افسانه جن و پری

داستانی که چند نویسنده داشت !

قسمت هشتم

 - الو . سلام .

- دیووونه کجایی ؟

- سلام خانوم ببخشید ...

- تو دیگه کی هستی گوشی رو بده ثمین .

- اما خانوم ثمین ...

ثمین گوشی رو از دست ساسان می کشه .

- به چه حقی گوشی من رو جواب می دی ؟!

- فقط اومدم بگم ببخشید ثمین دستش بنده . چقدر کارت زود تموم شد !

- تو غلط کردی .

- حالا چته ؟! مگه کی بود ؟! یه کثافتی مثل خودت .

ثمین بی هوا محکم تو گوش ساسان می کوبه .

- دهنتو ببند آشغال مثل اینکه یادت رفته کی این بلا رو سر من آورد ؟!

- چیه ؟! فقط چند روز ، فقط چند روز عین من زندگی کردی دست بزن پیدا کردی ، فحش می دی ؟! هان هار شدی ؟! سخته نه ؟!

ثمین با خشم و نفرت نگاهی به ساسان می اندازه .

- نه خوبه خوشم اومد حالا می شه باهات دو کلوم حرف حساب زد .

- من با تو حرفی ندارم .

- اِ ؟! آره ! تو که راس می گی ! اگه نداری واسه چی دوباره  اومدی سراغم ؟!

- چون ازت می خوام برام یک کاری کنی . فکر کنم انقدر بهم بدهکار هستی ...

***

- الو سلام مامان جان ... خوبی ؟ ... کجایی الان ؟ ... ناهار خوردین ؟ ...علی جان مامان قول دادیا ... راستی اون پولیور آبیتو گذاشتم برات هوا سرد شد بپوش ... باشه الهی قربونت برم ... چشم ... مواظب خودت باش ... خداحافظ ...

زهرا و مریلا و نازیلا حالا که علی نبود از صبح با خیال راحت پشت کامپیوتر نشسته بودن و دیگه چشماشون شده بود کاسه خون ! عرشیا هم با بی حوصلگی داشت کتاباشو ورق می زد و مسی در حال بستن چمدون ها بود .

- سحر بس کن بابا ! از صبح تا حالا ۶ بار بهش زنگ زدی . تو که اینقدر نگرانی چرا گذاشتی بره ؟ بچه نیس که ١۵ سالشه .

- چی کار کنم دلم قرار نداره . نمی دونم چرا دلم شورشو می زنه . حالا تو چرا داری ساکاتو می بندی . یک چند روز دیگه می موندین خب . نکنه بهت بد گذشته ؟!

- نه بابا این چه حرفیه . خیلی هم زحمت دادیم ، اما دیگه باید بریم . عرشیا شنبه مدرسه اش شروع می شه ...

***

- الو ... الو ... مانی ... اَه قطع شد .

مریم دوباره شروع می کنه به شماره گرفتن . دیگه نزدیکای تهران بود .

- الو مانی ... صدا میاد ؟!... آره می دونم ساعت ۵ئه صبحه ... لابد یک کاری داشتم دیگه وگرنه مرض ندارم که ... آره حالا گوش می دی یا نه ؟ ... ببین ما داریم میایم تهران . زندایی رو هم دارن با آمبولانس میارن . آره ... گفتن تهران تجهیزات بیشتره مثل اینکه باید چندتا از این آزمایشا بده بعد بره واسه عمل... نمی دونم چرا ... حالا گوش کن ببین چی می گم ... بابا می گه برو تو اتاق خواب . زیر اون فرش قرمزه یک کلیده برش دار برو در اون صندوق قهوه ایه که رو تاقچه اس رو باز کن . چند تا تراول توشه بذار تو یک پاکت بیا به این آدرسی که بهت می گم ...

***

دکتر پارسا با عجله کیفش رو برمی داره داشت از در می رفت بیرون که بر می گرده و پیشونیه سحر رو می بوسه . همیشه صبح ها براش بیدار می شد و بدرقه اش می کرد . اما بعد از ماجرای اون شب هنوز باهاش سر سنگین بود . دکتر پارسا با خودش می گه :

- امروز که برگشتم از دلش در میارم ...

وقتی صدای بسته شدن در میاد سحر چشماش رو باز می کنه . مثل همیشه ساعت ۵ صبح بیدار شده بود اما خودش رو به خواب زده بود ...

***

ساسان پشت در نگهبانی منتظره و ثمین هم با رویی رنگ پریده و تنی لرزون از ترس ، پشتش به انتظار ایستاده . ساسان ساعت رو نگاه می کنه . ۵ دقیقه به ۵ صبحه .

- ببین من الان می رم حواس نگهبان رو پرت می کنم که تو بتونی بری تو . ساعت ۵ پرستار بخش عوض می شه . باید عجله کنی . مواظب باش گیر نیافتی . گفتی می دونی بابات کجا بستریه دیگه نه ؟!

- آره آره می دونم .

- خب پس برو . اگه خواستن بگیرنت فقط بدو . من تو کوچه پشتی منتظرتم .

ثمین سری تکون می ده و منتظر می شه تا ساسان حواس نگهبان رو پرت کنه . بعد با عجله و احتیاط از در رد می شه . دو دقیقه دیگه پرستار بخش عوض می شه و باید عجله کنه . به بخش که می رسه قلبش به شدت تند می زنه و نفس اش بند اومده . عرق سردی روی پیشونیش نشسته و مدام برمی گرده و با ترس پشتش رو چک می کنه . به پشت شیشه های آی سیو که می رسه همه چیز یادش می ره ... دست و پاش شل می شه ... نمی تونه باور کنه اون پیرمردی که بهش هزار جور سیم و لوله وصله بابای نازنینشه ...

***

از دیشب تا حالا چشم روی هم نذاشته ... غلتی می زنه و کش و قوسی به خودش می ده . تمام بدنش خشک شده و درد می کنه . خم می شه و چراغ ساعتش رو می زنه . ساعت ۵ ئه . ساعت ٨ با شرکت فراگستر قرار داره . سعی می کنه برای یک ساعتم که شده چشماش رو روی هم بذاره . اما تا چشماش گرم خواب می شه تصویر اون پیرزن میاد جلو چشمش . با اینکه به هیچ کدوم از حرفاش اعتقاد نداره اما نمی تونه اون لحظه رو از یاد ببره که با چشمایی از حدقه بیرون زده و صدایی دو رگه می گفت:

- مشکلی پیش خواهد آمد. خطر ، فاجعه ، مرگ ، خون ، خون ، خون ! ...

اون روز صبح کلاغ ها به طرز وحشیانه ای قارقار می کردند ... !

ادامه دارد ...........

׀ +׀ نویسنده:
دیدگاه شما()

درباره ما

افسانه جن و پری داستانی است دسته جمعی ... به این صورت که به ترتیب لیست آمده در گروه نویسندگان هرکسی دنباله نوشته فرد قبل را به دلخواه ادامه می دهد بدون آنکه از پایان داستان خبر داشته باشد ! بنابراین ما هم مثل شما منتظریم ببینیم در ادامه چه اتفاقی می افتد ! این وب صبح روزهای چهارشنبه به روز می شود
______________________
خونه
از ابتدا تا انتها
« آیین نامه »
« نقد »

داستان های قبلی

در این قسمت می توانید پی.دی.اف متن کامل داستان های قبلی افسانه جن و پری را دانلود نمایید
______________________
به خاطر هیچ
زمین لرزه

دنباله داستان فعلی

تعطیلی !
قسمت سوم
قسمت دوم
قسمت اول
انتخاب قسمت اول!
مقدمات داستان سوم
قسمت سی و یکم
قسمت سی ام
قسمت بیست و نهم
قسمت بیست و هشتم

گروه نویسندگان

ابن یمین
انار خانوم
لیلا
تازه نفس

حلقه یاران

مبهم
کم حرفی
فرید آزمون
... کافه خاطره
ترش و شیرین زندگی
خاطرات گاه به گاه
ویرایش قالب
آرمانشهر
مطلوب