افسانه جن و پری

داستانی که چند نویسنده داشت !

قسمت نهم

هوا هنوز کاملا روشن نشده....تصویر چراغ های خیابان رو میشه توی چاله های آب دید...هر چند لحظه یک ماشین رد میشه.اونم تو شهری که تا ساعاتی قبل پر از هیاهو و ترافیک بود.

سهند که از صدای قارقار کلاغ ها و فکر کردن به حرفای پیرزن رمال کلافه شده از جاش بلند میشه و کنار پنجره ی اتاقش که توی یکی از بالاترین طبقات هتله می ایسته.به پنجره های ساختمونای دیگه نگاه میکنه.یکی در میون خاموش و روشند....انگار خیلی ها هنوز توی خواب شیرینشون سیر میکنند.کلافه ست و حوصله اش سر رفته....هنوز 3ساعتی تا قرارش وقت هست.شروع به شمردن طبقات برج روبرو می کنه.....1 2 3 4 5............31  32.تموم میشه.1بار دیگه از پایین به بالا نگاهش می کنه....چند ثانیه به بالاترین طبقه برج خیره میشه.برمیگرده و حوله اش رو برمیداره تا قبل از قرارش 1دوش بگیره...

 

                                                   ***

ثمین از پشت شیشه به باباش خیره شده.چند دقیقه ای میگذره.کم کم اشک تو چشماش جمع میشه.دوست داره سرشو به دیوار بکوبه اما.......

گوشی موبایلش زنگ میخوره و صداش تو سالن پخش میشه.....ساسانه......هول میکنه.رد خط سفید رو میگیره تا بتونه از بیمارستان خارج بشه.....اضطراب داره.....قدم های بلندی برمیداره...چیزی شبیه به دویدن.نزدیک در که میشه برمیگرده و پشت سرشو نگاه میکنه اما وقتی برمیگرده به دکتر پارسا که در حال ورود به بیمارستانه برخورد میکنه.کیفش می افته و وسایلش بیرون میریزن

-آخ ببخشید

-خواهش میکنم....شما ببخشید من حواسم نبود.میخواین کمکتون کنم وسایلتونو جمع کنید؟!

-نه ممنون خودم جمع میکنم

دکتر به راهش ادامه میده و ثمین وسایلشو جمع میکنه ولی وقتی که میخواد از بیمارستان خارج بشه دکتر صداش میزنه:

-ببخشید خانوم....

برمیگرده و با حالتی نگران به دکتر نگاه میکنه.....

 

                                                   ***

-یه زنگ بزن ببین مانی کجاست؟!

-هرچی زنگ میزنم میگه در دسترس نیست

-اگه تونستی بگیریش بگو ما2دقیقه دیگه بیمارستانیم خودشو برسونه زودتر

-اگه شد چشم

پشت چراغ قرمز توقف میکنن.از اونجا ساختمون بیمارستان رو میشه دید.

گربه ها 1گوشه خیابون جمع شدن و سروصدا میکنن.....

 

                                                  ***

شیر آب رو میبنده.به خودش تو آیینه ی بخار گرفته نگاه میکنه.حوله اش رو برمیداره اما صدایی رو میشنوه....خشکش میزنه...کم کم لرزشی زیر پاهاش احساس میکنه....صدا بیشتر میشه.....لرزش هم بیشتر میشه....با هول و هراس میره وسط اتاق....آره زلزله است....قیافه پیرزن رمال جلوی چشماش میاد.تو گوشش پر از صداهای مهیب وصدای پیرزنه......هول کرده....نمیدونه چکار کنه.....دنیا داره از وسط نصف میشه انگار وسطشم همین تهرانه......سقف داره میریزه....بوی خون و تعفن رو حس میکنه...شاید قیامته.....برج 32طبقه ی روبرو داره کج میشه و می افته رو ساختمون کناری...کل شهر داره فرو میره...انگار زمین دهن باز کرده .....هنوز گیج وگنگ مونده وسط اتاق.در رو باز میکنه....همه دارن از پله ها پایین میرن.صدای آژیر مثل پتکی تو سرش کوبیده میشه....

 

                                                ***

وسط خیابون ماشین رو ول میکنن و هر کدوم به یه سمتی میرن.مردم دارن می دون....مثل دسته حیوانات جنگل موقع رم کردن.....صدای جیغ وفریاد به اعصاب ها چنگ میزنه.....

مریم به ساختمون بیمارستان نگاه میکنه که داره عمود وصاف پایین میاد....

با خودش میگه:این همون زلزله ی تهرونه.......

 

                                                                       ادامه دارد.......

׀ +׀ نویسنده: علی سنتوری
دیدگاه شما()

درباره ما

افسانه جن و پری داستانی است دسته جمعی ... به این صورت که به ترتیب لیست آمده در گروه نویسندگان هرکسی دنباله نوشته فرد قبل را به دلخواه ادامه می دهد بدون آنکه از پایان داستان خبر داشته باشد ! بنابراین ما هم مثل شما منتظریم ببینیم در ادامه چه اتفاقی می افتد ! این وب صبح روزهای چهارشنبه به روز می شود
______________________
خونه
از ابتدا تا انتها
« آیین نامه »
« نقد »

داستان های قبلی

در این قسمت می توانید پی.دی.اف متن کامل داستان های قبلی افسانه جن و پری را دانلود نمایید
______________________
به خاطر هیچ
زمین لرزه

دنباله داستان فعلی

تعطیلی !
قسمت سوم
قسمت دوم
قسمت اول
انتخاب قسمت اول!
مقدمات داستان سوم
قسمت سی و یکم
قسمت سی ام
قسمت بیست و نهم
قسمت بیست و هشتم

گروه نویسندگان

ابن یمین
انار خانوم
لیلا
تازه نفس

حلقه یاران

مبهم
کم حرفی
فرید آزمون
... کافه خاطره
ترش و شیرین زندگی
خاطرات گاه به گاه
ویرایش قالب
آرمانشهر
مطلوب