افسانه جن و پری

داستانی که چند نویسنده داشت !

قسمت دوازدهم

مرجان گیج و سرگردون تو خیابونا راه می ره.دوست داره با صدای بلند زار بزنه.هنوز باورش نمی شه اما دیگه راه برگشتی نداره...«مرجان،مرجان،بیا بالا»مرجان برمی گرده و به ماشین خیره می شه.نور چشماش رو می زنه«تو اینجا چی کار می کنی؟!»،«بیا بالا بهت می گم»مرجان برمیگرده و به راهش ادامه می ده«می خوام تنها باشم»،«نصفه شبه،گفتم بیا بالا،لجبازی نکن»مرجان همچنان به راه رفتن ادامه می ده اما ماشین انقدر دنبالش می ره که بالاخره آخرای کوچه مرجان می ره و سوار می شه...

***

صدای اذان تو کوچه پیچیده.بی بی ذکر می گه و حنانه به ترک دیوار خیره شده.صدای زنگ در میاد اما کسی نمی ره درو باز کنه.مرگ محسن و رفتن مرجان سکوتی رو به همراه آورده که انگار هیچ وقت نمی خواد بشکنه.دوباره زنگ می زنن.مرتضی با اکراه به سمت در می ره و باز می کنه«آقای حیدری؟»،«بله بفرمایین»،«سروان محمدی هستم از اداره آگاهی باید با ما تشریف بیارید»بی بی از لای پنجره نگاه می کنه«برای چی؟»،«تشریف بیارید تو اداره بهتون توضیح داده می شه»حنانه یک آن دلش برای مرجان شور می زنه...

***

2 ساعته که مرتضی رفته.تو دل حنانه انگاری دارن رخت می شورن.صدای تیک تاک ساعت عذاب آوره.سگ پروین خانم هم با وق وق های وقت و ناوقتش بیشتر فضا رو متشنج کرده.حنانه تلفن رو برداشت که به مرتضی زنگ بزنه که مرتضی از راه می رسه.درو می کوبه.حنانه سلام می کنه جواب نمی ده.از عصبانیت به خودش می پیچه.دور اتاق قدم می زنه و صورتش قرمز شده.به عکس محسن که می رسه مکث می کنه؛یک دفعه برش می داره می کوبتش رو زمین.حنانه به سمت عکس محسن خیز برمی داره و با تعجب می گه«چی کار می کنی مرتضی؟!»واسه کنترل لرزش دستاش مشتشون می کنه«محسن اون روز کدوم گوری رفته بود؟»نفساش به شماره افتاده«کدوم روز؟»،«روز آخر»حنانه ترسیده،کمتر پیش میومد که مرتضی این طور عصبانی بشه«گفت می ره کلاس»،«کجا؟»،«سد خندان»،«با کی؟»،«نمی دونم»مرتضی کلافه شده«لااله الی الله...؛کی به شما گفت پریده جون یک بچه رو نجات بده ؟!»،« نمی دونم »،«نمی دونی؟نمی دونی؟پس تو چی می دونی؟پس تو چطور مادری هستی؟!هان؟هان؟»یک لحظه دست مرتضی بلند می شه اما همون جا تو هوا می مونه.حنانه و بی بی خشکشون زده،مرتضی دستش رو می کنه لای موهاش و یک نفس عمیق می کشه.بی بی ازش سوال می کنه.چشماش پر اشک می شه و با صدای لرزون ادامه می ده«بی بی این بچه ها آبرومو بردن.بی بی حاج مرتضی حیدری که یک جماعت تو جبهه پشت سرش نماز می خوندن آبروش یک شبه بر باد رفت.دیگه چطور سرمو بگیرم بالا؟دیگه چطور راس راس تو محل راه برم؟آخ اگه بدونی؛اگه بدونی...»بی بی دستش رو می گیره به دسته مبل و بلند می شه.پاش خواب رفته.لنگان لنگان به سمت مرتضی می ره«نصفه جونمون کردی ننه.می گی چی شده یا نه؟»مرتضی برمیگرده به حنانه نگاه می کنه«حنانه خانم شازده پسرت،گل پسرت،اون روز داشته از دست مامورا فرار می کرده که موتور زده بهش»،«چی!؟»مرتضی زهرخندی می زنه«آفرین به این بچه تربیت کردنت.آفرین.100باریکلا.اون از اون دختره مرجان که یک هفته اس معلوم نیست سرش رو کجا زمین می ذاره اینم از این»،«واسه چی دنبالش بودن؟»مرتضی خنده ای عصبی می کنه«آقا رابط مواد مخدر بوده!پلیسه همه دار و دستشونو گرفته جز یه دختره و همین دوست نا خلفش ممد.چقد بهش گفتم با این ممد نگرد به خرجش نرفت.ای خدا چه گناهی به درگاهت کرده بودم که این طور جوابم رو دادی...»مرتضی مکث می کنه و بعد مثل همیشه حکم نهاییش رو صادر می کنه«دیگه من بچه هایی به اسم محسن و مرجان ندارم.از این به بعد هرکی حرفی ازشون بزنه یا اسمشونو به زبون بیاره دیگه جاش تو این خونه نیست؛فهمیدین؟!»حنانه هنوز تو بهت و ناباوریه«مرتضی...»مرتضی پشتش رو می کنه به حنانه و به سمت اتاقش می ره«همین که گفتم».کمی بعد صدای هق هق خفیفی از اتاق به گوش می رسه...

***

«رضا نامه داری»رضا جلو تلویزیون لم داده و فوتبال نگاه می کنه«از کجا؟»،«خارجه»،«خارج؟خب بازش کن»رضا بعد از چند ثانیه انگاری تازه دوزاریش افتاده دسپاچه می گه«نه!نه!بده خودم باز می کنم»اما دیگه دیر شده«از طرف ناصره!»رضا خودش رو به اون راه می زنه«ناصر؟کدوم ناصر؟!»،«سرابندی!»،«نه بابا!بده ببینم»اما بازم دیر شده...«این تو چی نوشته؟!تو این همه مدت از ناصر خبر داشتی؟!پس همه کارات،همه حرفات،همه و همه دروغ بود؟!ناصر چی رو می خواست به من توضیح بده؟!»رضا سرش رو پایین می ندازه و سکوت می کنه.مرجان انگار باورش براش سخته چند قدم به سمت رضا برمیداره.«چرا حرف نمی زنی؟!یعنی 18 سال نقش بازی کردی؟!چرا رضا؟چرا؟یعنی به همه ما دروغ گفتی؟!ای وای باورم نمی شه...ازت متنفرم،متنفر.همه چی تموم شد...»رضا با شرمندگی به مرجان خیره می شه«مرجان...»،«خفه شو!»مرجان می لرزه و از درد به خودش می پیچه.تصویر اون روزا و اون لحظه ها که به حرف های رضا اعتماد کرده بود و به همه پشت کرده بود و تمام اون کارایی که کرده بودن مثل برق از جلو چشمش می گذره...

***

بهشت زهرا سوت و کوره.باد بدی می یاد.مرجان کنار قبر حنانه و مرتضی چمباته زده.تو دلش داره به خودش و زندگیش فحش می ده.گریه اش می گیره.سرش رو می ذاره رو قبر حنانه.اون جایی که فکر می کنه دستاش هست به یاد اون روزا که هر وقت غمگین می شد جایی امن تر از آغوش حنانه پیدا نمی کرد.تو لابه لای هق هق گریه اش صداش می یاد که می گه«...اشتباه کردم...ای کاش قلم پام می شکست اما اون شب از خونه بیرون نمی رفتم...مامان من اشتباه کردم...»

ادامه دارد ...

׀ +׀ نویسنده:
دیدگاه شما()

درباره ما

افسانه جن و پری داستانی است دسته جمعی ... به این صورت که به ترتیب لیست آمده در گروه نویسندگان هرکسی دنباله نوشته فرد قبل را به دلخواه ادامه می دهد بدون آنکه از پایان داستان خبر داشته باشد ! بنابراین ما هم مثل شما منتظریم ببینیم در ادامه چه اتفاقی می افتد ! این وب صبح روزهای چهارشنبه به روز می شود
______________________
خونه
از ابتدا تا انتها
« آیین نامه »
« نقد »

داستان های قبلی

در این قسمت می توانید پی.دی.اف متن کامل داستان های قبلی افسانه جن و پری را دانلود نمایید
______________________
به خاطر هیچ
زمین لرزه

دنباله داستان فعلی

تعطیلی !
قسمت سوم
قسمت دوم
قسمت اول
انتخاب قسمت اول!
مقدمات داستان سوم
قسمت سی و یکم
قسمت سی ام
قسمت بیست و نهم
قسمت بیست و هشتم

گروه نویسندگان

ابن یمین
انار خانوم
لیلا
تازه نفس

حلقه یاران

مبهم
کم حرفی
فرید آزمون
... کافه خاطره
ترش و شیرین زندگی
خاطرات گاه به گاه
ویرایش قالب
آرمانشهر
مطلوب