افسانه جن و پری

داستانی که چند نویسنده داشت !

قسمت نوزدهم

علی بی قرار سر محمد رو از بغلش جدا کرد....به ساعت نگاهی انداخت....7:30 بود...

به سمت پنجره رفت....

کجا می ری علی؟!

صدای محمد توی هیاهوی پسرا گم شد...همه بی قراری می کردن....فقط این وسط امیر انگار از دنیا جدا بود...با سرخوشی بالش رو تو سر شهاب می زد.....و یواشکی پس کله ی رضا می زد....

علی:هیس....الان همه می فهمن...بذار بررسی کنم....

حیاط رو نگاه کرد..دست شویی سمت چپ بود....کنار یه باغچه که امتداد شمشاداش به سمت در ورودی کشیده می شد....در حیاط باز بود....نگهبان پیر توی اتاقش چرت می زد و گهگاه دستش از زیر چونه ش در می رفت و سرش به یه سمت می افتاد...

مسئول خوابگاه برگای خشک توی حیاط رو جمع می کرد...خانومش توی آشپزخونه ی کوچیک کنار خوابگاه مشغول آماده کردن شام بود...

به محمد نگاهی کرد و آروم و زمزمه وار گفت:بیا بریم پایین...لباس گرم بپوش....هرچی پول داری بردار...

*********

از چادر امداد که بیرون اومد به کناری رفت...چشماشو به اطراف گردوند...به چادرهایی نگاه کرد که گله به گله علم شده بود...به مجروح ها....به افرادی که برای کمک اومده بودند....به همسایه ها....

صدای سحر بدجوری توی گوشاش زنگ می زد....یعنی واقعا مریضهاش براش مهمتر بودن؟!یعنی شغلش اینقدر گرفتارش کرده بود؟!یعنی برای خانواده ش کم گذاشته بود؟!

اون که همه ی سعیش رو می کرد که براشون هیچطوری کم نذاره....که وقتایی که نیست کمبودش حس نشه....که براشون یه مرد باشه..یه پشتیبان...

افکارش داشت دیوونه ش می کرد...کاش فقط خانواده خودش بود....نگرانیش تنها خودشون نبود....خانواده مسی هم بود....کاش سحر اینقدر اصرار نکرده بود شب رو بمونن...اگه رفته بودن الان تنها نگرانیش زهرا بود...وای زهراااااااا...دختر ناز کرده و عزیزتر از جانش....یه لحظه صدای بابا گفتن های زهرا رو به یاد آورد....دلش ضعف رفت...چقدر صدای دوست داشتنی ش رو دوست داشت....سعی کرد وقتی که زهرا کمک می خواسته رو تصور کنه...زهرا با اون صدای مخملی و زیباش....آخ خدا جون....نه......نه....

ناخواسته به سمت مخروبه های خونه ش گام برداشت....اتاق زهرا باید اونجا باشه....حتما زهرا حالش خوبه....مسی و بچه هاش هم .....اتاق مهمونا کجا بود؟!چرا یادش نمی اومد؟!چرا نمی تونست خونه ش رو توی ذهنش تصویر کنه؟!یعنی واقعا این همون خونه بود؟!

توی ذهنش صدای زهرا می پیچید...صدای زهراش که کمک می خواست...که می گفت بابا....

********

طبقه اول که رسیدن چندتا خانواده رو دیدن که توی سالن بزرگ وسط اتاق ها نشسته بودن و راجع به زلزله بحثشون داغ شده بود....از شهرای دیگه اومده بودن و انگار هیچ فامیلی تهران نداشتن که دغدغه ای براش داشته باشن...صدای تلویزیون بلند بود و هیچکس بهش توجهی نداشت....آروم به سمت حیاط رفتن و کنار پله ها نشستن و به مسئول خوابگاه چشم دوختن...صدای هیاهوی پسرا با صدای تلویزیون قاطی شده بود و به گوش می رسید....

مسئول خوابگاه با صدای خانومش به خودش اومد و برای کمک کردن به سمت آشپزخونه رفت....آخرین لحظه برگشت و نگاهی به پسرا انداخت...علی به محمد نگاهی کرد و با چشم اشاره کرد...

مسئول بار دیگه که به سمت پله های ورودی نگاه کرد خبری از پسرا نبود....حتما به اتاقشون برگشته بودن....

علی همونطور که پشت شمشادا نفس نفس می زد قد کشید و نگهبان پیر رو از نظر گذروند....سرش رو روی دستاش گذاشته بود و خواب بود...مسئول خوابگاه هم متوجه اونا نشده بود...

زیر لب گفت:ببین ما رو به کیا سپردن!!!!بیا هرچه زودتر خارج بشیم....و هر دو به سمت دروازه ی آزادیشون دویدن....نگهبان حتی صدای پاشون رو هم نشنید....

*********

صدای فرو ریختن آوار اومد...و متعاقب آن صدای دکتر پارسا : آخخخخخخخخخخخخخخ .... کمرم....کمکککککککککککککک

 

ادامه دارد...

׀ +׀ نویسنده: سایه سپید
دیدگاه شما()

قسمت هجدهم

- می بینی علی همه سرپرست ها و مسئول هایی که ما رو آورده بودن برگشتن تهران ببینن چه بلایی سر خانواده هاشون اومدن اما ما رو سپردن به اینها و نه خودشون ما رو برمی گردونن نه می ذارن خودمون برگردیم
- دست رو دلم نذار پسر دارم این جا دق می کنم چقدر مامانم گفت نرو چقدر گفت دلم شور می زنه
- دلم می خواد زودتر تکلیفمون مشخص بشه از این امر و نهی ها و از این دلشوره ها و نگرانی ها جونم به لبم رسید چرا کسی از ما سراغی نمی گیره علی یعنی فکر می کنی که ....
گریه امانش نداد ، علی مستاصل و پریشان در حالی که سعی می کرد بغضش رو مخفی کنه و اشک هاش نریزه سر محمد رو بغل گرفت و ناخود آگاه اشک هاش روی صورتش جاری شد .
علی با خودش فکر کرد دیگه بیشتر از این  نمی تونه این جا دوام بیاره باید هر جور شده خودش رو به تهران برسونه اگه محمد هم می خواست اونم با خودش می برد و دوتایی از اردو فرار می کنن . به خودش حق می داد که این کار رو بکنه باید خبری از خانواده اش بدست می اورد بی خبری دیوانش کرده بود .

 

***

کل بیمارستان رو گشته بود حتی با چشم گریون وسط جنازه ها هم رفته و به اونا هم نگاهی انداخته بود هرچند که با دیدن بیشتر اونا حالش بد می شد اما باید پدرش رو پیدا می کرد احساس عذاب وجدان در مورد پدرش عذابش می داد باعث این که به بیمارستان بیفته خودش بود هر چند ساسان باعث شده بود اما ....
یه دفعه یاد ساسان افتاد چه بلایی سرش اومده بود ؟ قرار بود دم در منتظرش باشه که برگرده اما ثمین که از بیمارستان بیرون نیامده بود . پرستار صداش کرد دیگه همه ثمین رو می شناختن و ناخواسته یکی از پرستارها شده بود .
از خیال ساسان اومد بیرون اگه بلایی سرش اومده باشه حقشه . اگه پدرش طوری شده باشه .... چشماش پر اشک شد ، بدون این که متوجه باشه با صدای بلند گفت ساسان نمی بخشمت ...

 

***


بالاخره مریم و مادرجون هم از زیر آوار بیرون آورده شدن . شوک شدیدی به مریم وارد شده بود . مادر جون خیلی وقت بود که دیگه زنده نبود ، اینو دکتری که معاینه اش کرده بود گفت . مریم قادر نبود حرف بزنه از مرگ مادرجون اونم در کنار خودش شوکه شده بود یکی از پاهاش شکسته بود و بدنش ضرب دیده بود از بینی اش هم خون می اومد تو حال خودش نبود فقط با بی قراری نگاه می کرد بقیه کجا بودن ؟ اصلا کسی براش مونده بود ؟

 

***

فهیمه لبخندی به الینا زد که بیشتر شبیه دهن کجی بود ، الینا خوشحال دستش رو گرفته بود و مدام حرف می زد
- تا حالا از دیدنت اینقدر خوشحال نشده بودم خره !
- اگه بدونی چقدر بخاطرت گریه کردم فهمیه ! منم ها همون الینا که مسخره ات می کرد وقتی گریه ات میگرفت و می گفتی دلت تنگ شده یادته ؟
فهمیه دستش رو فشرد خودش رو و زنده بودنش رو مدیون الینا می دونست .

 

***


سحر فقط یه چیزی می گفت و بی قرار می خواست از جاش بلند بشه دکتر به زحمت نگه اش داشت . سحر فقط زهرا رومی خواست داشت خون گریه می کرد به زمین و زمان بد و بیراه می گفت حمله می کرد به دکتر

- چرا این جا نشستی ؟ چرا هیچ کاری نمی کنی ؟ بچه مون بچه خودمون جیگر گوشه مون اونجا توی اون خرابه است انوقت تو نشستی این جا ؟ مگه نمی دونی بچه ام از تاریکی می ترسه ؟ زهرای منو دربیار عزیزدلم رو جگر گوشه ام رو می خوام . پارسا دیر اومدی و وقتی هم اومدی هیچ کاری نکردی ، چرا قدر مریض هات برات ارزش نداشتیم ؟ اونی که زیر اوار مونده بچه تو هم هست چرا درش نمی اری ؟ بچه ام داشت گریه می کرد صداش ضعیف و ضعیف تر شد و دیگه قطع شد پارسا اگه بلایی سرش بیاد نمی بخشمت ...
کجا بودی این همه مدت ؟ یادت بود که تو هم یه خانواده ای داشتی ؟ یا باید مریض ها تموم می شد بعد می اومدی ؟
سحر گریه می کرد فریاد می زد و با بی قراری می خواست خودش رو به خرابه برسونه دکتر بیشتر از اون نتونست خودش رو کنترل کنه تا به خودش بیاد یه سیلی به سحر زده بود و سحر مات و مبهوت فقط خیره نگاهش می کرد . سحر رو به دست امدادگر سپرد و با قد خمیده از چادر بیرون اومد شونه هاش بدجور تکون می خورد ...

ادامه دارد ...

 

׀ +׀ نویسنده: لیلا
دیدگاه شما()

قسمت هفدهم

قسمت هفدهم

خسته بود.دلش میخواست بخوابه...بعد هم وقتی بلند شد و چشمهاش رو باز کرد, ببینه که همه اینها یک کابوس بوده..یک کابوس وحشتناک.به زحمت چشمهاش رو باز کرد و تکونی به خودش داد.امدادگرها هم ,هر کدام به گوشه ای پرت شده بودند.مرد ناجی انگشتش را به طرف مخروبه گرفته  و میخواست چیزی رو به الینا نشون بده.الینا مسیر نگاه مرد را دنبال کرد.

-فهی...فهیمه...خره...خودتی...خدا....شکرت..شکرت خدا.اگه میدونستم که خودم منفجرش کرده بودم.دختر تو ضد ضربه ای ...الینا از جایش بلند شد و دوان دوان به سوی فهیمه رفت.امدادگران هم به کمکش شتافتند و با دقت یکی یکی بقیه آجرها را کنار زدند و فهیمه را بیرون آوردند.

                                    *******************

دیگر هوایی برای نفس کشیدن باقی نمانده بود.شمرده و شمرده و به آرامی نفس میکشید.نفسهایش را میشمرد ....لحظاتی حبسشان میکرد.توی دلش تند تند صلوات میفرستاد و خدا را به هر کس که میشناخت قسم میداد.برای مردن زود بود...خیلی زود!به دانشگاهش فکر میکرد ..به همکلاسیهاش...به هاله و همزمان لبخندی کمرنگ روی لبهایش نقش بست.توی دلش گفت:دیدی هاله!همیشه به من میگفتی بادمجون بم آفت نداره...کاش زنده بمونم تا بهت بگم که حرفت راست بود و آفتی نداشتم!نگاهش را از مادرجان میدزید ...میدزدید تا اشک هایش مجال ریختن پیدا نکنند...تا نفس کم نیاورد ...تا زنده بماند و بشود همانی که مادرجان آرزو میکرد......اللهم صل علی محمد و آل محمد...اللهم صل علی محمد و آل محمد......

                             ***********************

پارسا ,سحر را در آغوش کشیده و به سختی میگریست...دیدی سحر..من اومدم ..با اون همه مریض ...اون همه زخمی...همه اونایی که منتظرم بودند...سحر در آغوش پارسا از حال رفت.امدادگران پتو را به دکتر دادند.دکتر سحر را لای پتو پیچید و با کمک امدادگران سحر را به یکی از چادرهای هلال احمر که در پارک کوچک محل برپا شده بودند منتقل کرد.

-علائم حیاتی که برجاست.باید منتظر باشیم تا به هوش بیاد و ببینیم دردی داره یا نه؟دکتر تو چطور خودت رو رسوندی اینجا؟از دختر و پسرت چه خبر؟...امید!توی این چادر هنوز جا هست..دو نفر دیگه میتونین بیارین..دست بجنبون خانم اظهری..الکل بده با چسب و باند....پارسا چرا وایسادی اون وسط....بیا کنار..بیا اینجا بشین تا نفست جا بیاد!

-مجید!زهرای من اونجاست ..توی اون خرابه ...زیر اون همه آجر و تیرآهن..

-پارسا...شب شده ..عملیات امداد برای ساعاتی متوقف میشه.خودت که بهتر میدونی یه حرکت نابه جا ..یک خطا..ممکنه کار رو بدتر کنه...زهرای تو هم حتما زنده است..علی هم ..

-خواهر زنم ..بچه هاش....

-مهمون داشتی؟!!ای بابا بنده های خدا ..چه شانسی داشتند...خانم اظهری قیچی رو بده .باجناقت هم بوده ؟به هر حال باید تا صبح صبر کرد..حداقل امشب کاری از دستمون برنمیاد...از این ستون به اون ستونم که میدونی فرجه...حالا هم به جای اینکه اینجا بشینی و غمبرک بزنی تا خانمت به هوش نیومده بلند شو و یه باری از دوش ما بردار.

-با گروههای امداد اومدی اینجا؟

-نه بابا!ریحانه و مهین رو برده بودم فرودگاه و داشتم برمیگشتم که اینجوری شد...ریحانه بورس تحصیلی گرفته...رفتند کانادا که کارهای مقدماتیش رو انجام بدهند.نزدیک همین پارک بودم که خیابون لرزید..اونم ماشینمه...میبینیش؟زیر اون تیره..فقط ....

پارسا حرفهای مجید را نمیشنید...پس همین بود که انقدر سرحاله..خیالش از بابت دختر و زنش راحته..اونا رفتند,درست سر بزنگاه...کاش خیال من هم راحت میشد..کاش سحر چشم هاش رو باز میکرد و میگفت بچه ها کجان...صداشون رو شنیده ؟...زهرا باز هم خودش رو لوس کرده و رفته پیش سحر یا توی اتاق خواب خودش بوده...مسی..لعنت به همه گسلهای دنیا!!!به همه ریشترها !!!

-پارسا...پارسا...

پارسا گیج و مبهوت به مجید نگاه میکرد.-هان؟!چیه.

-کجایی تو مرد!بلند شو زنت به هوش اومده ..داره یه چیزایی میگه.چند لحظه مراقب اوضاع باش تا من برم بیرون ....یه خبر بگیرم و برگردم.داداشم با خانمش و مادرجونم خونه ما بودند ..اومده بودن برای جشن خداحافظی ریحانه .امید....

׀ +׀ نویسنده: انار
دیدگاه شما()

قسمت شانزدهم

از چند نقطه ی شهر دود غلیظی بلند شده بود و انگار که خاکستر این آتش رو سر مردم بخت برگشته ای می ریخت که تا چند روز پیش هر کدوم دنبال دغدغه های خودشون بودن و تو گرفتاریاشون غرق بودند.

 

بیمارستان ها شلوغ بود.بعضی هاشون هم به دلیل قدیمی بودن و ضعیف بودن سازه تخریب شده بودند و معلوم نبود چه کسایی اون زیر موندن....

ثمین خود به خود به یک پرستار واقعی تبدیل شده بود و به خیلی ها کمک میکرد.هر دقیقه چندتا مجروح می آوردن و چند تا جنازه بیرون می بردن....

تو اون شلوغی پسر جوونی با نگرانی وارد بیمارستان شد و رو به ثمین گفت:

-خانوم شما اینجا مجروحی به اسم ریحانه ساعدی ندارید؟

ثمین در حالی که مشغول بستن باند دست یه دختر 4-5 ساله بود جواب داد:

-آقا اینجا هر لحظه 100تا میارن ومی برن....ما که اسماشونو نمیدونیم...

پسر با نا امیدی و اضطراب زیاد گفت:آخه....من تمام بیمارستانارو گشتم و.....

و حرفش رو ناتموم گذاشت و برگشت که بره.....

ثمین نگاهش کرد و انگار که میخواد اونو کمک کنه پسر رو صدا زد:

-آقا...

برگشت و گفت:

-بله

-میشه مشخصاتشو بگین؟!شاید بتونم کمکتون کنم....

-آه بله....حتما....ریحانه ساعدی....حدودا 20سالشه و قد متوسط داره و........

-میشه نسبتتونو بدونم؟

-لازمه؟

-شاید دیدمش اتفاقی بش بگم کی اومده دنبالش

-شما فقط بهش بگید ناصر...من فردا 2باره میام.....

و برگشت و از بیمارستان خارج شد.

خیابان پر از رفت و آمد بود و بعضی خیابونای منتهی به ولیعصر که عرضشون کم بود به خاطر ریزش ساختمونا کاملا بسته شده بودند...تابلوی بیمارستان هم توی پیاده رو افتاده بود....چنارهای لخت آذرماه خیابان ولیعصر با صدای غار غار کلاغ هولناک تر شده بود....از وسط خیابان به سمت شمال به راه افتاد...میخواست بره و 1بار دیگه خونه ی ریحانه رو ببینه.....به خودش امید میداد که شاید هنوز همون دور و ورا باشه!

هیچوقت انقدر پیاده نرفته بود.سر عباس آباد که رسید کنجکاو شد بدونه سر سینما آزادی چه بلایی اومده!جایی که خیلی ازش خاطره داشت و خیلی از اوقات با ریحانه اونجا فیلم دیده بودن...

از دور سالم به نظر میرسید اما نزدیک که شد با یک چاله بزرگ و عمیق تو کف طبقه ی اول مواجه شد که ناشی از ترکیدگی لوله گاز یا یه چیزی مثل اونبود...

نا امیدتر شد....اما به راهش ادامه داد.....سیگاری نبوداما دوست داشت الان 1پاکت سگارو پشت سر هم بکشه اما حتی دکه یا مغازه ای هم باقی نمونده بود.....تو گوشش صدای ریحانه میپیچید و گیج و گنگ به خیابان نگاه میکرد.ساختمونا های بزرگی ریخته بودن که روزی تصور نمیکرد حتی زلزله بتونه قد بلند اونارو خم کنه...هتل سیمرغ هم کاملا تخریب شده بود....گروه امداد همچنان مشغول پیدا کردن جنازه بودند.خیلی از مردم تو پارک ساعی چادر زده بودن.....صدای آمبولانس به روحش چنگ میزد....مرکز خرید ونک هم تقریبا نابود شده بود.....سرش سنگین شده بود....فکر و خیال یه لحظه راحتش نمیذاشت.....انگار که همه اینا یه کابوس بوده.....

                            

                                                                                  ادامه دارد......

׀ +׀ نویسنده: علی سنتوری
دیدگاه شما()

قسمت پانزدهم

مریم سرش شدیدا درد می کرد . این ۵امین باری بود که از دماغش خون می یومد . نمی دونست چه جوری باید از اونجا بیرون بره . همه جا بسته بود و تو اون خرابه گیر کرده بود . گرد و خاک دور و برش رو گرفته بود و کم کم داشت احساس خفگی می کرد . مادر جون زیر یک تیرآهن گیر کرده بود و مریم هم زورش نمی رسید بلندش کنه . هرچی صداش می زد مادر جون عکس العملی نشون نمی داد . دست های مادر جون سرد شده بودن و هر لحظه کبودتر می شدن . مریم حس بدی داشت ...

***

- اسمت چیه ؟

- حرف نمی زنه . انگار تو شوکه .

ثمین نگاهی به سهند می اندازه .

- کجا پیداش کردن ؟

- دمه هتل . می گن وقتی زلزله اومده از طبقات پرت شده پایین اما شانس آورده رو یک کپه خاک فرود اومده .

دکتر نگاهی به سهند می اندازه و می گه :

- زیاد هم شانس نیاورده ، احتمالا خون ریزی معده کرده . کتف اش هم در رفته ... محکم نگهش دار می خوام کتفش رو جا بندازم .

- چی ؟!‌ من ؟!

دکتر پارسا فریاد می زنه :

- گفتم محکم نگه دار ! با شمارش من ، یک ، دو ، سه !

سهند فریاد بلندی می کشه و از حال می ره . دکتر بلند شد بره که نگاهش به پای سهند می افته .

- پاش کی این طوری شد ؟!

ثمین نگاهی به پای سهند می اندازه . پاش از زانو به پایین کبوده کبود بود ... انگار خون تو پاش لخته شده بود ...

- نمی دونم ... نمی دونم ... چند دقیقه پیش که این طوری نبود !

- پای راستش علائم حیاتی اش رو از دست داده ... باید قطع بشه ... اگه قطع نشه ...

ثمین دیگه صدای دکتر رو نمی شنید . داشت با خودش می گفت اگه یک روزی قرار شد درسم رو ادامه بدم دیگه نمی خوام دکتر بشم !

***

مردم همه قصد کمک داشتن . اونایی که سالم بودن به سمت ساختمون ها می رفتن و سعی می کردن ذخمی ها رو از زیر آوار بیرون بکشن اما وضعیت رو بدتر می کردن . کافی بود پاشون رو جای اشتباهی بذارن و تو یک لحظه همه چیز دوباره فرو می ریخت و خیلی ها دستی دستی خودشون رو به کشتن داده بودن ... امداد گرها دیگه نمی دونستن با چه زبونی از مردم بخوان که نزدیک ساختمون ها نشن .

مردی پیکر بی جان عرشیا رو از زیر آوار بیرون می کشه . صورتش پره خون بود . دیگه امداد گر ها اینقدر از این صحنه ها دیده بودن که دیگه با دیدن پیکر بی جان یک پسر بچه هیچ حسی بهشون دست نمی داد ... هنوز نتونسته بودن زهرا و مسی رو پیدا کنن . زهرایی که صداش خیلی وقت بود خاموش شده بود و مسی که صدای ناله هاش لحظه به لحظه ضعیف و ضعیف تر می شد . دو نفر سعی داشتن سحر رو از زیر آوار بیرون بکشن ...

***

پرستاری سعی می کرد به فرزانه کمک کنه که بلند شه . چند نفر داشتن محمد رو می بردن تا همراه بقیه خاکش کنن . فرزانه با گریه می پرسه :

- کجا می برینش ؟!

- می برن خاکش کنن .

- کجا ؟!

- شاید خیلی بی رحمانه باشه اما تهران مثل یک گوره دسته جمعی شده . چاله های بزرگ می کنن و همه رو دسته جمعی توش خاک می کنن . تعداد خیلی بیشتر از این حرفاس که بشه هرکی عزیزش رو خودش خاک کنه و براش مراسم بگیره !!‌ پس بهتره همین جا ازش خداحافظی کنی ...

***

لاله هنوزم تو شوک بود . انگار که نمی خواست باور کنه علیرضا کوچولو ... نه ... نه ... امکان نداشت ... صدای مردی می آمد که می گفت :

- تمام جاده های منتهی به تهران بسته اس . می گن یک سری امداد گر دارن با هلی کوپتر خودشون رو می رسونن و یک سری هم که رسیدن نمی دونن کجا فرود بیان که مطمئن باشه . از تمام کشور های دنیا داره کمک می رسه . از کشورهای خاورمیانه گرفته تا اروپا و... حتی آمریکا ! ولی معلوم نیست اون همه کمک کجا مونده ... لا اله الی الله ...

- لابد می خوان نگه دارن بدن به فلسطین و لبنان !

- استغفرلله ! چراغی که به خونه رواست که به مسجد حرومه حاجی ، این چه حرفیه ...

- والا ...

بحث این جور شایعات داغ شده بود که دوباره زمین شروع کرد به لرزیدن ... ناگهان یکی فریاد زد :

- یا ابولفضل ... دوباره شروع شد ... پناه بگیرید ...

***

ثمین زیر تخت پناه گرفته بود اما اینبار ٣،٢ ثانیه بیشتر طول نکشید . پس لرزه بود ...

سهند به هوش اومده بود . صدای ناله اش به گوش می رسید که پشت سر هم می گفت : درد دارم ... درد دارم ... سرش رو چرخوند و به ثمین نگاهی انداخت و بعد نگاهش به پاش افتاد که از زانو به پایین نبود ! ناگهان صدای اون پیرزن تو گوشش پیچید ...

***

الینا و اون مرد و امداد گرها هرچه بیشتر پیش می رفتن بیشتر بوی گاز رو احساس می کردن . الینا به پسر می گه که بوی گاز داره بیشتر و بیشتر می شه و احساس می کنه که دارن اشتباهی پیش می رن و پسر ازش می پرسه که فکر می کنی اینجا کجای خونشون می تونه باشه و قبل از اینکه الینا بتونه جواب بده لوله گاز منفجر می شه .... بمببببب ..........

ادامه دارد ...

׀ +׀ نویسنده:
دیدگاه شما()

قسمت چهاردهم

اون مرد با لبخند کریهش دوباره خواست خودش رو به الینا نزدیک کنه. اما اون با دست هولش داد و همون طور که نشسته بود خودش رو به سمت عقب میکشید و سعی می کرد از دستش خلاص شه.

بعد از یکی دو متر عقب نشینی حس کرد پشتش به چیزی برخورد کرد. سرش رو به عقب برگردوند و متوجه دیوار مخروبه شد. راه فراری نبود. لبخند مرد به قهقهه تبدیل شد.

الینا با استیصال به اطرافش نگاه کرد. نزدیک غروب بود و هوا رو به تاریکی. هیچ کس اون اطراف نبود. مرد که با چشمهای دریده ش به الینا خیره شده بود مقابلش نشست و دستش رو به طرف الینا دراز کرد.

الینا با تمام توان ناخن هاش رو روی پوست زبر و قرمز صورت مرد کشید.

از درد فریاد کوتاهی زد. دستای ظریف الینا رو توی دستای چاقش گرفت و به دیوار پشت سرش چسبوند و صورتش رو به الینا نزدیک کرد. الینا از حس  نفسهای بد بوی مرد، به حالت تهوع رسیده بود. بار اولش نبود که توی موقعیتی شبیه به این قرار میگرفت. اما این بار، این مرد چاق، با اون دندونای زرد و سبیل کلفت و اون ته ریش...

وای نه...! نهایت چندش بود. اون هم در چنین شرایطی...!

جیغ کشید. سرش رو به دو طرف تکون می داد و هق هق میزد.

_درد نداره کوچولو... زود تموم میشه...!

_خفه شو حیوون...

الینا ترجیح داد چشمهاش رو ببنده تا لااقل چهره ی پلیدش رو نبینه...

ناگهان با صدای اربده ی مرد چشمهاش رو باز کرد.

مرد درحالی که دستش رو به پس سرش گرفته بود از پشت روی زمین افتاد.

الینا در مقابلش پسر جوونی رو دید که لباس سفید حلال احمر به تن داشت و تکه چوبی توی دستاش خود نمایی میکرد.

_حروم زاده ی بی شرف....!استغفرالله...!

پسر یه نگاه به الینا کرد و سرش رو پایین انداخت. همون طور که چشماش به زمین جلوی پاش خیره بود گفت:

_ خواهرم شما حالت خوبه؟

الینا شوکه از تمام وقایع اون چند دقیقه فقط بهت زده نگاهش کرد.

پسر چوب رو روی زمین انداخت و باچشمهاش اطراف رو جست و  جو کرد. چند قدم اون طرف تر درست همون جایی که الینا ازحال رفته بود، خم شد و تکه پارچه ای رو از روی زمین برداشت و خاکش رو تکون داد. به سمت الینا برگشت و همون طور که سرش پایین بود پارچه رو به طرف الینا گرفت.

_خواهرم فکر میکنم این مال شما باشه!

پارچه، شال الینا بود. اما اون قدر شوکه بود که حتی دستش رو واسه گرفتن دراز نکرد! فقط پنجه هاش رو توی خاکهای اطرافش فرو میبرد!

بعد از چند لحظه اون پسر بدون اینکه مستقیم به الینا خیره بشه، خم شد و شال رو روی سرش انداخت و برگشت جایی که ساکش رو گذاشته بود.

نشست کنار ساک و از توش یه چیزی که انگار قمقمه بود بیرون آورد و شروع کرد به شستن دست و صورتش. انگار داشت وضو میگرفت!

به نماز ایستاد.

وقتی نماز پسر تموم شد انگار الینا تازه به خودش اومد. یاد فهیمه افتاد.

((شاید هنوز زنده باشه))

حس کرد میتونه از پسره کمک بخواد. به سمتش رفت.

_آقا تو رو خدا کمکم کنید! اینجا خونمونه! دوستم زیر آواره... چند نفر خواستن کمکم کنن، اما وقتی پیداش نکردن گذاشتن و رفتن.آقا تو رو خدا...! تو رو خدا کمکم کنید! شاید هنوز زنده باشه... !

_میتونید دقیقا" نشونم بدید کجا بوده؟!

الینا به خرابه خیره شد. اشک توی چشمهاش حلقه زد. با بغض گفت:

_نمیدونم! از این دیوار تا اونجا خونه ی ما بود! طبقه ی همکف. اما حالا ... نمیدونم!

پسر شروع کرد به جست و جو. بالاخره سه نفر از دور پیداشون شد. یک نفر دیگه هم که لباس حلال احمر به تن داشت به کمکشون اومد.

الینا بلند بلند گریه میکرد و اجر ها رو کنار میزد.

امداد گر بهش تذکر داد صدای گریه ش مزاحم کارشون میشه و گفت فقط چند بار با فاصله اسم دوستش رو صدا بزنه.

الینا سعی کرد آروم بگیره و چند بار فهیمه رو صدا زد.

صدای ناله ی خفیفی هر ۶ نفرشون رو از کار متوقف کرد. یکی شون فریاد زد:

_صدا از اون طرف میاد!

و به جایی که قبلا" اتاق خواب فهیمه بود اشاره کرد...

                                                                                        ادامه دارد ...

׀ +׀ نویسنده: رویا عبدی
دیدگاه شما()

قسمت سیزدهم

صفر نه یک دو 4 5 6 8 22 8

شماره مورد نظر شما در شبکه موجود نمی باشد. بوووووووووووووووووق

شاید صدمین بار بود که این شماره و چند شماره دیگه رو می گرفت و هر بار جمله های بی ربطی از اپراتور می شنید. هنوز امیدوار بود صدایی او اون سمت بشنوه و آروم شه . اما مگه ممکن بود با وجود چنین زلزه ای هنوز امکان تماس تلفنی باشه ؟! هزار بار خودش رو لعنت کرده بود که چرا وقتی مادرش می گفت نگرانه و می خواست نره اردو عصبانی می شد و سرش داد می زد. یعنی الان زنده بودن ؟! مربی اجازه نداده بود برگرده سمت تهران . یعنی می خواست هم نمی شد. جاده های منتهی به تهران اکثرا مسدود شده بودن. یا جاده خراب شده بود و یا ترافیک سنگینی از امداد گران و اقوام کسانیکه در تهران بودند. تنها راه این بود که پیاده راهی بشه ولی مگه چقدر طاقت داشت. گرچه قد کشیده بود و به قول دکتر پارسا مردی شده بود ولی اون فقط یه نوجوون 15 ساله بود که لای پر قو بزرگ شده و سختی ندیده. مدام از خودش می پرسید یعنی باز مادر پدرش رو می بینه؟ زهرا رو چطور؟ با خودش می گفت کاش اونجا بودم و من هم با اونها می مردم. نمی خواست زنده باشه و تنها.

*********

انگار زنده است. بیاید کمک . بیاد کمک .

چند نفر با پای لنگون و خونی و ... سعی کردن برن کمک.

- عجب شانسی داشته ! لابد ازین فرنگی هاس.

- از مسافرای هتل باید باشه.

- خدا به این پول دارا که کاری نداره.

- ای بابا ول کن این حرفا چیه فعلا که بنده خدا حالش بده. تواین اوضاع چه فرقی می کنه کیه و چیکاره.

- نه آخه خدائیش ببین. مردم موندن زیر ِ آوار. بعد آقا لطف کردن فرود اومدن روی این تپه شن و آشغال. فقط احتمالا بدنش کمی کوبیده شده و ....

انقدر دلش پر بود که ترجیح می داد بُکُندش زیر آوار تا نفس اش بند بیاد. همیشه با حسرت به مسافرای هتل نگاه می کرد. شاید برای اینکه هیچ وقت هیچ کدوم از دکه اون آدامس و سیگار و ... نگرفته بودن!

*******

داروها رو که داد به دکتر خواست برگرده و دنبال پدرش بگرده. اما یکدفعه یاد ساسان افتاد که بیرون منتظرش بود. یعنی اون الان ........ دوید بیرون بیمارستان

- خانوم اجازه بدین رد شیم. خانوم شما پرستارین؟ لطفا کمک کنید. فکر می کردیم این آقا طوریش نیست اما داره خون بالا می آره.

- ببریدش تو . من پرستار نیستم.

خواست بره بیرون که دکتر پارسا رو دید. انگار سرش آسیب دیده بود. تمام تنش خون بود اما داشت مجروحا رو ویزیت می کرد. دکتر هم متوجه ثمین شد. اومد نزدیکش که حالش رو بپرسه و ... که پسره دوباره خون بالا اورد. اون دو مرد زیر بغلش رو گرفته بودن و به زور سرپا نگهش داشته بودن اما دیگه جونی نداشت و افتاد. دکتر به ثمین گفت برو اون کیف رو از زیر ِ اون میز بیار. و همون جا کارش رو شروع کرد ....

هیچ کس فرصتی برای فکر کردن نداشت. همه فقط سعی می کردن کمک کنن. ثمین چند بار خواست بره و دنبال ساسان بگرده. دنبال پدرش. اما دکتر اون پسر و چند نفر دیگه رو سپرده بود به ثمین و .... اولین بار بود که احساس مسئولیت شدیدی می کرد و جون اون ادم ها براش از همه چی مهمتر شده بود. دکتر بهش اعتماد کرده بود. شایدم تو رودروایسی. آخه دکتر جونش رو نجات داده بود و خودش هم با وجود همه جراحت هاش داشت کمک می کرد. خجالت می کشید از زیر مسئولیت ها در بره و ... داشت زخم یکی شون رو می بست. اون پسره رو هم باید مدام چک می کرد که خون برنگرده تو حلق اش و خفه اش کنه.

*******

تازه داشت می فهمید چی شده. صدای گریه بچه ها ... فریاد های مردمی که سعی داشتند آوار رو کنار بزنن. صدای ضعیف مسی از اتاق کناری که حالا دیگه دیواری بینشون نبود. کاش می گذاشت همون دیشب می رفتن. اصرار اون باعث شد شب رو هم بمونن. ولی چرا صدای زهرا دیگه نمی اومد؟ حتی نمی تونست فریاد بزنه. با خودش می گفت "می دونستم حتی اگر بمیرم هم باز مریضای بیمارستان برات مهمتر از من هستن. پارسا این بار بیا . خواهش می کنم . زهرام رو نجات بده." اشکهاش سوزش زخم های صورت اش رو بیشتر می کرد. اما انگار دیگه پاهاش دردی نداشتن. دیگه حسشون نمی کرد.

******

شاید تنها گریه خوشایند اون لحظه ها بود. گرچه حتی فرزانه هم خوشحال نشد. بچه اش رو دادن بغلش. بوسیدش و اشکهاش صورت کوچولوی بچه رو خیس کرد. "دختر کوچولوی ِ من قرار بود من بمیرم و تو بیای ولی حالا بابات ....... " زد زیر گریه و هق هق هاش قاطی گریه بچه شد. باورش نمی شد تخت زایمان بشه سپر بلا. باورش نمی شد اون 95 درصد احتمال خطر مرگ اون اثری نداشته باشه ولی 1صدهزارم درصد احتمال بروز زلزله باعث مرگ این همه آدم شده باشه. کاش می دونست سر بقیه چه بلایی اومده. بی خبری بدترین حس اون لحظه هاش بود.

******

برای بار چندم کیف اش رو با دارو و وسایل دیگه پر کرد و راهی شد بره سمت خونه. اما باز جلوش رو گرفتن و یه مریض دیگه. تو دلش می گفت "سحر طاقت بیار دارم می آم" نمی دونست چه بلایی ممکنه سرشون اومده باشه اما اونها خونه بودن و حتما ......... افکارش به اینجا که می رسید دلش می لرزید. نکنه .... می خواست زودتر بره خونه . اما اصلا چطور؟ با کدوم ماشین؟ اصلا مگه می شد تو خیابونا حرکت کرد؟ همه جا پر از آدمهای مستاصل و زخمی و خونی ... ساختمونها هر کدوم یه جور خراب شده بودن. آوار تا وسط خیابونها ریخته بود. تو هر ساعت چندین انفجار گاز دوباره همه چی رو بدتر می کرد و مجروح ها رو بیشتر. آسمون هم پر از ابرای سیاه بود. کاش بارون نمی اومد. بارون همه چی رو بدتر می کرد. شایدم بهتر. ولی یادش نمی رفت که تو بم چقدر آدمها در اثر برق گرفتگی مردن.

زخمهاش رو بست و راه افتاد. دیگه توجهی به آدمها نمی کرد. فقط می خواست بره خونه. می دونست راهی که 10 دقیقه ای می اومد حالا یک ساعتی پیاده طول می کشه. سعی می کرد نگاه ادمها نکنه تا کمک هم نکنه. یکدفعه یه تیر برق جلو پاش افتاد زمین و چند نفری زیرش ....... نمی تونست کمک نکنه و ........ کی در اولیت بود؟

******

داشت شب می شد. هنوز فهیمه رو پیدا نکرده بود. دستاش می سوخت. انقدر آجر کنار زده بود و این ور اون ور رو گشته بود پوست دستاش کنده شده بود. دیگه نای گریه نداشت. گرسنه بود. بوی خون حالش رو بهم می زد. خسته بود. از حال رفت.

 

یکی داشت دست رو موهاش می کشید. حس کرد اشکان ِ . دستشو گرفت و چشماشو آروم باز کرد. یک دفعه از جا پرید و خودش رو عقب کشید. هوا تاریک بود.

- تو کی هستی. به من دست نزن !

گردن بند فهیمه و کلی چیز تو دست اش بود. ترسید . اون مرد .....

 

ادامه دارد ...

 

׀ +׀ نویسنده: تازه نفس
دیدگاه شما()

درباره ما

افسانه جن و پری داستانی است دسته جمعی ... به این صورت که به ترتیب لیست آمده در گروه نویسندگان هرکسی دنباله نوشته فرد قبل را به دلخواه ادامه می دهد بدون آنکه از پایان داستان خبر داشته باشد ! بنابراین ما هم مثل شما منتظریم ببینیم در ادامه چه اتفاقی می افتد ! این وب صبح روزهای چهارشنبه به روز می شود
______________________
خونه
از ابتدا تا انتها
« آیین نامه »
« نقد »

داستان های قبلی

در این قسمت می توانید پی.دی.اف متن کامل داستان های قبلی افسانه جن و پری را دانلود نمایید
______________________
به خاطر هیچ
زمین لرزه

دنباله داستان فعلی

تعطیلی !
قسمت سوم
قسمت دوم
قسمت اول
انتخاب قسمت اول!
مقدمات داستان سوم
قسمت سی و یکم
قسمت سی ام
قسمت بیست و نهم
قسمت بیست و هشتم

گروه نویسندگان

ابن یمین
انار خانوم
لیلا
تازه نفس

حلقه یاران

مبهم
کم حرفی
فرید آزمون
... کافه خاطره
ترش و شیرین زندگی
خاطرات گاه به گاه
ویرایش قالب
آرمانشهر
مطلوب