افسانه جن و پری

داستانی که چند نویسنده داشت !

قسمت ششم

- مامان جان چشماتو باز کن. زهرا جان، خانومی، چرا حرف گوش نمی دی . تو هم مثل دخترخاله هات شام ات رو  بخور، برو بخواب .

زهرا با چشمای بسته، چشماش رو مالید و گفت : نه نمی خوام، به بابا زنگ بزنم؟

چهره کلافه و سرخ شده سحر کاملا نشون می داد چقدر عصبانیه.

- نمی خواد من می رم غذا رو بکشم. مسی جون می آی کمک؟

شوهر مستانه با یه نیشخند معنی دار که مسی خوب می فهمیدش گفت : سحر خانوم این همه منتظر موندیم. یه چند ساعت دیگه هم روش. عجله نکنید بزارید "جناب آقای دکتر" تشریف بیارن بعد. حتما دیده که چند بار بهش زنگ زدید و منتظریم.

 

پیمان یه مرد فوق العاده شیک پوش و خوش برخورد و به قول مسی جِنتل من بود که گاهی به خاطر شوخی های بیش از حدش، می شد چهره واقعی اش رو هم لحظه ای دید! یه بیزینس من، که گرچه یه لیسانس گیر آورده بود! اما خب ، چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است. برای همین بود که مدام سرکوفت باجناق دکترش رو می خورد و بدش نمی اومد حالش رو بگیره  تا به مستانه ثابت کنه همسر بهتریه!

 

میون تیکه انداختن های پیمان بود که در باز شد. زهرا داد زد : آخ جون بابایی! مریلا و نازیلا سرشون رو بلند کردند و با چشمای نیمه باز یکم این ور و اون ور رو نگاه کردن و باز سرشون رو گذاشتن روبالش و خوابیدن. سحر یه نگاه عصبی  به دکتر انداخت و رفت تو آشپزخونه . پیمان گفت : سحر خانوم سخت نگیر . خدات رو شکر کن چون مهمون داری اومد و شب رو دیگه نموند پیش اون یکی !

- چی داری می گی پیمان. خجالت بکش. آقای دکتر و این حرفا.

مسی در ِ گوش پیمان یه چیزی گفت و رفت سمت آشپزخونه پیش سحر. دکتر سر میز شام خواست توضیح بده که چرا دیر کرده ولی سحر با عصبانیت و با صدای تقریبا بلند بهش توپید و گفت توضیح لازم نیست چیزی نگو. و زیر لب گفت کار همیشه اش ِ

*****

پیمان با چشمای قرمز شده که بعد چندین ساعت رانندگی و چند ساعت انتظار ِ دکتر و چشم دوختن به تلویزیون و بعد هم اختلاط با اون طبیعی بود، سعی می کرد چشماش روباز نگه داره و صدای آهسته دکتر رو که تقریبا کنار گوش اش زمزمه می کرد، بشنوه. دکتر داشت از اتفاقات ِ زیاد و عجیب اون روز براش می گفت و از زن حامله ای که مجبور شده بود با مسئولیت خودش و بدون اجازه شوهرش که دیر رسیده بود، عمل کنه و اون تومور لعنتی که اشتباها خوش خیم تشخیص داده شده بود اما حالا .... حالا معلوم نبود اون زن ... اون بچه ... خدایا! باید چی کار می کرد؟ اگر شوهرش شکایت می کرد؟ اگر رئیس بیمارستان برای تخلف از نظر کمسیون پزشکی برای چندمین بار.... اون روز کلا بد آورده بود. صبح، مرگ ِ ناجور ِ اون دختر ِ جوون توی اورژانس، بعد اون زن حامله و ... حالا هم توی خونه .

داشت همین طور می گفت و می گفت که سحر صدا کرد: مسی جون اتاق زهرا رو برای شما آماده کردم. جناب پارسا مهمونا خسته ان بعدا نطق ات رو ادامه می دی. و چشم غره ای به دکتر رفت و .... مهمونا هم که انگار منتظر همین لحظه بودن سریع شب بخیر گفتند و رفتن بخوابن.

****

- ببین سحر جان باور کن ...

- هیچی نگو . حفظم . لابد مریض بدحال داشتی، لابد کسی جز تو نبود لابد لابد. من که آدم نیستم.

- خب خودت که می دونی . من که قصد توهین ندارم. برای پیمان هم توضیح دادم.

- تو مگه اینا رو نمی شناسی. تو نمی دونی پیمان منتظره تا تیکه بندازه . مردم از خجالت و عصبانت. اصلا آقا پیمان راس می گه. اگر این خونه رو سرم خراب بشه و در حال مرگ هم باشم ، باز تو مریض های مهم تر از من داری که در اولویت هستند چه برسه که برای باجناق ات که سالی یه بار شاید مهمونت باشه. ببینم چند تا مدال تا حالا بهت دادن؟چقدر بیشتر بهت می دن؟ شوهر خاله ام هم پزشکه . تازه فوق تخصص هم مثل تو نداره ولی هم خونه زندگی اش بهتر از ماست هم به خانواده اش بیشتر می رسه. همین مستانه رو ببین ...

سحر همین طور داشت حرف می زد. انگار با دیدن خواهرش و شوهرش کلی از آرزوهای دست نیافته اش یادش افتاده بود. دکتر با چشمای بسته گفت : کاش بیشتر درکم می کردی.

- راستی با علی چی کار کنم ؟ مگه نمی دونستی من راضی نیستم ؟ چی گفتی بهش؟

- عزیزم بزار برای بعد. به خدا خسته ام.

- نمی شه . فردا می خواد بره ثبت نام کنه. آخه یه اردو یه هفته ای ِ ، یه شهر ِ دیگه . یه پسر بچه تو این سن . تا حالا بدون ِ ما جایی نرفته.

- ای بابا. علی دیگه بچه نیست. بزار تجربه کنه. اون پسره باید مرد بشه. من که موافقم. ولی باز خودت می دونی.

- اَه چقدر بی خیالی تو. مگه من حریفش می شم. می ترسم بلایی سرش بیاد.

 

******************************

- کم کن صدای اون لعنتی رو . ساختمون رو گرفتی رو سرت. ثمین ! ثمین !

فهیمه اتاق ها رو گشت. توی دستشویی و حمام و ... رو هم . همه جا رو دید.

- الینا می میری بگی ثمین کجاست؟

- من چه می دونم. رفت بیرون. چی کارش داری بزار بره یکم بگرده . نکنه به تو هم باید جواب پس بده؟!

بـــــــــــــوق بــــــــــوق بـــــــــــــوق بــــــــــوق .......

- اَه بردار دیگه .

فهیمه خیلی مضطرب بود و همین طور پشت هم شماره رو می گرفت و بد و بیراه به ثمین می گفت. تازه فهمیده بود چه بلایی سر پدرش اومده و می خواست بهش بگه. بی خبر از اینکه حمید قبل از اون گفته و حالا ثمین ...

- کجایی تو دختر. بردار دیگه . دختره ء احمق . بردار دیگه . گوشی ات رو چرا جواب نمی دی. بردارررررررر

بـــــــــــــوق بــــــــــوق بـــــــــــــوق بــــــــــوق .......

- الو . سلام

- دیووونه کجایی ؟

- سلام خانوم. ببخشید ...

- تو دیگه کی هستی ؟ گوشی رو بده ثمین .

- اما خانوم. ثمین ..........

                                                                                ادامه دارد . . .      

׀ +׀ نویسنده: تازه نفس
دیدگاه شما()

درباره ما

افسانه جن و پری داستانی است دسته جمعی ... به این صورت که به ترتیب لیست آمده در گروه نویسندگان هرکسی دنباله نوشته فرد قبل را به دلخواه ادامه می دهد بدون آنکه از پایان داستان خبر داشته باشد ! بنابراین ما هم مثل شما منتظریم ببینیم در ادامه چه اتفاقی می افتد ! این وب صبح روزهای چهارشنبه به روز می شود
______________________
خونه
از ابتدا تا انتها
« آیین نامه »
« نقد »

داستان های قبلی

در این قسمت می توانید پی.دی.اف متن کامل داستان های قبلی افسانه جن و پری را دانلود نمایید
______________________
به خاطر هیچ
زمین لرزه

دنباله داستان فعلی

تعطیلی !
قسمت سوم
قسمت دوم
قسمت اول
انتخاب قسمت اول!
مقدمات داستان سوم
قسمت سی و یکم
قسمت سی ام
قسمت بیست و نهم
قسمت بیست و هشتم

گروه نویسندگان

ابن یمین
انار خانوم
لیلا
تازه نفس

حلقه یاران

مبهم
کم حرفی
فرید آزمون
... کافه خاطره
ترش و شیرین زندگی
خاطرات گاه به گاه
ویرایش قالب
آرمانشهر
مطلوب