیغ کشید. سرش رو به دو طرف تکون می داد و هق هق میزد.

_درد نداره کوچولو... زود تموم میشه...!

_خفه شو حیوون...

الینا ترجیح داد چشمهاش رو ببنده تا لااقل چهره ی پلیدش رو نبینه...

ناگهان با صدای اربده ی مرد چشمهاش رو باز کرد.

مرد درحالی که دستش رو به پس سرش گرفته بود از پشت روی زمین افتاد.

الینا در مقابلش پسر جوونی رو دید که لباس سفید حلال احمر به تن داشت و تکه چوبی توی دستاش خود نمایی میکرد.

_حروم زاده ی بی شرف....!استغفرالله...!

پسر یه نگاه به الینا کرد و سرش رو پایین انداخت. همون طور که چشماش به زمین جلوی پاش خیره بود گفت:

_ خواهرم شما حالت خوبه؟

الینا شوکه از تمام وقایع اون چند دقیقه فقط بهت زده نگاهش کرد.

پسر چوب رو روی زمین انداخت و باچشمهاش اطراف رو جست و  جو کرد. چند قدم اون طرف تر درست همون جایی که الینا ازحال رفته بود، خم شد و تکه پارچه ای رو از روی زمین برداشت و خاکش رو تکون داد. به سمت الینا برگشت و همون طور که سرش پایین بود پارچه رو به طرف الینا گرفت.

_خواهرم فکر میکنم این مال شما باشه!

پارچه، شال الینا بود. اما اون قدر شوکه بود که حتی دستش رو واسه گرفتن دراز نکرد! فقط پنجه هاش رو توی خاکهای اطرافش فرو میبرد!

بعد از چند لحظه اون پسر بدون اینکه مستقیم به الینا خیره بشه، خم شد و شال رو روی سرش انداخت و برگشت جایی که ساکش رو گذاشته بود.

نشست کنار ساک و از توش یه چیزی که انگار قمقمه بود بیرون آورد و شروع کرد به شستن دست و صورتش. انگار داشت وضو میگرفت!

به نماز ایستاد.

وقتی نماز پسر تموم شد انگار الینا تازه به خودش اومد. یاد فهیمه افتاد.

((شاید هنوز زنده باشه))

حس کرد میتونه از پسره کمک بخواد. به سمتش رفت.

_آقا تو رو خدا کمکم کنید! اینجا خونمونه! دوستم زیر آواره... چند نفر خواستن کمکم کنن، اما وقتی پیداش نکردن گذاشتن و رفتن.آقا تو رو خدا...! تو رو خدا کمکم کنید! شاید هنوز زنده باشه... !

_میتونید دقیقا" نشونم بدید کجا بوده؟!

الینا به خرابه خیره شد. اشک توی چشمهاش حلقه زد. با بغض گفت:

_نمیدونم! از این دیوار تا اونجا خونه ی ما بود! طبقه ی همکف. اما حالا ... نمیدونم!

پسر شروع کرد به جست و جو. بالاخره سه نفر از دور پیداشون شد. یک نفر دیگه هم که لباس حلال احمر به تن داشت به کمکشون اومد.

الینا بلند بلند گریه میکرد و اجر ها رو کنار میزد.

امداد گر بهش تذکر داد صدای گریه ش مزاحم کارشون میشه و گفت فقط چند بار با فاصله اسم دوستش رو صدا بزنه.

الینا سعی کرد آروم بگیره و چند بار فهیمه رو صدا زد.

صدای ناله ی خفیفی هر ۶ نفرشون رو از کار متوقف کرد. یکی شون فریاد زد:

_صدا از اون طرف میاد!

و به جایی که قبلا" اتاق خواب فهیمه بود اشاره کرد...

                                                                                        ادامه دارد ...

׀ +׀ نویسنده: رویا عبدی
دیدگاه شما()

درباره ما

افسانه جن و پری داستانی است دسته جمعی ... به این صورت که به ترتیب لیست آمده در گروه نویسندگان هرکسی دنباله نوشته فرد قبل را به دلخواه ادامه می دهد بدون آنکه از پایان داستان خبر داشته باشد ! بنابراین ما هم مثل شما منتظریم ببینیم در ادامه چه اتفاقی می افتد ! این وب صبح روزهای چهارشنبه به روز می شود
______________________
خونه
از ابتدا تا انتها
« آیین نامه »
« نقد »

داستان های قبلی

در این قسمت می توانید پی.دی.اف متن کامل داستان های قبلی افسانه جن و پری را دانلود نمایید
______________________
به خاطر هیچ
زمین لرزه

دنباله داستان فعلی

تعطیلی !
قسمت سوم
قسمت دوم
قسمت اول
انتخاب قسمت اول!
مقدمات داستان سوم
قسمت سی و یکم
قسمت سی ام
قسمت بیست و نهم
قسمت بیست و هشتم

گروه نویسندگان

ابن یمین
انار خانوم
لیلا
تازه نفس

حلقه یاران

مبهم
کم حرفی
فرید آزمون
... کافه خاطره
ترش و شیرین زندگی
خاطرات گاه به گاه
ویرایش قالب
آرمانشهر
مطلوب