افسانه جن و پری

داستانی که چند نویسنده داشت !

قسمت آخر

بوی کافور و صدای لا اله الی الله همه جا رو پر کرده بود . سینا و ساینا اولین بار بود که اومده بودن بهشت زهرا و سومین بار بود که اومده بودن ایران . گریه ها و جیغ و داد های اطرافیان و شوک از دست دادن مادرشون بدجوری ترسونده بودشون . آخرین خواسته تارا از ناصر به عنوان همسر این بود که تو ایران خاکش کنن . وقتی مراسم تموم شد دیگه کسی نمونده بود که از ماجرای خودکشی تارا بی خبر باشه . پچ پچ ها و نگاه هایی که ناصر رو محکوم می کرد کمرش رو شکست . بعد از رفتن همه ناصر بالا سر قبر تارا در حالی که گریه امانش نمی داد می گفت : تارا ببخشید ، ببخشید ، نمی خواستم این طور تموم بشه ... رضا یکبار زندگیمو ازم گرفتی اینبارم تارا رو . رضا به خاک سیاه می شونمت ........

***

-          سینا ، ساینا ... بابا یک دقیقه بیاین اینجا کارتون دارم .

سینا و ساینا از اتاقاشون میان بیرون . روبه روی ناصر می شینن . ناصر بی مقدمه شروع می کنه :

-          من می خواستم باهاتون یک موضوعی رو مطرح کنم . ببینید شما دیگه الان واسه خودتون کسی شدید . ساینا که امسال به سلامتی داره می ره دانشگاه و توام سینا داری می ری خارج واسه ادامه تحصیل . خودتون می دونین که من 10 سال به پای مادرتون وایسادم . همه می گن تقصیر من بوده که تارا خودکشی کرد اما شما می دونین که این طور نیست . من همه امیدم به شما دوتاست . تو این سالها همه تلاشم این بود که شما دو تا رو به یک جایی برسونم . الان خدا رو شکر این اتفاق افتاده . ولی حالا که شما دارین می رین من تنها می شم و ...

سینا بین حرف ناصر می پره و می گه :

-          بابا چرا خودت رو راحت نمی کنی و نمی گی می خوام ازدواج کنم ؟!

ناصر یک لحظه با تعجب سینا رو نگاه می کنه و بعد سری تکون می ده و سرش رو می ندازه پایین . ساینا می گه :

-          اتفاقا ما هم تو این فکر بودیم که واست آستین بالا بزنیم اما رومون نمی شد بهت بگیم . بابا ما می دونیم مقصر مرگ مامان تو نیستی و لازم نیست خودتو سرزنش کنی . حالا کسی رو در نظر داری ؟

ناصر قلبش از این همه سادگی و محبت بچه هاش محکم به سینه می کوبید و اشک تو چشماش حلقه زده بود ، اما تو سرش داشت نقشه انتقام گرفتن می کشید ... :

-          مرسی سینا ، مرسی ساینا .... اسمش ندائه ...

***

-          خانم حیدری همسرتون رگ های قلبش بسته شده . ریسک عمل رو هم نمی تونیم بکنیم به خاطر سنشون ....

مرجان وسط حرف دکتر می پره :

-          اینا یعنی چی آقای دکتر ؟!

-          یعنی اینکه متاسفانه همسرتون خیلی شانس بیاره یک سال دیگه زنده اس ...

و صدای دکتر با صدای پرستاری که تو بخش کسی رو پیج می کرد تو گوش مرجان هزار بار پیچید و تکرار شد ...

***

× 4 ماه بعد ×

صدای بازی بچه ها که تو کوچه بودن محله رو برداشته بود . مرجان یک ماهه که برگشته بود خونه مادریش . بعد از 40ام رضا کارای انحصار وراثت که تموم شد دوباره همه مال و اموال پدریش رسید بهش . دلش واسه رضا می سوخت . هیچ وقت نمی بخشیدش اما دلشم به حالش می سوخت . آدم حقیری بود ، حرص مال چشماشو کور کرده بود طوری که هیچ لذتی از زندگیش نبرد و آخر سر هم اون طوری مرد ...

تو خونه راه که می رفت بغض می کرد . دیگه خبری از او هیاهوی اون سال ها نبود . شلوغ بازی های محسن و بوی نون تازه که آقا مرتضی هر روز عصر با خودش به خونه میاورد و صدای ملایم قرآن خوندن بی بی و ... و مرجان دلتنگ همه اون چیزها بود . حتی دلتنگ وق وق های سگ پروین خانم ! در و دیوار خونه بوی اون روزا رو می داد . اتاق خودش و محسن بعد از گذشت اون همه سال دست نخورده بود . پروین خانم حالا تبدیل به زنی مسن با 7 8 تا نوه قد و نیم قد شده بود که جمعه شب ها مهمون خونش بودن . به خوشبختی اش غبطه می خورد . به این فکر می کرد که الان باید تو این خونه هم از این خبرا می بود . حنانه و مرتضی نوه هاشون رو بغل می کردن و ... و دوباره شروع می کرد به لعنت فرستادن به خودش . به اینکه اگه اون نبود محسن الان زنده بود . به اینکه اگه لج نکرده بود مامان باباش الان زنده بودن و ... .

صدای زنگ در بلند شد . مرجان رفت و در رو باز کرد و خشکش زد ...

-          سلام .

-          از کجا فهمیدی من اینجام .

-          جواب سلام واجبه ها .

-          جواب منو بده .

-          اگه بذاری بیام تو چشم .

-          زنت کجاست ؟!

-          هفته پیش طلاقش دادم .

ناصر به زور راهش رو باز کرد و رفت داخل خونه . بدون تعارف مرجان رفت و توی پذیرایی نشست . با دقت به اطراف نگاه می کرد و با خودش گفت : هیچ چیز تغییری نکرده ... . مرجان که سعی داشت خودش رو تو آشپزخونه مشغول کنه با صدای ناصر به خودش اومد .

-          مرجان زحمت نکش بیا یک دقیقه بشین باهات کار دارم .

مرجان با یک شربت اومد و شربت رو جلوی ناصر گذاشت و نشست .

-          مرجان من 30 سال تموم منتظر این لحظه بودم . این لحظه که دوباره بشینم رو به روت و تو چشمات نگاه کنم و بگم چقدر دوستت دارم ...

مرجان با بی حوصلگی خمیازه ای می کشه و بعد نیشخندی می زنه .

-          ببین نمی خوام صغری کبری بچینم . دیگه از سن من و تو گذشته . خودت می دونی که چقدر برام عزیزی . یک عمر رضا با زندگیم بازی کرد و زجرم داد . از دوریت خرد می شدم اما کاری از دستم بر نمیومد ....

-          چرا ندا رو طلاق دادی ؟!

-          چی ؟! یعنی تو نمی دونی ؟!

-          نه . از کجا باید بدونم ؟!

-          من همه این کارارو به خاطر تو کردم

-          به خاطر من ؟! محض رضای خدا ناصر ! کی می خوای به خودت بیای ؟! هان ؟! تو انتقام چشمات رو کور کرده بود . به خاطر من یا به خاطر خودت ؟! جواب بده دیگه ...

-          من تو تموم این سال ها فقط و فقط ...

-          آقای سرابندی برین سر اصل مطلب . محسن الان از راه می رسه .

-          آقای سرابندی ؟! حالا دیگه واست شدم آقای سرابندی ؟! فکر می کردم دوستم داری ، عجب خری بودم من ....

-          آره شدی آقای سرابندی . من اصلا اینی که الان جلوم نشسته رو نمی شناسم . اینی که بوی نفرت و انتقام می ده رو نمی شناسم . دوست داشتم . هنوزم اون ناصر رو دوست دارم . اون ناصری که اونقد حیا داشت که هر وقت نگاهش به نگاهم میافتاد تا بنا گوشش قرمز می شد . اون ناصری که حرمت نگه می داشت . اون ناصری که دین و ایمون سرش می شد ...

-          من هنوزم همون ناصرم ....

-          نه نیستی . اون ناصر یک زن معصوم رو به کشتن نمی داد و دو تا بچه رو بی مادر نمی کرد . اون ناصر این همه مدت به انتقام فکر نمی کرد و کینه رو تو خودش پرورش نمی داد . اون ناصر نمی رفت یک زن مطلقه رو فقط و فقط واسه انتقام گرفتن از دوست صمیمی اش بگیره و بعد که دوستش رو سکته داد اون بیچاره رو طلاق بده . اون ناصر یک بچه بی گناه رو بی پدر نمی کرد ... اون ناصر نگاهش این طوری نبود ...

صدای کلید انداختن تو در اومد . محسن از دانشگاه اومده بود . به پذیرایی که رسید ایستاد و به ناصر نگاهی انداخت و سلام کرد.

-          سلام مامان جان . خسته نباشی . ایشون آقای سرابندی هستن از دوستان قدیمی من و پدرت . تا تو بری دست و صورتت رو بشوری منم غذات رو آماده می کنم .

محسن هم خسته تر از اونی بود که سوال بیشتری بکنه . پس سری تکون داد و به سمت اتاقش رفت . ناصر با صدای آروم ادامه داد :

-          مرجان من دوست دارم . همه این کارها رو کردم که به تو برسم . ندا رو طلاق دادم که بیام با تو ازدواج کنم ...

مرجان خنده ای می کنه :

-          به خاطر من ؟! خوب فکر کن ناصر ! تو تمام این کارها رو به خاطر خاموش کردن خشم خودت و انتقام گرفتن از رضا کردی . به خاطر من ؟! ننداز گردن من . تو از رضام کثیف تری . چطور می تونی الان از من تقاضای ازدواج کنی ؟! تو چشمای محسنم نگاه کردی ؟! دیدی غم تو نگاهش رو ؟! دیدی ؟ رضا واسه من شوهر بدی بود ، آره اما واسه محسن پدر بود . من اگه بیام با تو ازدواج کنم جواب محسنم رو چی بدم ؟! بگم با قاتل بابات ازدواج کردم ؟! بگم منم تو نقشه هاش شریک بودم ؟! تو چی می خوای جواب بچه هات رو بدی ؟! برو بیرون ناصر . برو بیرون . همه چی رو خراب تر از اینی که هست نکن . برو این چند سال آخر عمرت رو به کارات فکر کن و سعی کن از خدا طلب بخشش کنی . برو نذار بچه هامون بفهمن که ما چه آدمایی بودیم . برو ...

-          مرجان التماس می کنم .......

-          فقط برو ناصر ، برو ... دفعه دیگه اومدم تو پذیرایی دیگه نمی خوام ببینمت ...

-          مرجان ...

مرجان روش رو برگردوند و به سمت آشپزخونه رفت . داشت گریه می کرد . با خودش می گفت ای کاش همون روز تو بیمارستان منتظر ناصر می موند تا جوابش رو بشنوه و هزارتا ای کاشه دیگه . اما خیلی دیر شده بود ... برای همه چیز ...

ناصر انگار دنیا رو سرش خراب شده بود . صدای مرجان تو گوشش می پیچید . حرفاش درست بود . لذت انتقام چشماش رو کور کرده بود . تلنگری که مرجان بهش زد بیدارش کرد . از خودش متنفر شده بود . خوب که فکر می کرد می دید تارا به خاطر اون بود که خودکشی کرده بود و رضا رو اون به کشتن داده بودو ندا رو اون بدبخت کرده بود و از همه بدتر بچه هاش رو با این بازی کثیفش بی مادر کرده بود .... از پله ها که پایین می رفت تلو تلو می خورد . سرش گیج می رفت و دهنش تلخ شده بود . برای بار آخر به مرجان نگاه کرد و بعد از در بیرون رفت ...

***

سالها بعد ناصر چند روز آخر عمرش تو بیمارستان روانی گذروند ... ندا دیگه هیچ وقت ازدواج نکرد و مرجان هم بر اثر سکته قلبی در گذشت ... ساینا ازدواج کرد و سینا در خارج موندگار شد و محسن بعد از فوت مرجان خانه مادری اش را فروخت تا آخرین یادگار از این خانواده نیز به خاطره ها بپیوندد ................

« پایان »

׀ +׀ نویسنده:
دیدگاه شما()

درباره ما

افسانه جن و پری داستانی است دسته جمعی ... به این صورت که به ترتیب لیست آمده در گروه نویسندگان هرکسی دنباله نوشته فرد قبل را به دلخواه ادامه می دهد بدون آنکه از پایان داستان خبر داشته باشد ! بنابراین ما هم مثل شما منتظریم ببینیم در ادامه چه اتفاقی می افتد ! این وب صبح روزهای چهارشنبه به روز می شود
______________________
خونه
از ابتدا تا انتها
« آیین نامه »
« نقد »

داستان های قبلی

در این قسمت می توانید پی.دی.اف متن کامل داستان های قبلی افسانه جن و پری را دانلود نمایید
______________________
به خاطر هیچ
زمین لرزه

دنباله داستان فعلی

تعطیلی !
قسمت سوم
قسمت دوم
قسمت اول
انتخاب قسمت اول!
مقدمات داستان سوم
قسمت سی و یکم
قسمت سی ام
قسمت بیست و نهم
قسمت بیست و هشتم

گروه نویسندگان

ابن یمین
انار خانوم
لیلا
تازه نفس

حلقه یاران

مبهم
کم حرفی
فرید آزمون
... کافه خاطره
ترش و شیرین زندگی
خاطرات گاه به گاه
ویرایش قالب
آرمانشهر
مطلوب