افسانه جن و پری

داستانی که چند نویسنده داشت !

قسمت سوم

نیره خیلی جدی به مهدیس نگاه کرد و گفت:خوب،حالا که تصمیم گرفتی با من بیای باید اجازه نامه کتبی از همسرت بگیری و برام بیاری.

مهدیش انگشت اشاره اش رو گرفت بالا و با لحن کودکانه ای گفت:خانم اجازه ..والدینمون هم باید پای برگه رو امضا کنند؟!

نیره نیشگون ریزی از بازوی مهدیس گرفت و ادامه داد:آره جونم ..اونم لازمه ...من که بهت گفتم این پروژه زمان بر هست و شش ماهی طول میکشه...اگر نتیجه کار همونی باشه که ما انتظارش رو داریم ،امکان تمدیدش هم هست.تو که نمیتونی شش ماه خونه و زندگیت رو رها کنی و همراه ما بیایی.اما اگر واقعا علاقمند باشی و آقا کاوه هم رضایت قلبی داشته باشه که چند ماه اول زندگیش رو دور از بانو به سر کنه ،با استاد حرف میزنم ببینم قبول میکنه یا نه ؟

مهدیس پاهاش رو ، روی هم انداخت و دستهاش رو به هم گره زد:مگه میتونه مخالفت کنه ...وا..!!از خداش هم باشه که بنده افتخار همراهی با خودم رو نصیبشون میکنم.

-بابا افتخار...چرا که نه ..شاگرد اول مرمت لطفت کنه ..قبول نکنی!منظورم جور بودن شرایط برای پذیرفتن یک عضو تازه بود!

                              *************

-برای درس برداشت از بناهای تاریخی توجه شود فقط موارد خواسته شده از دانشجویان مورد ارزیابی قرار میگیرد و ...بگو ناصحی..

-معذرت میخوام حرفتون رو قطع کردم...برای ارزیابی پایانی که نه شما هستین و نه استاد خیراندیش..پس تکلیف ما چی میشه ؟

نیره لبخندی زد و گفت:ای بابا ،راست میگن دنیا شده دهکده..خبرش به گوش شما هم رسیده ؟قرار نیست به حال خودتون رها بشین.خانم سیفی مسئولیت امتحان و نمره گذاری کلاس شما رو به عهده میگیره..داشتم چی میگفتم ؟آهان ...و سایر مورادی که تنها جنبه پر و حجیم کردن میباشد ،مطالعه میشود ولی مورد ارزیابی قرار نمیگیرند...ناصحی دیگه چیه؟

-خانم دهقان..آخه یک نفر تازه وارد که موقع امتحان سر و کله اش پیدا شده از کجا میدونه ما توی طول ترم چی کار کردیم و چه پروژه هایی داشتیم...چقدر از نمره مون پر شده و ...

-خوب ،کاملا متوجه شدم نگرانی شما از چه جهته...نیره عینکش را از روی چشمهایش برداشت و پشت میز نشست ؛یک مواقعی من جای استاد میام اینجا ...از کجا میدونم توی کلاس باید چی کار کنم ..از اونجایی که قبلا همه چی توسط میل برای من ارسال شده و دقیقا میدونم سر این کلاس چهار ساعته چی باید بگم و چه کار کنم ...خانم سیفی با اون همه سابقه کاری تازه وارد هست؟اون هم کاملا در جریان تمام مراحل قرار میگیره و کار خودش رو بلده..به خدا این سیم های تلفن به یک دردهای دیگه ای هم میخوره ...دیگه سوالی نیست ..ادامه بدم بحثم رو ؟

کسی حرفی نزد و نیره هم از جای خودش بلند شد :نظر به این که درس یاد شده مشمول قوانین اعتراض دانشجویان برای نمره وارد شده در سایت نمیباشد ،پس لازم است که دوستان گرامی ....

                            ****************

نیره داخل اتاق استاد شد ..هنوز اعضای گروه نرسیده بودند و خود استاد هم تا یک ساعت دیگر نمیرسید.گوشی همراهش را برداشت و پیامکی برای مهدیس فرستاد.

-مهی!چی شد ..کاوه خان راضی شدند یا نه ؟

مهدیس در پاسخ پیامکی ارسال کرد که منتظر باش ،الان بهت زنگ میزنم.

چند لحظه بعد مهدیس پشت خط بود :نیره گیر داده که مدتش زیاده و من هم قول دادم زودی برگردم ...

نیره روی صندلی وا رفت :مهدیس ..خوبی تو الان ..قول دادی زودی برگردی ...مامانم اینا ..اجباری نیست ..اصلا نیای بهتره تا اینکه دو هفته باشی و منو هوایی کنی ..بعد هم یهو بزاری بری...

-زبون به دهن بگیر دو دقیقه ...من اینطوری میگم ..ولی .واقعا که نمیخوام زود برگردم ...

-پس بگو میخوای کاوه رو از کار و زندگی بندازی ...که بلند شه راه بیفته دنبالت ..

-اه..تو چی کار داری ..اگه کاوه ازت پرسید بگو کوتاه مدت میمونم .

-مهدیس من دروغ نمیتونم بگم ..اونم به کاوه بنده خدا که مثل برادرمه...رضایت نصف و نیمه که نمیشه قربونت برم ...این پیامک رو هم فرستادم که خبرت کنم واسه جلسه امروز..تمام هفت نفر اعضای گروه ساعت دوازده توی سالن اجتماعات دانشکده جمع هستند ..در واقع یک جور جلسه آشنایی و پرسش و پاسخ و بررسی مقدمات و ...این چیزهاست خلاصه ..احتمالا سه چهار ساعتی طول میکشه ...اگر اومدنی باشی ..باید توی این جلسه شرکت کنی ...

-باشه خانم راستگو ...حالا فعلا این جلسه رو میام که از دستش ندم ..تا برسیم به کاوه ...

 

                                                  ادامه دارد ......

׀ +׀ نویسنده: انار
دیدگاه شما()

قسمت دوم

- زود حرف رو عوض نکن . من نیومدم اینجا که دست خالی برگردم ! اونجوریم نگام نکن!

همیشه همینطور بود . نگاه معصومانه ی نیره ، باعث تسلیم شدن همه می شد . وقتی کار اشتباهی هم می کرد ، این نگاه بود که مادر را وادار می ساخت باور کند که دخترش هیچگاه خطا نمی کند.

معلم ها حتی تصور هم نمی کردند که موجود پاک و معصومی مثل او ، بتواند تقلب کند ! یا خانم مهاجر - ناظم مدرسه - تا آخرین روز هم از شیطنت هایش ، بویی نبرد!

همین نگاه بود که حامد را اسیر کرد و در دعوا ها هم ، حتی اگر مقصر اصلی او بود ، همین نگاه باعث می شد ، حامد عذرخواهی کند !

نور ملایمی که از پنجره بر چهره معصوم او می افتاد ، پرتره ی زیبایی را تصویر می کرد ، از الهه ای اسطوره ای !

مهدیس نگاهش را از او دزدید و گفت : هیچ فایده ای نداره ، خودم بزرگت کردم ! دیگه  گول این نگاهات رو نمی خورم . من می دونم چه روح خبیثی پشت اون چشماس ! خانوم گربه ی چکمه پوش!

و با هم خندیدند.

هر دو یاد دوران پر شکوه شیطنت ها افتاده بودند . یاد دانشگاه که چه به روزگار پسرها می آوردند! اصلا حامد ، یکی از شکارهایشان بود برای تفریح! اما روزگار داستانی دیگر برایشان رقم زد!

حالا خنده ها تمام شده بود و هر دو در سکوت به مرور خاطرات خوش گذشته می پرداختند .

مهدیس سکوت را شکست.

- ببین خانومم ! عزیزم ! گلم ! الاغ ! آخه اون که تو سرته به چه درد می خوره؟! خب یکم فکر کن! دوباره منو اونطوری نگاه کرد! حالا خوبه همین الآن گفتم دیگه فایده نداره ها! گول نمی خورم. فقط سه تا راه داری. یا نمی ری ، یا نمی ری ، یا منم میام!

و اخم کرد!

نیره گفت : الهی قربونت برم مهدیس جون . چقدر با اخم خوشگلتر می شی ! کاوه پس چی ؟! اونو می خوای چیکار کنی ؟!

- به تو چه؟! به شوهر مردم چی کار داری ؟ اصلا از اولشم یه نظری به این شوهر ما داشتیا! اگه دوستم نبودی که تا الآن قیمه قورمت کرده بودم !

اشک در چشمان نیره حلقه زد . آرام گونه مهدیس را بوسید و گفت : من اگه تو رو نداشتم چی کار می کردم؟!

 

ادامه دارد...

׀ +׀ نویسنده: ابن یمین
دیدگاه شما()

قسمت اول

-بله ؟

-مهدیس!سلام عزیزم ...بفرمایید داخل ،خانم خانما.باز شد؟

نیره گوشی آیفون رو سر جایش قرار داد و با عجله مانتو و شلوارش را از روی راحتی برداشت و آویزان کرد.روبروی آینه ایستاد و نگاهی به خودش انداخت،دستی به موهایش کشید و با برس مرتبشان کرد.

با شنیدن صدای پای مهدیس به سمت در رفت ،و قبل از اینکه دست مهدیس به زنگ برسه ،در را به روی دوست قدیمی اش باز کرد.

-چه خبر از این ورا ؟چقدر دلم برات تنگ شده بود قربونت بشم.بیا تو..

-تو که یادی از ما نمیکنی..گفتم ما یک سری به تو بزنیم ..شاید یادت بیاد..

-ای بابا ..کوتاه بیا مهدیس..هر کی ندونه تو یکی میدونی چقدر سرم شلوغ بود و گذشته از همه این حرفها ،اصلا اینجا نبودم.

-یعنی یک زنگ هم نمیتونستی بزنی ...یک پیامک ...

-سخت نگیر..الان که اینجا هستم سُر و مُر و گنده !!هر چی دلت میخواد کتکم برن و ...

هر دو با صدا خندیدند و صورت یکدیگر را بوسیدند.

-از خودت بگو ..چی کار میکنی ..کجایی..؟

-من که همینجا هستم.زیر سایه شما .بابا تویی که همش سفری..

نیره از جایش برخاست و به سمت صورتی که توی قاب آویزان شده به دیوار میخندید رفت.با بغض به عکس اشاره کرد :

-تموم این خونه بوی حامد رو میده ..به هر کجاش که نگاه میکنم ،حامد نشسته و به روم لبخند میزنه..نه میتونم بمونم ..نه دلم میاد این همه خاطره قشنگ رو رها کنم و از اینجا برم ...بغض نیمه کاره را فرو خورد و به سمت آشپزخانه رفت.

مهدیس زیر لب زمزمه کرد:خدا رحمتش کنه ..هیچ کس عاشق تر از شما دوتا نبود ...

-یادته مهدیس..هر وقت پشت رل مینشست فقط یک ترانه  رو زمزمه میکرد..اگه روزگار بذاره من و تو با هم بمونیم..اگه روزگار بذاره ..اشکمونو درنیاره ..چه زود اشکمون..

بغض فرو خورده باز شد و ....

                      *********************

-تو واقعا تصمیم گرفتی بری؟

-چرا که نه ؟!استاد خیراندیش بهم پیشنهاد داد.تجربه خوبیه.هفته قبل رفته بودم دانشکده که عکسها و گزارشهای کار قبل رو تحویل بدم ، دعوتنامه رو بهم داد.ظاهرا میراث فرهنگی برای این پروژه خیلی سرمایه گذاری کرده و تمایل دارن هر چه زودتر کار انجام بشه .

-آخه کار یک روز و دو روز نیست ..دست کمش باید شش ماه وقت بگذارین ..

-هر چی بیشتر بهتر مهدیس جون ...اینجا بمونم تک و تنها که...

-توی سعد آباد یک جا برات نگه داشتیم.توی سالن اصلی راهنما نداریم ..

-طاقت یه جا موندن رو ندارم ..کلافه میشم ...

-نیره ..اینجایی که میخوای بری تخت جمشید ...یا عالی قاپو و ...نیست.نزدیکترین روستا با شما کیلومترها فاصله داره ..اولین دوره کاووشه .اونایی که مردش بودند ،نرفته برگشتند..

-من فکرامو کردم.نه فرصت و نه خیال منصرف شدن رو دارم.همین بکر بودنشه که وادارم کرد ،دعوتنامه رو از دست استاد بگیرم .هر چند خانم دیگه ای حضور توی این طرح رو نپذیرفت و تنها هستم ،اما همیشه که از این فرصتها برای آدم پیش نمیاد؟!میاد ؟! گذشته از همه اینا یک گروه هفت نفره ایم و استاد خیراندیش یکی از این هفت نفره...شاید دیگه نتونم کنار دست استاد کار کنم !

-خوب خَره منم برای همه این چیزها میگم که نباید بری ...اصلا امروز یک کاره اومدم اینجا که نگذارم بری..

-میدونی که وقتی مُرغم یک پا بشه ..دیگه اون یکی پاش رو زمین نمیذاره ..

لیوان چایی را از روی میز برداشت و به دست مهدیس داد...

-حالا تا چاییت سرد نشده بخور که خستگیت دربره .. بعد هم از خودت و کاوه برام بگو...

                                      ادامه دارد........

׀ +׀ نویسنده: انار
دیدگاه شما()

انتخاب قسمت اول!

سلام به همه دوستان.

لطف کنید و نظر بدید تا یکی از این سه داستان ، به عنوان قسمت اول انتخاب بشه!

فقط به یکی از داستان ها رای بدید!

ممنون!

انار خانوم

-بله؟

-شما؟!!

-واییی!!مهدیس جونم تویی ؟!بیا تو.. بیا تو... فدات بشم ...باز شد؟

نیره گوشی آیفون رو سر جاش گذاشت .مانتو و مقنعه اش رو از روی راحتی برداشت و آویزان کرد.توی آیینه نگاهی به خودش انداخت و دستی به موهاش کشید.

با شنیدن صدای پای مهدیس به سمت در رفت و قبل از اینکه مهدیس زنگ را بزنه ،در را باز کرد.

-چه خبر از این ورا ؟چقدر دلم برات تنگ شده بود قربونت بشم.بیا تو..

-تو که یادی از ما نمیکنی..گفتم ما یک سری به تو بزنیم ..شاید یادت بیاد..

نیره دستش را روی دهان مهدیس گذاشت و به لبخندی مهمانش کرد:قرار نشد شکوه و شکایت کنی ها!ناسلامتی بعد از قرنی اومدی خونه من.

مهدیس دست نیره را از روی دهانش برداشت و به نشانه آشتی لبخندی تحویل نیره داد.

-از خودت بگو ..چی کار میکنی ..کجایی..؟

-من که همینجا هستم.زیر سایه شما .بابا تویی که همش سفری..

نیره از جایش برخاست و به سمت قاب عکس روی دیوار رفت.با بغض به عکس اشاره کرد:همه این خونه ...بوی حامد رو میده ...تا عوضش نکنم اینجا طاقت نمیارم..بغض نیمه کاره را فرو خورد و به سمت آشپزخانه رفت.

مهدیس زیر لب زمزمه کرد:خدا رحمتش کنه ..هیچ کس عاشق تر از شما دوتا نبود ...

-یادته مهدیس..هر وقت پشت رل مینشست فقط یک ترانه  رو زمزمه میکرد..اگه روزگار بذاره من و تو با هم بمونیم..ااشکمونو درنیاره ..ما یه آشیونه با هم تو شهر عشق میسازیم....انگار خبر داشت ..به خدا خبر داشت..

بغض فرو خورده باز شد و ....

                               *********************

-تو واقعا تصمیم گرفتی بری؟

-چرا که نه ؟!استاد خیراندیش بهم پیشنهاد داد.تجربه خوبیه.هفته قبل رفته بودم دانشکده که عکسها و گزارشهای کار قبل رو تحویل بدم ، دعوتنامه رو بهم داد.ظاهرا میراث فرهنگی برای این پروژه خیلی سرمایه گذاری کرده و تمایل دارن هر چه زودتر کار انجام بشه .

-آخه کار یک روز و دو روز نیست ..دست کمش باید شش ماه وقت بگذارین ..

-هر چی بیشتر بهتر مهدیس جون ...اینجا بمونم تک و تنها که...

-توی سعد آباد یک جا برات نگه داشتیم.توی سالن اصلی راهنما نداریم ..

-طاقت یه جا موندن رو ندارم ..کلافه میشم ...

-نیره ..اینجایی که میخوای بری با جاهای قبلی فرق داره ..خطر بالاست .

-همه جوانبش رو سنجیدم.همیشه که از این فرصتها پیش نمیاد.توی این کار هیچ خانم دیگه ای حضور نداره ...اگر استاد پارتیم نشده بود ..منم..

-خوب خَره برای همین میگم دیگه ...

-میدونی که نمیتونی نظرم رو برگردونی ..پس خودت رو خسته نکن.این لیوان چایی رو بگیر ..بخور ...خستگیت در بره ..بعد از خودت و کاوه برام بگو .

                                            ******************                    

 

لیلا

زن در خانه بی تاب و شوریده به این سو و آن سو می رفت نگاهش مضطرب با هر آونگ ساعت دیواری به این سو و آن سو کشیده می شد .

یک خانه ویلایی با مبلمانی به رنگ قرمز ،‌ نمایی ساده و گلخانه ای پر از درختچه های کمیاب و نادر ، در خانه تمام اثاثیه ساده و ارزان انتخاب شده بود ، کف خانه چوبی و دیوارها با پارکت های چوبی تزئین شده بود ،‌ آشپزخانه بر خلاف داخل خانه مجهز و پر از تجهیزات برقی مدرن بود ، روی گاز چند قابلمه در حال پخت بود ، زن مرتب به غذاهایش سر می زد ، خانه پر از بوی اشتها آور غذاهای زن بود ،‌ زن بلند قد ، سفید ،‌ لاغر ولی متناسب بود موهای شرابی اش را به روی شانه های عریانش ریخته و آرایشی کم رنگ کرده بود ، چهره زن زیبا ولی رنگ پریده بود ، زن دستهای زیبایی داشت ،‌کشیده استخوانی و بلند ،‌ هیچ انگشتری به دست نداشت .

" او " پری صدایش می زد ،‌ ولی نام زن پریناز بود . با این که در لندن زندگی می کرد و نزدیک به 20 سال بود که به ایران بازنگشته بود اما به ایرانی بودن خود افتخار می کرد . پری 35 سال داشت اما کمتر نشان می داد هر کسی که در مورد سنش اظهار نظر می کرد بیشتر از 25 برایش تخمین نمی زد .

با عجله مشغول پوشیدن لباسهایش بود . کت و دامنی به رنگ ارغوانی با کفش هایی پلند چرمی با کیف چرمی و کلاهی که برای گریز از نگاه های مردان بود . هر چه در کیف داشت بیرون ریخت و فقط کارت اعتباری و موبایلش را در ان جای داد . سری به آشپزخانه زد و اجاق را بست .

نگاهش به ساعت خیره مانده بود . 23 دقیقه بود که لحظه ها به طرز فجیعی با او سر ناسازگاری داشتند . عاقبت طاقت از دست داد و لباسهایش را عوض کرد و لباس راحتی منزل را پوشید . عادت نداشت پری را در انتظار بگذارد . پری در ذهن خود به دنبال دلیل نیامدن " او " گشت . اما انقدر کلافه بود که چیزی به ذهنش نرسید .

زنگ تلفن .... مایک در بیمارستان بود

 ******************

ابن یمین

او در مکانی دور و مخوف به دنیا آمد !

سال تولد وی به درستی مشخص نیست .

اما نکته مهم این است که در ساعات اولیه ی زندگیش ، مادر او به طرزی مرموز مرد!

در سن پنج سالگی ، پدر وی به طوری ناگهانی از دنیا رفت !

از دوران نوجوانی و جوانی او اطلاعات دقیقی در دست نیست!

اما گزارشات حاکی از مفقود شدن چندی از اهالی شهر محل سکونت

 وی  در این سال هاست !

شاید حدس زده باشید !

بله وی " دراکولا دلٌابلٌا آلبرتو " یکی از مخوف ترین خون آشام های تاریخ است !

وی با کمک دوستی قدیمی ، که هرگز نامی از او برده نشده است ، به قدرت رسید!

شهرهای بسیاری ویران شد .

گروهی مخصوص تربیت شدند تا شب ها در شهر ها گشته و افرادی مناسب ،

برای دراکولا پیدا کنند !

وی بی اندازه به گروه خونی B مثبت و O منفی علاقه داشت !!

در این سالها افراد بی شماری قربانی شدند .

گروه های مقاومت مردمی در سراسر دنیا تشکیل شد.

اما با انتخاب " سانچز " به عنوان محافظ شخصی دراکولا ، تمامی مقاومت ها

 سرکوب شد و نا امیدی بر مردم حاکم !

بهتر است قدری بیشتر درباره سانچز بدانیم!

وی در خانواده ای فقیر به دنیا آمد .

مادر و پدرش به طور مرموزی نمردند! اما او به طرزی مرموز زنده ماند!

در حمله گرگ ها به شهر ، تمامی اهالی کشته شدند ، جز سانچز که

 با وجود سن کم و ده ها گاز گرفتی ، باز هم زنده ماند ! قطعا خودتان حدس می زنید

 که چه اتفاقی افتاده است!

به هر روی در طول سال هایی طولانی ، مردم سراسر دنیا ، در ترس به زندگی

 خود ادامه می دادند ، تا اینکه دراکولا مرد !

بله وی مرد ! بسیار ساده !

ترسید و سکته کرد و مرد!! هنوز مشخص نیست که وی از چه ترسید ،

 اما اسنادی دال بر ترسیدن او موجود است !

آن دوست دراکولا که هرگز نامی از او برده نشده است ، از غم دوری او دق کرد!

و سانچز به کوه ها گریخت !

هنوز گاهی صدای زوزه های شبانه وی شنیده می شود !

این داستان نه درباره دراکولاست ، نه آن دوست مرموز ، نه سانچز

و نه حتی گروه های مقاومت مردمی !

در باره زنی ست جوان . درباره خدمت کاری که در قصر دراکولا می زیست .

او بسیار زیبا بود . چشم هایی مشکی ، موهایی . . . 

׀ +׀ نویسنده: انار
دیدگاه شما()

درباره ما

افسانه جن و پری داستانی است دسته جمعی ... به این صورت که به ترتیب لیست آمده در گروه نویسندگان هرکسی دنباله نوشته فرد قبل را به دلخواه ادامه می دهد بدون آنکه از پایان داستان خبر داشته باشد ! بنابراین ما هم مثل شما منتظریم ببینیم در ادامه چه اتفاقی می افتد ! این وب صبح روزهای چهارشنبه به روز می شود
______________________
خونه
از ابتدا تا انتها
« آیین نامه »
« نقد »

داستان های قبلی

در این قسمت می توانید پی.دی.اف متن کامل داستان های قبلی افسانه جن و پری را دانلود نمایید
______________________
به خاطر هیچ
زمین لرزه

دنباله داستان فعلی

تعطیلی !
قسمت سوم
قسمت دوم
قسمت اول
انتخاب قسمت اول!
مقدمات داستان سوم
قسمت سی و یکم
قسمت سی ام
قسمت بیست و نهم
قسمت بیست و هشتم

گروه نویسندگان

ابن یمین
انار خانوم
لیلا
تازه نفس

حلقه یاران

مبهم
کم حرفی
فرید آزمون
... کافه خاطره
ترش و شیرین زندگی
خاطرات گاه به گاه
ویرایش قالب
آرمانشهر
مطلوب