افسانه جن و پری

داستانی که چند نویسنده داشت !

قسمت هفتم

هواپیما ساعت یازده و نیم به زمین نشست . سهند ، با یک کیف دستی کوچک ، که محتویاتش شامل ، یک لپ تاپ ، چند نسخه پیش نویس قرارداد ، یک وکالت نامه از طرف کارفرما – که حق امضا از طرف مدیر عامل را به او داده بود - ، چند دست لباس راحتی ، مسواک و حوله شخصی بود ، از فرودگاه خارج شد.

فقط وسایل مورد نیاز را همراه می برد . از طریق اینترنت ، به همه اخبار و اطلاعات مورد نیازش دسترسی داشت، حساب های بانکیش را چک می کرد و می توانست هر وقت که اراده کند ، با کارفرمایش ارتباط داشته باشد .

جوان ٢٨ ساله ای که در لندن بزرگ شده بود . فارغ التحصیل رشته MBA از دانشگاه بیرمنگام . شیک پوش ، با روابط عمومی بالا . ار آن دست مردهایی که دختران زیادی را شیفته خود می کند !

اکنون برای شرکتی چند ملیتی ، از آن غول های تجارت – واردات و صادرات -  کار می کرد . شغل جذابی بود . سفرهای پی در پی ، کشورهای مختلف ، فرهنگ های گوناگون ، احترام و جایگاه اجتماعی خوب . 2 سال از آخرین سفرش به ایران می گذشت . پیش خود فکر کرد که چند روز پیش ، چقدر خوشحال بوده از سفرش به سرزمین پدری ، و ناگهان قبل از پرواز ، همه چیز به هم خورده بود. همه اش تقصیر آن پیرزن رمال بود ! شاید هم امیر . آخر او مجبورش کرده بود که پای صحبت های آن پیش گوی خرفت بنشیند !

سوار تاکسی شد و به راننده گفت که به هتل لاله می رود .

اصلا چرا به آنجا رفته بود ؟ چرا به حرف امیر گوش کرداه بود ؟ هیچوقت به این چیزها کوچکترین اعتقادی نداشت . بهترین پیش گو ها ، مدل های اجتماعی و اقتصادی هستند ! همیشه جواب می دهند. حداقل در مورد او که اینگونه بود. همه اخبار سیاسی و اقتصادی روز دنیا را تجزیه و تحلیل می کرد . هیچگاه اشتباه نکرده بود . در بازار بورس هم همیشه موفق بود. چرا خام چرب زبانی های امیر شده بود ؟! زنک احمق ! در دل چند فحش نثار پیش گو و امیر کرد !

« لعنتی ! »

و انگار بلند فکرده بود !

راننده گفت : « بله آقا ؟ با منید ؟! »

سهند به خود آمد و گفت : « چی ؟ نه با خودمم ! »

و راننده که انگار منتظر بود سر صحبت باز شود ، فرصت را غنیمت شمرد و شروع کرد به حرف زدن !

« بله آقا . این روزا هیشکی اعصاب نداره ! شما که البته به نظر وضت خوبه و مایه داری! ولی ما هشتمون گرو نهمونه . اجاره خونه ، خرج بچه ها ، این شغل کوفتیم که همش اعصاب خوردیه و . . . »

راننده یک سره حرف می زد . ولی سهند توجهی نداشت و در افکار خود غرق بود .

صبح ، با امیر ، پسر خاله اش و به عبارتی تنها دوستش که ٢ سال از او کوچکتر بود و جوانی بود شوخ و پر جنب و جوش ، برای خرید بیرون رفته بودند و ظهر بعد از نهار ، به اصرار امیر ، برای تفریح پیش پیر زن رمال .

اتاقکی تاریک که تنها پنجره اش را با پرده ای ضخیم و قرمز رنگ پوشانده بودند . بوی نفرت انگیزی اتاق را پر کرده بود . کمی طول کشیده بود تا چشم هایشان عادت کند و آن عجوزه را ، با آن لباس های عجیب و غریب و آرایش تندش ، ببینند .

دستش را با آن دست های چروک و کثیفش گرفته بود و سهند چندشش شده بود ! وردهایی خوانده بود و سنگ هایی ریخته بود و برداشته بود و آخر گفته بود : « جوان موفق و خوشبختی هستی . معشوقه ای نداری . سفری در پیش داری ! »

و باز هم سکوت و ریختن سنگ ها . سهند پیش خود فکر کرده بود : « همانطور که خیال می کردم . حرف های تکراری و از پیش تعیین شده ! »

ولی ناگهان چهره پیرزن تغییر کرده بود . دستش را محکمتر گرفته بود ! و او موفق نشده بود آن را از میان انگشتان پیر و فرتوت پیش گو ، بیرون آورد ! با صدایی دورگه و خشن ، که هر لحظه بلندو بلندتر می شد ، ادامه داده بود : « مشکلی پیش خواهد آمد. خطر ، فاجعه ، مرگ ، خون ، خون ، خون ! »

دوباره آرام شده بود.

« تهمت ! دختری را دوست خواهی داشت ! رانده شده! »

« همش حرف مفته ! »

و انگار دوباره بلند فکر کرده بود . راننده گفت : « بله آقا . این حرفا رو می زنن ، بلا نسبت ، واسه خر کردن من و شما ! همین دیروز . . . »

به افکار خود برگشت . هیچ اتفاقی قرار نبود بیفتد . چرا باید ذهنش را به خاطر مزخرفات یک رمال عجوزه درگیر کند؟ بله . اینها همه زیر سر امیر بود! حتما یکی از آن شوخی های مسخره ! پولی به پیرزن داده بوده و . . .

« گوشت با منه آقا ؟ »

« چی ؟! بله. بله ! »

« می گفتم . صبحیه ، طرفای ١٠ – ١١ ، یه دختره ، ١٧ – ١٨ ساله ، خودشو پرت کرده بود زیر ماشین! آش و لاش شده بود. نفهمیدم زنده موند ، یا تموم کرد ! مردم اعصاب ندارن که ! اینم هتل . بفرمایین »

                                                                                                      ادامه دارد . . .

׀ +׀ نویسنده: ابن یمین
دیدگاه شما()

درباره ما

افسانه جن و پری داستانی است دسته جمعی ... به این صورت که به ترتیب لیست آمده در گروه نویسندگان هرکسی دنباله نوشته فرد قبل را به دلخواه ادامه می دهد بدون آنکه از پایان داستان خبر داشته باشد ! بنابراین ما هم مثل شما منتظریم ببینیم در ادامه چه اتفاقی می افتد ! این وب صبح روزهای چهارشنبه به روز می شود
______________________
خونه
از ابتدا تا انتها
« آیین نامه »
« نقد »

داستان های قبلی

در این قسمت می توانید پی.دی.اف متن کامل داستان های قبلی افسانه جن و پری را دانلود نمایید
______________________
به خاطر هیچ
زمین لرزه

دنباله داستان فعلی

تعطیلی !
قسمت سوم
قسمت دوم
قسمت اول
انتخاب قسمت اول!
مقدمات داستان سوم
قسمت سی و یکم
قسمت سی ام
قسمت بیست و نهم
قسمت بیست و هشتم

گروه نویسندگان

ابن یمین
انار خانوم
لیلا
تازه نفس

حلقه یاران

مبهم
کم حرفی
فرید آزمون
... کافه خاطره
ترش و شیرین زندگی
خاطرات گاه به گاه
ویرایش قالب
آرمانشهر
مطلوب