افسانه جن و پری

داستانی که چند نویسنده داشت !

قسمت نهم

مرجان در حالیکه با ناباوری به صورت رنگ پریده و بی روحِ محسن خیره شده بود، آروم آروم به سمت تخت رفت. برای اینکه بتونه روی لبه تخت بشینه، مجبور شد صندلی رو جابجا کنه که یهو یادِ حرف های دیروز صبح خودش افتاد:

« محسن، دِپاشو دیگه. واسه من سرشو میکنه زیر پتو. تو که نمی خوای پاشی، مگه مرض داری میگی صدام کن ؟به درک. انقدر اون زیر بمو... آ ا ا اخ محسن. بمیری محسن. صد بار گفتم این صندلیه لعنتی رو از سر راه بردار... »

اشک به پهنای صورتش جاری شد ...

صورتش رو چسبوند به صورتِ محسن و بیصدا اشک ریخت. ریشِ محسن پوستِ گونه ش رو اذیت می کرد، ولی از اینکه هنوز محسن می تونست حتی در این حالت و روی تختِ بیمارستان هم اون رو اذیت کنه، حس خوشایندی بهش دست داده بود... زیر گوشِ محسن زمزمه کرد: «چقدر ریش بهت میاد محسن، وقتی خوب شدی دیگه هیچوقت ریشت رو نزن» و دوباره زد زیرِ گریه.

صدایِ بوق های منقطع هشت ونتیلاتور بنت (BENNET)، که جونِ هرکدوم از مریض هایِ بخش به یکی از اونا وابسته س، تنها صدایی بود که تویِ بخشِ آی_سی_یو به گوش می رسید و این بیشتر عصبیش می کرد. پرستار که دخترِ مهربون و کم سن و سالی به نظر میومد، بهش نزدیک شد و با لحنی توام با همدردی ازش خواست که بخش رو ترک کنه و در حالیکه بهش اطمینان می داد که تمام کادر بیمارستان نهایتِ تلاششون رو برای نجاتِ محسن می کنن، ازش  خواست که همه چیز رو به مشیتِ الهی واگذار کنه...

مرجان به محض اینکه از بخش خارج شد، رضا رو در انتهای راهرو دید. و بعد هم ناصر رو که سعی داشت پشتِ هیکلِ تپل رضا قایم بشه تا با مرجان چشم تو چشم نشه.

مرجان به طرف دستشویی رفت تا صورتش رو بشوره... شیرِ آبِ سرد رو باز کرد، مشتش رو پر کرد و به صورتش پاشید. آبی که روی آینه پاشیده شد، دوباره اون رو به گذشته برد:

یاد لکه هایی افتاد که روی آینه خونه می دید و سر اونا همیشه با محسن دعوا داشت...لکه هایی که وقتی محسن با آب پاش موهاش رو خیس می کرد روی آینه جا خوش می کردن...

دوباره بغض راه گلوش رو بست...

صورتش رو که شست، برگشت توی راهرو و روی نزدیک ترین نیمکت به در ورودی آی_سی_یو نشست. چشم های نیمه بازش رو به نبضِ ساعت دیجیتالی که به کندی روی دست دیوار روبرو می زد دوخت. فقط خدا می دونست که توی دلش چه آشوبی بپاست و از فکرش چی می گذره...

محسن و رضا هم، ساکت و بهت زده از پشتِ شیشه آی_سی_یو کوچکترین حرکت های احتمالی دست و صورتِ محسن رو زیر نظر داشتن و توی ذهنشون خاطرات گذشته رو مرور می کردن که بی مقدمه ناصر رو کرد به رضا و طوری که با لب خونی بشه متوجه حرفاش شد پرسید:

« رضا ! به نظرت الان وقت مناسبیه که با مرجان...»

چشم غره رضا به ناصر فهموند که نباید جمله ش رو ادامه بده. و بعد هم با لحنی که عصبانیت توش موج می زد، اضافه کرد:

« خودت چی فک می کنی آی- کیو!!؟؟؟ بابات و محسن هرکدوم روی یکی از تخت های این بیمارستان خراب شده خوابیدن و معلوم نیست چه بلایی قراره سرشون بیاد و اون وقت توی لعنتی به فکر...لا اله الا الله...؟ حالا دیدی حق با منه که می گم تو عاشق نیستی، تو فقط یه خودخواه...»

اینبار صدای ویبره موبایل ناصر بود که حرف رضا رو ناتموم گذاشت.

ناصر به سرعت گوشی رو از جیبِ شلوارش در آورد و به صفحه ش نگاه کرد...یه شماره ناشناس از خطِ ایرانسل بود!! گوشی رو به سمت گوشش بالا برد ولی قبل از اینکه دکمه Answer  رو فشار بده، صدای ظریف و لرزانی که از پشت سر به آرومی سلام کرد دستش رو روی هوا خشک کرد!

هردو سرشون رو به طرفِ در چرخوندن، دختری رو در آستانه در ورودی راهرو دیدن که کفش های کتونی سفیدی به پا کرده و شلوارِ مخمل کبریتی قهوه ای و مانتویِ کرم رنگی هم به تن داشت و صورتش درست مثل ماه که پشتِ ابرها مونده باشه، پشتِ سبدِ گلِ بزرگی مخفی شده بود.

حالا دیگه ویبراتورِ موبایل از نفس افتاده و نفس توی سینه ها حبس شده بود...

برای چند لحظه همه مات و مبهوت به همدیگه نگاه کردن تا اینکه بالاخره مرجان - که از شدت ضعف نمی تونست از جاش بلند شه - با صدایی بغض آلود - ولی آمرانه و کنایه آمیز - خطاب به ناصر گفت: ببخشید آقای سرابندی، ممکنه لطفاً اون سبدِ گل رو از دست خانوم بگیرین!!؟؟؟

ناصر که انگار از خواب بیدارش کرده باشن گفت: « بله! حتماً مرجا... حتماً خانوم حیدری...» و بدون توجه به شماره ناشناسی که برای دومین بار تن موبایلش رو به لرزه انداخته بود، به سمت دختر تازه وارد حرکت کرد...

 

 

                                                                                                          ادامه دارد...

׀ +׀ نویسنده: امید یگانه
دیدگاه شما()

درباره ما

افسانه جن و پری داستانی است دسته جمعی ... به این صورت که به ترتیب لیست آمده در گروه نویسندگان هرکسی دنباله نوشته فرد قبل را به دلخواه ادامه می دهد بدون آنکه از پایان داستان خبر داشته باشد ! بنابراین ما هم مثل شما منتظریم ببینیم در ادامه چه اتفاقی می افتد ! این وب صبح روزهای چهارشنبه به روز می شود
______________________
خونه
از ابتدا تا انتها
« آیین نامه »
« نقد »

داستان های قبلی

در این قسمت می توانید پی.دی.اف متن کامل داستان های قبلی افسانه جن و پری را دانلود نمایید
______________________
به خاطر هیچ
زمین لرزه

دنباله داستان فعلی

تعطیلی !
قسمت سوم
قسمت دوم
قسمت اول
انتخاب قسمت اول!
مقدمات داستان سوم
قسمت سی و یکم
قسمت سی ام
قسمت بیست و نهم
قسمت بیست و هشتم

گروه نویسندگان

ابن یمین
انار خانوم
لیلا
تازه نفس

حلقه یاران

مبهم
کم حرفی
فرید آزمون
... کافه خاطره
ترش و شیرین زندگی
خاطرات گاه به گاه
ویرایش قالب
آرمانشهر
مطلوب