افسانه جن و پری

داستانی که چند نویسنده داشت !

قسمت پانزدهم

رضا همیشه با رانندگی مشکل داشت و شب ها بیشتر... حالا که دیگه استرس هم بهش اضافه شده بود...

به سختی تونست تویوتای مشکی رنگش رو توی اون تاریکی شب یه گوشه از پارکینگ فرودگاه امام جا کنه و به طرف ترمینال بدوئه...

- لعنتی...الان هواپیما میشینه و من هنوز اینجام...

به محض اینکه درهای اتوماتیک ترمینال باز شدن و رضا رو در آغوش گرفتن، صدای آشنایی از بلندگو پخش شد:

 

-دینگ، دینگ، دینگ...

پرواز شماره 384 پاریس هم اکنون به زمین نشست...

 

رضا با چهره ای بهت زده و دقت بیشتر به تکرار اون جمله گوش داد:

 

-دینگ، دینگ، دینگ...

پرواز شماره 384 پاریس هم اکنون به زمین نشست...

 

با خودش گفت: نه...نه ... محاله...این یکی رو دیگه باور نمی کنم!!

به طرف سالن انتظار رفت و منتظر مسافری شد که از آمریکا - و از مسیر فرانسه - وارد کشور میشد.

هنوزم مثل سالهای جوونی وقتی میدوید صورتش سرخ میشد و نفس نفس میزد...گرچه حالا دیگه این ناراحتی قلبی لعنتی - لقبی که خودش به اون داده بود - قدرت تحرک زیاد رو ازش گرفته بود...

به شدت عرق کرده بود برای همینم به طرف دستشویی رفت و صورتش رو با آب آبسرد کنی که نزدیک اونجا بود شست. بعدشم رفت جلوی یکی از آینه های برق افتاده دستشویی موهای کم پشتش رو شونه کرد.

حالا دیگه کم کم داشت آروم میشد که دوباره بدنش لرزید:

 

-دینگ، دینگ، دینگ...

پرواز شماره 579 هم اکنون تهران را به مقصد فرانکفورت ترک کرد...

 

یعنی ممکنه واقعیت داشته باشه!!!؟؟ (این سوالی بود که وقتی رضا به طرف سالن انتظار برمی گشت از خودش پرسید)

بعد از حدود نیمساعت بالاخره مسافرهای پرواز پاریس کم کم از پشت شیشه های سالن انتظار دیده شدن...

قلب رضا مثل گنجشکی که توی قفس افتاده باشه خودش رو به در و دیوار سینه ش می کوبید و زبونش مثل چوب خشک شده بود.

عینکش رو جابجا کرد و برای اینکه بتونه ندا رو از دور تشخیص بده مجبور شد کمی چشماش رو کوچیک کنه...درسته ... خودش بود... همون ندای همیشگی با صورتی سفید، لبخندی دلنشین و هیکلی موزون که رویای سال های جوونی و سراب میانسالی رضا شده بود...

نزدیکتر که اومد متوجه شد که ندا خیلی جا افتاده تر، پخته تر و صدالبته زیباتر و باوقارتر از اونیه که تصورش رو می کرد.

رضا دل رو به دریا زد و جلو رفت و در حالیکه صورتش درست مثل همون روزهای دور از خجالت سرخ شده بود خیلی آروم گفت:

-          سلام

ندا در حالیکه معلوم بود با نگاهش دنبال کسی توی سالن انتظار می گرده جواب داد:

-           سلام آقا...ممون. من احتیاجی به تاکسی ندارم.

-          خواهش می کنم...ولی..

-          گفتم که...من احتیاجی به تاکسی ندارم...همسرم توی سالن منتظرمه....

دنیا جلوی چشمای رضا تیره و تار شد و قبل از اینکه عکس العملی نشون بده، این صدا ضربه دوم رو بهش وارد کرد:

 

-دینگ، دینگ، دینگ...

پرواز شماره 741 آدیس آبابا هم اکنون به زمین نشست...

 

رضا دستش رو گذاشت روی قلبش و در حالیکه زیر لب زمزمه می کرد:

-          نه...نه...محاله...این صدای مریم نیست...این صدای مر...

روی زمین افتاد.

ندا و چند نفر دیگه که دور و برش بودن با داد و فریاد درخواست کمک می کردن درحالیکه صداشون توی همهمه سالن و طنین اون صدای آشنا که از بلندگوهای سالن پخش می شد گم شده بود:

 

-دینگ، دینگ، دینگ...

پرواز شماره 741 آدیس آبابا هم اکنون به زمین نشست...

 

 

...ادامه دارد

׀ +׀ نویسنده: امید یگانه
دیدگاه شما()

درباره ما

افسانه جن و پری داستانی است دسته جمعی ... به این صورت که به ترتیب لیست آمده در گروه نویسندگان هرکسی دنباله نوشته فرد قبل را به دلخواه ادامه می دهد بدون آنکه از پایان داستان خبر داشته باشد ! بنابراین ما هم مثل شما منتظریم ببینیم در ادامه چه اتفاقی می افتد ! این وب صبح روزهای چهارشنبه به روز می شود
______________________
خونه
از ابتدا تا انتها
« آیین نامه »
« نقد »

داستان های قبلی

در این قسمت می توانید پی.دی.اف متن کامل داستان های قبلی افسانه جن و پری را دانلود نمایید
______________________
به خاطر هیچ
زمین لرزه

دنباله داستان فعلی

تعطیلی !
قسمت سوم
قسمت دوم
قسمت اول
انتخاب قسمت اول!
مقدمات داستان سوم
قسمت سی و یکم
قسمت سی ام
قسمت بیست و نهم
قسمت بیست و هشتم

گروه نویسندگان

ابن یمین
انار خانوم
لیلا
تازه نفس

حلقه یاران

مبهم
کم حرفی
فرید آزمون
... کافه خاطره
ترش و شیرین زندگی
خاطرات گاه به گاه
ویرایش قالب
آرمانشهر
مطلوب