افسانه جن و پری

داستانی که چند نویسنده داشت !

قسمت پنجم

بی هدف توی خیابونای شهر قدم میزد. خاطراتش رو یک به یک از ذهنش می گذروند. خاطرات خوب و شیرینی که با ساسان داشت.

((چطور دلت اومد ساسان؟! چرا با من این کارو کردی؟! مگه من چه بدی در حقت کرده بودم؟! جز اینکه عاشقانه، در حد پرستش دوست داشتم؟!خیلی نامردی... چرا ساسان؟ چرا....؟))

باد سرد پاییزی وجود نحیفش رو لرزوند. لباس گرمی تنش نبود.  صدای مامان یک بار دیگه توی گوشش پیجید: 

((مادر جون هوا سرده... این طوری نرو بیرون...مریض میشی، میوفتی گوشه ی خونه، از درسو مشقت می مونی ها...!)) 

دلش برای نگرانی های مامان که همیشه اعصابشو به هم میریخت غنج رفت.

سرش پایین بود و همون طور که پیش میرفت، با برخورد به فردی که مقابلش ایستاده بود به خودش اومد. سرش رو بلند نکرد. زیر لب عذر خواهی کرد و فقط مسیرش رو تغییر داد. اما اون پسر جسورانه یک بار دیگه راهش رو سد کرد.این بار با تصور اینکه یک مزاحمه، سرش رو بالا برد تا فحشی نثارش کنه، که ناگهان ماتش برد...

وحید بود. پسر داییش.

چند ثانیه خشکش زد. تنها چیزی که توی اون لحظه به فکرش رسید فرار بود. کوله ش رو پشتش انداخت و با تمام توان شروع به دویدن کرد. صدای پای وحید رو میشنید که تو نزدیک ترین فاصله، پشتش در حال دویدن بود. ولی اون فقط میدوید و به هیچ چیز دیگه فکر نمیکرد.سرعتش کم شد دیگه توان نداشت. تقریبا" 24 ساعت میشد که چیزی نخورده بود. بلاخره وحید بهش رسید چنگ انداخت و از پشت کوله ش رو گرفت. در حالی که نفس نفس میزد، به سختی گفت:

 بچه بازی در نیار ثمین... آروم با من میای میریم توی ماشین... فهمیدی؟

- من با تو هیچ جا نمیام، پس بیخود خودتو خسته نکن. من دیگه نمی تونم برگردم توی اون خونه. بفهم. حالاهم اگه ولم نکنی جیغ میکشم...

وحید در حالی که رگهای گردنش از شدت عصبانیت، متورم شده بود سرش فریاد  زد:

تو غلط میکنی... اگه مامورا بیان اولین کاری که میکنم لوت میدم. پس دهنتو میبندی و عین بچه ی آدم باهام میای.

ثمین در حالی که چاره ی دیگه ای نداشت، به امید اینکه توی راه از دستش فرار کنه، در مقابل خواسته ش سر تسلیم فرود آورد.

- آخ... داری چی کار میکنی؟! دستمو شکستی...!

- نکنه انتظار داری ولت کنم که دوباره جیم شی؟!

به ماشین که رسیدند، وحید در رو باز کرد و ثمین رو تقریبا" پرت کرد تو.خودش هم سوار شد و راه افتادند.

*     *     *

توی راه وحید فقط به رو به رو نگاه میکرد. صورتش از خشم قرمز شده بود. سرعت بالای ماشین، ثمین رو بدجوری ترسونده بود. کاملا" معلوم بود که سکوت وحید، آرامش قبل از طوفانه. برای همین 10 دقیقه ای سرعت سرسام آورش رو تحمل کرد. اما دو باری که تا پای تصادف پیش رفتند سکوت ثمین رو شکست.

- این چه وضع رانندگیه؟! آروم تر...

ناگهان وحید کنترلش رو از دست داد و با پشت دست، تو دهنیه محکمی به ثمین زد...

-خفه شو...خفه شو لعنتی...دهنت رو ببند...چیه؟! نکنه خیلی این زندگی به لجن کشیده شده ت رو دوست داری؟! دختره ی احمق...

اینها رو گفت و کشید کنار اتوبان. سرش رو گذاشت روی فرمون. بغز ثمین ترکید. درحالی که صورتش رو پشت دستاش پنهان کرده بود شروع کرد به اشک ریختن. شونه های وحید آروم تکون می خورد و صدای هق هق ثمین که از لا به لای صدای ماشین هایی که با سرعت از کنارشون میگذشتن شنیده میشد، میتونست دل سنگ رو هم آب کنه.

بعد از چند دقیقه وحید سرش رو از روی فرمون بلند کرد. به پهنای صورت اشک ریخته بود. از جعبه ی کلینکس روی داشبرد، دستمالی بیرون آورد و برد به سمت لبهای پر خون ثمین.

ثمین با عصبانیت دستش رو کنار زد و خودش یک دستمال دیگه براشت و شروع کرد به پاک کردن خون روی لبش.

-ثمین...آخ ثمین....تو چی کار کردی...؟! باورم نمیشه...دختر پاک و معصومی که زبون زد فامیل بود...! چرا ثمین؟!چرا...؟!

- تو از هیچی خبر نداری، پس دهنتو ببند...

- از چی خبر ندارم؟! چیو نمیدونم؟! میخوای بگی اون عکسا حقیقت نداره؟! اگه نداره، چرا فرار کردی؟! چرا نموندی که ثابت کنی؟! چرا اجازه دادی همه تواین باور اشتباه بمونن؟! چرا گذاشتی پشتت هزار تا حرف درست کنن؟!هان...؟! جواب بده لعنتی.

ثمین ساکت بود و فقط آروم اشک میریخت...

وحید آرو تر شد.

- الانم دیر نشده...می تونست خیلی بدتر از این بشه...برگرد ثمین. برگرد...

_ نمی تونم. تو که جای من نیستی...! من دیگه روی برگشت به اون خونه رو ندارم...ازشون خجالت میکشم. بفهم...

دوباره وحید به همون حالت عصبی قبل برگشت. باصدایی که هیچ کس تا اون لحظه ازش سراغ نداشت فریاد زد:

از کی خجالت میکشی؟! پدر مادرت؟! پس محض اطلاع سرکار باید عرض کنم ، پدرت بعد از دیدن اون عکسا سکته کرد. الانم تو کماست. شما هم تشریف ببر به خجالتت ادامه بده... حالا هم گم شو از ماشین پیاده شو...

دیگه هیچ چیز نمیشنید تنهای صدایی که توی مغزش تکرار میشد این بود:

((پدرت بعد از دیدن اون عکسا سکته کرد. الانم تو کماست.))

- مگه با تو نیستم لعنتی؟! گم شو پیاده شو...

وحید خم شد و با عصبانیت در سمت ثمین رو باز کردو کنار اتوبان پیاده ش کرد...

                                                                                                 ادامه دارد...

׀ +׀ نویسنده: رویا عبدی
دیدگاه شما()

درباره ما

افسانه جن و پری داستانی است دسته جمعی ... به این صورت که به ترتیب لیست آمده در گروه نویسندگان هرکسی دنباله نوشته فرد قبل را به دلخواه ادامه می دهد بدون آنکه از پایان داستان خبر داشته باشد ! بنابراین ما هم مثل شما منتظریم ببینیم در ادامه چه اتفاقی می افتد ! این وب صبح روزهای چهارشنبه به روز می شود
______________________
خونه
از ابتدا تا انتها
« آیین نامه »
« نقد »

داستان های قبلی

در این قسمت می توانید پی.دی.اف متن کامل داستان های قبلی افسانه جن و پری را دانلود نمایید
______________________
به خاطر هیچ
زمین لرزه

دنباله داستان فعلی

تعطیلی !
قسمت سوم
قسمت دوم
قسمت اول
انتخاب قسمت اول!
مقدمات داستان سوم
قسمت سی و یکم
قسمت سی ام
قسمت بیست و نهم
قسمت بیست و هشتم

گروه نویسندگان

ابن یمین
انار خانوم
لیلا
تازه نفس

حلقه یاران

مبهم
کم حرفی
فرید آزمون
... کافه خاطره
ترش و شیرین زندگی
خاطرات گاه به گاه
ویرایش قالب
آرمانشهر
مطلوب