افسانه جن و پری

داستانی که چند نویسنده داشت !

قسمت دوازدهم

یکی محکم توی گوشش زد...این چندمین دفعه بود و چقدر جای سیلی ها روی صورتش می سوخت...بی حال و عصبی چشم گشود...پرستار سعی می کرد هوشیارش کنه...علایم حیاتی بدنش به حالت عادی برگشته بود و باید دیگه از جاش بلند می شد که یا کمک حالشون می شد یا به شهرهای دیگه منتقلش کنن

به خودش اومد...چرا اینجا بود؟یه چادر سفید پر از تخت...پر از بوی خون...پر از مردگی...پر از تعفن

صدای ناله و گریه فضا رو پر کرده بود...پرستار سعی داشت مشخصات پسر کوچولویی که همراش بود و جون سپرده بود رو ازش بپرسه...یه لحظه به یاد صورت کوچک و خون آلود داداشش افتاد و بی اختیار گریه کرد....میون گریه فقط تونست بگه علیرضا صابری...پرستار اونو به حال خودش رها کرد تا آروم بشه...بی اختیار از جا بلند شد..پرستار متوجه خروجش از چادر نشد...بیرون هم صحرای محشر بود...گُله به گُله چادرهای سفید امداد برپا شده بود...مردم توی هم می لولیدند...همشهری هاش نبودند...بیشترشون با لهجه های شهرای مختلف حرف می زدن...اصفهانی....ترکی...شمالی...شیرازی و حتی به زبانهای خارجی...حتی عربی

همه جا بوی خون و تعفن می اومد...به سمت راست چادر حرکت کرد که تعداد زیادی رو دید که خون آلود روی زمین خوابوندن....قدرت تحلیل نداشت...فقط پیش خودش گفت چرا اینا رو اینجا خوابوندن...بیچاره ها توی آفتاب می سوزن...چرا تکون نمی خورن....چهره ی علیرضا رو به سختی میونشون تشخیص داد...فقط تونست جیغ بکشه و به سمتش بره...داداش کوچولوش زیر آفتاب می سوخت اینجوری....مگس دورش جمع شده بود...حتما اذیتش می کرد...یه لحظه صداش توی گوشش پیچید که بهش گفت:آجی آداس!!!!عادت کرده بود هر روز مقداری از پول توجیبیش رو برای برادر کوچولوش چیزی بخره و دور از چشم نامادریش بهش بده...اون چشم نداشت محبت لاله رو به پسر کوچولوش ببینه....خودش در حق لاله خیلی بی رحمی می کرد

امدادگرها به سمتش دویدن و نذاشتن بالا سر علیرضا بره...فقط فریاد می کشید و می گفت:علیرضا داره اذیت می شه...از مگس بدش می اومد...اونا اذیتش می کنن...آفتاب پوستشو می سوزونه...بذارید براش سایه بشم...یه خانوم بغلش کرد و دلداریش داد...کم کم یادش اومد که علیرضا روی دستای خودش جون داد...همین صبح بود...نامادریش با بدجنسی تموم بیدارش کرده بود که بره و نون بخره...بابای بی غیرتش پشت سفره ساکت نشسته بود...حتی به چشمای سرزنش آلود دخترش نگاه نکرد...این زن همه ی اختیارات رو از شوهرش سلب کرده بود...همینطور که توی دلش فحش می داد از در خارج شده بود...پله ها رو دو تا یکی پایین اومده بود...توی کوچه پسر همسایه در حالیکه ماشینش رو از پارکینگ در می آورد بهش لبخند زد...لاله هم با لبخند کم رنگی جوابش رو داد...صدای علیرضا توی پله ها پیچیده بود....داشت دنبال خواهرش می اومد...صدای نامادریش که علیرضا رو صدا می کرد پشت سرش پیچید...هنوز علیرضا به در ورودی نرسیده بود که زمین زیر پاشون لرزیده بود...به سمت ورودی ساختمون دویده بود....می خواست علیرضا رو بیرون بکشه....صدای جیغ علیرضا همه جا رو پر کرده بود...گرد و خاک همه جا رو پر کرده بود و علیرضا زیر آوار در ورودی مونده بود....وقتی با جابجایی سنگ ها از روی تن نحیف و بی جونش مشغول بود تنها صدایی که می شنید شیون و جیغ بود....صدا توی گوشاش منعکس می شد...کلاغی روی چنار روبرو غارغار می کرد....به نامادری و پدرش فکر نمی کرد...دیگه حتی به پسر همسایه هم فکر نمی کرد...فقط به نجات جون علیرضا فکر می کرد...تن نحیفش رو روی دست گرفت و همونطور به سمت خیابون دوید..محشر کبری شده بود...اینهمه خرابی؟؟؟؟!!!فاجعه بود

خانوم امدادگر اشکی رو که گوشه چشم لاله سرازیر مونده بود پاک کرد و گفت:دخترم بیا به بقیه کمک کنیم....امدادگرها توی راه هستن... راههای ارتباطی قطع هست و به سختی خودشون رو به اینجا می رسونن...کمک هنوز به طور کامل نرسیده....می تونی کمک من کنی زخمای مجروح ها رو تمیز کنم؟؟؟

 

ادامه دارد...

׀ +׀ نویسنده: سایه سپید
دیدگاه شما()

قسمت یازدهم

مریم عزیزم صبح شده چشمات رو وا کن ، مگه نمی گفتی امروز می خوام با افسانه برم کلاس ورزشی ثبت نام کنم ؟
مریم به زحمت خواست چشماش رو باز کنه سخت بود به زحمت لای چشماش رو باز کرد همه جا تاریک بود یواش یواش روشن و روشن تر شد و تونست ببینه ، مادرش نبود ، اما صدای مادرش رو شنیده بود ، همه جا پر گرد و خاک پر صداهای عجیب و غریب بود جیغ فریاد گریه ضجه نمی فهمید چه اتفاقی افتاده ، ین جا خونه شون بود ؟ این جا که بیشتر
شبیه یه ویرانه است ، چشمش به مادر جون افتاد که یه کم دورتر رو زمین افتاده بود و صورتش خونی بود ، قلبش از جا کنده شد یادش اومد که زلزله شده بود و تو لحظه آخر مادرجون رو بغل کرده بود و به چهارچوب در چسبیده بودن ، خواست بلند شه و بره کنار مادرجون اما تا خواست این کار رو بکنه درد شدیدی تو بدنش پیچید ترجیح داد حرکت نکنه صداش رو بلند کرد و مادرجون رو صدا کرد ، نفس های خیلی آهسته مادرجون رو شنید اما مادرجون جواب نمی داد ، مادرش ، پدرش ، مانی ، دایی کجان ؟ هنوز تمرکز نداشت که درست فکر کنه ،  خودش رو با وجود درد شدیدی که هر لحظه بیشتر می شد به مادرجون رسوند و تکونش داد مادرجون مادرجون بیدار شین منم مریم ....


***

با تکون دستی به خودش اومد .
- حالت خوبه ؟
فقط تونست سرش رو تکون بده
- اگه حالت خوبه پاشو کمک کن
ثمین نگاهی به دور و برش انداخت بیمارستانی که تا چند لحظه قبل تمیز و مرتب و شیک بود و هیچ صدایی توش نبود الان درهم برهم و پر صدای گریه و فریاد بود نگاهی به خودش انداخت ظاهرا هیچ اتفاقی براش نیوفتاده بود یاد دکتر افتاد که باعث نجاتش شده بود ، وای پدرش ، پدرش کجاست ؟ به دو خودش رو به سالن رسوند آنقدر جمعیت زیاد بود که به زحمت خودش رو به اتاقی که پدرش بستری بود رسوند ،‌ به جای دو تا تخت چندین تخت کنار هم چیده شده بود و آدم های زخمی و بدحال روشون بستری بودن اتاق پر ادم بود هر چی نگاه کرد پدرش رو ندید باید می رفت تو اما جمعیت بقدری زیاد بود که نمی تونست به در ورودی برسه
- چرا اونجا واستادی ؟ بیا کمک ، این داروها رو ببر به طبقه پایین دکتر منتظره
- آخه خانم من ...
- دخترم الان وقت اما و اگر نیست الان که کادر بیمارستان تکمیل نیست و این همه مریض بدحال و اورژانسی هست باید اونایی که سالم هستن به داد مصدوم ها و زخمی ها برسن بدو دخترم بدو من این جا هزار تا کار دارم
و ثمین رو تا کنار پله ها تقریبا کشوند ، ثمین گیج شده نمی دونست باید چیکار کنه


***

همه جا تاریک بود صدای گریه می اومد خوب که گوش داد صدای زهرا رو شناخت تلاش کرد بلند شه اما همه جا تاریک و خودش زیر شی ای که نمی دونست چیه گیر کرده بود با صدای بلند زهرا رو صدا زد گریه شدیدتر شد ، چیکار می تونست بکنه ، چرا یادش نمی اومد کجاست ؟ زهرا چرا گریه می کرد ؟ علی چرا کامپیوتر رو بهش نمی داد ؟ پارسا کجاست چرا نمی اد کمکش کنه ؟ چرا این شب تموم نمی شه ؟ چرا کسی این چراغ ها رو روشن نمی کنه ؟ خدایا چه اتفاقی افتاده ...


***

اکثر خونه ها و ساختمونا ترک خورده و فرو ریخته بودن ، همه مردم تو کوچه و خیابونا سرگردون بودن همه تلاش داشتن خانواده هاشون رو از زیر آوار بیرون بیارن ، سیل گروه امداد و کمک به سوی تهران از شهرهای دیگه سرازیر شده بود ،‌ چادرهای سفید امداد همه جا مستقر شده بودن ، برای هر خانواده ای و بعضا برای چندین خانواده چادر داده شده بود ،‌ همه پریشون و سردرگم بودن کمتر خانواده ای پیدا می شد که عزیزی رو از دست نداده باشن ، الینا تو کوچه ها دنبال خونه ای که داشتن می گشت ، اگه هم قبلا خونه ای بود الان نبود چون پیداش نمی کرد نگاهش بی هدف زیر آوار ها رو می گشت شاید دنبال فهمیه خودش هم نمی دونست منگ بود دیدن اشکان با اون وضعیت که کنارش جون داده بود ، بهش شوک وارد کرده بود ، هر چند مثل بقیه هیچ احساسی بهش نداشت اما تا حالا مرگ کسی رو به چشم ندیده بود ، ترس ریخته بود توی وجودش ، کنار خرابه ای که فکر می کرد خونشون بوده باشه رو زمین ولو شد یعنی فهیمه این زیر بود ؟ قلبش فشرده شد چشاش پر اشک شد و به اولین کسی که نزدیکش بود با گریه توضیح داد که دوستش اونجا بوده ، کسی تعجب نکرد دیگه عادت کرده بودن ، چند مرد به سوی ساختمون رفتن که مثل ویرانه فرو ریخته بود و شروع به کند و کاو کردن ...

 

ادامه دارد ...

׀ +׀ نویسنده: لیلا
دیدگاه شما()

قسمت دهم

قسمت دهم

مریم بعد از نماز صبح روی زمین دراز کشیده و به سقف چشم دوخته بود.به نظرش سقف به حرکت درامد....اول فکر کرد عبور یک هواپیما دلیل این تکان و صدا بود...کمی که دقت کرد لرزش لوستر و حرکت ظرفهای توی بوفه مثل برق از سرش رد شد...

-مادر...مادرجون.....

-مری..مری....بیا بریم پایین...دایی....بیدار شون

مریم و مادرجان در را که باز کردند,شخصی از توی راه پله ها فریاد زد که توی خونه بمونین و زیر تخت یا میز پناه بگیرین.

مریم و مادرجان محکم همدیگر را بغل کردند و توی چهار چوب در ایستادند.بوفه تمام قد مثل یک مرده روی زمین افتاد.سقف ترک برداشت,لوستر از سقف اویزان شد و روی زمین سقوط کرد.قاب عکس روی دیوار پرت شد .....

جیغهای ممتد کودکی فضا را پر کرده بود.

                                            *******************

دکتر مستاصل و درمانده به ثمین نگاه میکنه.انگار در گفتن حرفی که برای آن ثمین را برگردانده بود تردید داشت.همین که  دهانش را برای گفتن حرفش باز کرد ...زمین زیر پای آنها به لرزه درامد.

ثمین وحشت زده به دکتر نگاه کرد:زلزله..این زلزله است.. شروع کرد به دویدن...دکتر دستش را گرفت و به طرف ایستگاه پرستاری  که سمت راستشان واقع شده بود هلش داد.

-برو زیر میز....برو .....پناه بگیرین..از جاتون حرکت نکنین..هر کجا که هستین همونجا بمونین!

 دستش را به چهار چوب در گرفت .

                                  **********************

احساس خفگی میکرد ...انگار یک شی سنگین روی قفسه سینه اش افتاده بود....سرش درد میکرد...بوهای عجیبی به مشامش میرسید..نمیدانست خواب است یا بیدار...

زهرا....علی....آمد تکانی به خودش بدهد و بلند شود ...نمیتوانست.چقدر خسته بود..حتما بچه ها خواب هستند ..من نگران چی هستم ؟ولی نه!یه چیزی طبیعی نیست..چی شده ....دوباره سعی کرد از جایش بلند شود که چیزی مانعش شد...چشمهایش را به سختی باز کرد.همه جا تاریک بود ...سیاه سیاه.ترسید...

پارسا؟پارسا ....تو اومدی..چه اتفاقی افتاده...چرا من نمیتونم از جام تکون بخورم ...خدایا رحم کن...اخر دنیاست ....دخترم ..پسرم...

دستش را جمع کرد تا شی ای را که روی قفسه سینه اش افتاده بود بلند کند...سنگین بود...گریه اش گرفت....خدااااااااااااااااااا

                                      ***************

الینا کنار خیابان نشسته بود و با وحشت و حیرت به ساختمانهای فروریخته و دود آتش نگاه میکرد.

همه جا ساکت بود.انگار همه با هم مرده بودند...نگاهش به سمت ماشین برگشت...زیر تیر چراغ برق خورد شده بود...اشکان؟صورتش معلوم نبود..خون صورتش را پوشانده بود....

صدای بوق و آزیر سکوت را در هم شکست.....

                                                                               .....ادامه دارد

׀ +׀ نویسنده: انار
دیدگاه شما()

قسمت نهم

هوا هنوز کاملا روشن نشده....تصویر چراغ های خیابان رو میشه توی چاله های آب دید...هر چند لحظه یک ماشین رد میشه.اونم تو شهری که تا ساعاتی قبل پر از هیاهو و ترافیک بود.

سهند که از صدای قارقار کلاغ ها و فکر کردن به حرفای پیرزن رمال کلافه شده از جاش بلند میشه و کنار پنجره ی اتاقش که توی یکی از بالاترین طبقات هتله می ایسته.به پنجره های ساختمونای دیگه نگاه میکنه.یکی در میون خاموش و روشند....انگار خیلی ها هنوز توی خواب شیرینشون سیر میکنند.کلافه ست و حوصله اش سر رفته....هنوز 3ساعتی تا قرارش وقت هست.شروع به شمردن طبقات برج روبرو می کنه.....1 2 3 4 5............31  32.تموم میشه.1بار دیگه از پایین به بالا نگاهش می کنه....چند ثانیه به بالاترین طبقه برج خیره میشه.برمیگرده و حوله اش رو برمیداره تا قبل از قرارش 1دوش بگیره...

 

                                                   ***

ثمین از پشت شیشه به باباش خیره شده.چند دقیقه ای میگذره.کم کم اشک تو چشماش جمع میشه.دوست داره سرشو به دیوار بکوبه اما.......

گوشی موبایلش زنگ میخوره و صداش تو سالن پخش میشه.....ساسانه......هول میکنه.رد خط سفید رو میگیره تا بتونه از بیمارستان خارج بشه.....اضطراب داره.....قدم های بلندی برمیداره...چیزی شبیه به دویدن.نزدیک در که میشه برمیگرده و پشت سرشو نگاه میکنه اما وقتی برمیگرده به دکتر پارسا که در حال ورود به بیمارستانه برخورد میکنه.کیفش می افته و وسایلش بیرون میریزن

-آخ ببخشید

-خواهش میکنم....شما ببخشید من حواسم نبود.میخواین کمکتون کنم وسایلتونو جمع کنید؟!

-نه ممنون خودم جمع میکنم

دکتر به راهش ادامه میده و ثمین وسایلشو جمع میکنه ولی وقتی که میخواد از بیمارستان خارج بشه دکتر صداش میزنه:

-ببخشید خانوم....

برمیگرده و با حالتی نگران به دکتر نگاه میکنه.....

 

                                                   ***

-یه زنگ بزن ببین مانی کجاست؟!

-هرچی زنگ میزنم میگه در دسترس نیست

-اگه تونستی بگیریش بگو ما2دقیقه دیگه بیمارستانیم خودشو برسونه زودتر

-اگه شد چشم

پشت چراغ قرمز توقف میکنن.از اونجا ساختمون بیمارستان رو میشه دید.

گربه ها 1گوشه خیابون جمع شدن و سروصدا میکنن.....

 

                                                  ***

شیر آب رو میبنده.به خودش تو آیینه ی بخار گرفته نگاه میکنه.حوله اش رو برمیداره اما صدایی رو میشنوه....خشکش میزنه...کم کم لرزشی زیر پاهاش احساس میکنه....صدا بیشتر میشه.....لرزش هم بیشتر میشه....با هول و هراس میره وسط اتاق....آره زلزله است....قیافه پیرزن رمال جلوی چشماش میاد.تو گوشش پر از صداهای مهیب وصدای پیرزنه......هول کرده....نمیدونه چکار کنه.....دنیا داره از وسط نصف میشه انگار وسطشم همین تهرانه......سقف داره میریزه....بوی خون و تعفن رو حس میکنه...شاید قیامته.....برج 32طبقه ی روبرو داره کج میشه و می افته رو ساختمون کناری...کل شهر داره فرو میره...انگار زمین دهن باز کرده .....هنوز گیج وگنگ مونده وسط اتاق.در رو باز میکنه....همه دارن از پله ها پایین میرن.صدای آژیر مثل پتکی تو سرش کوبیده میشه....

 

                                                ***

وسط خیابون ماشین رو ول میکنن و هر کدوم به یه سمتی میرن.مردم دارن می دون....مثل دسته حیوانات جنگل موقع رم کردن.....صدای جیغ وفریاد به اعصاب ها چنگ میزنه.....

مریم به ساختمون بیمارستان نگاه میکنه که داره عمود وصاف پایین میاد....

با خودش میگه:این همون زلزله ی تهرونه.......

 

                                                                       ادامه دارد.......

׀ +׀ نویسنده: علی سنتوری
دیدگاه شما()

قسمت هشتم

 - الو . سلام .

- دیووونه کجایی ؟

- سلام خانوم ببخشید ...

- تو دیگه کی هستی گوشی رو بده ثمین .

- اما خانوم ثمین ...

ثمین گوشی رو از دست ساسان می کشه .

- به چه حقی گوشی من رو جواب می دی ؟!

- فقط اومدم بگم ببخشید ثمین دستش بنده . چقدر کارت زود تموم شد !

- تو غلط کردی .

- حالا چته ؟! مگه کی بود ؟! یه کثافتی مثل خودت .

ثمین بی هوا محکم تو گوش ساسان می کوبه .

- دهنتو ببند آشغال مثل اینکه یادت رفته کی این بلا رو سر من آورد ؟!

- چیه ؟! فقط چند روز ، فقط چند روز عین من زندگی کردی دست بزن پیدا کردی ، فحش می دی ؟! هان هار شدی ؟! سخته نه ؟!

ثمین با خشم و نفرت نگاهی به ساسان می اندازه .

- نه خوبه خوشم اومد حالا می شه باهات دو کلوم حرف حساب زد .

- من با تو حرفی ندارم .

- اِ ؟! آره ! تو که راس می گی ! اگه نداری واسه چی دوباره  اومدی سراغم ؟!

- چون ازت می خوام برام یک کاری کنی . فکر کنم انقدر بهم بدهکار هستی ...

***

- الو سلام مامان جان ... خوبی ؟ ... کجایی الان ؟ ... ناهار خوردین ؟ ...علی جان مامان قول دادیا ... راستی اون پولیور آبیتو گذاشتم برات هوا سرد شد بپوش ... باشه الهی قربونت برم ... چشم ... مواظب خودت باش ... خداحافظ ...

زهرا و مریلا و نازیلا حالا که علی نبود از صبح با خیال راحت پشت کامپیوتر نشسته بودن و دیگه چشماشون شده بود کاسه خون ! عرشیا هم با بی حوصلگی داشت کتاباشو ورق می زد و مسی در حال بستن چمدون ها بود .

- سحر بس کن بابا ! از صبح تا حالا ۶ بار بهش زنگ زدی . تو که اینقدر نگرانی چرا گذاشتی بره ؟ بچه نیس که ١۵ سالشه .

- چی کار کنم دلم قرار نداره . نمی دونم چرا دلم شورشو می زنه . حالا تو چرا داری ساکاتو می بندی . یک چند روز دیگه می موندین خب . نکنه بهت بد گذشته ؟!

- نه بابا این چه حرفیه . خیلی هم زحمت دادیم ، اما دیگه باید بریم . عرشیا شنبه مدرسه اش شروع می شه ...

***

- الو ... الو ... مانی ... اَه قطع شد .

مریم دوباره شروع می کنه به شماره گرفتن . دیگه نزدیکای تهران بود .

- الو مانی ... صدا میاد ؟!... آره می دونم ساعت ۵ئه صبحه ... لابد یک کاری داشتم دیگه وگرنه مرض ندارم که ... آره حالا گوش می دی یا نه ؟ ... ببین ما داریم میایم تهران . زندایی رو هم دارن با آمبولانس میارن . آره ... گفتن تهران تجهیزات بیشتره مثل اینکه باید چندتا از این آزمایشا بده بعد بره واسه عمل... نمی دونم چرا ... حالا گوش کن ببین چی می گم ... بابا می گه برو تو اتاق خواب . زیر اون فرش قرمزه یک کلیده برش دار برو در اون صندوق قهوه ایه که رو تاقچه اس رو باز کن . چند تا تراول توشه بذار تو یک پاکت بیا به این آدرسی که بهت می گم ...

***

دکتر پارسا با عجله کیفش رو برمی داره داشت از در می رفت بیرون که بر می گرده و پیشونیه سحر رو می بوسه . همیشه صبح ها براش بیدار می شد و بدرقه اش می کرد . اما بعد از ماجرای اون شب هنوز باهاش سر سنگین بود . دکتر پارسا با خودش می گه :

- امروز که برگشتم از دلش در میارم ...

وقتی صدای بسته شدن در میاد سحر چشماش رو باز می کنه . مثل همیشه ساعت ۵ صبح بیدار شده بود اما خودش رو به خواب زده بود ...

***

ساسان پشت در نگهبانی منتظره و ثمین هم با رویی رنگ پریده و تنی لرزون از ترس ، پشتش به انتظار ایستاده . ساسان ساعت رو نگاه می کنه . ۵ دقیقه به ۵ صبحه .

- ببین من الان می رم حواس نگهبان رو پرت می کنم که تو بتونی بری تو . ساعت ۵ پرستار بخش عوض می شه . باید عجله کنی . مواظب باش گیر نیافتی . گفتی می دونی بابات کجا بستریه دیگه نه ؟!

- آره آره می دونم .

- خب پس برو . اگه خواستن بگیرنت فقط بدو . من تو کوچه پشتی منتظرتم .

ثمین سری تکون می ده و منتظر می شه تا ساسان حواس نگهبان رو پرت کنه . بعد با عجله و احتیاط از در رد می شه . دو دقیقه دیگه پرستار بخش عوض می شه و باید عجله کنه . به بخش که می رسه قلبش به شدت تند می زنه و نفس اش بند اومده . عرق سردی روی پیشونیش نشسته و مدام برمی گرده و با ترس پشتش رو چک می کنه . به پشت شیشه های آی سیو که می رسه همه چیز یادش می ره ... دست و پاش شل می شه ... نمی تونه باور کنه اون پیرمردی که بهش هزار جور سیم و لوله وصله بابای نازنینشه ...

***

از دیشب تا حالا چشم روی هم نذاشته ... غلتی می زنه و کش و قوسی به خودش می ده . تمام بدنش خشک شده و درد می کنه . خم می شه و چراغ ساعتش رو می زنه . ساعت ۵ ئه . ساعت ٨ با شرکت فراگستر قرار داره . سعی می کنه برای یک ساعتم که شده چشماش رو روی هم بذاره . اما تا چشماش گرم خواب می شه تصویر اون پیرزن میاد جلو چشمش . با اینکه به هیچ کدوم از حرفاش اعتقاد نداره اما نمی تونه اون لحظه رو از یاد ببره که با چشمایی از حدقه بیرون زده و صدایی دو رگه می گفت:

- مشکلی پیش خواهد آمد. خطر ، فاجعه ، مرگ ، خون ، خون ، خون ! ...

اون روز صبح کلاغ ها به طرز وحشیانه ای قارقار می کردند ... !

ادامه دارد ...........

׀ +׀ نویسنده:
دیدگاه شما()

قسمت هفتم

هواپیما ساعت یازده و نیم به زمین نشست . سهند ، با یک کیف دستی کوچک ، که محتویاتش شامل ، یک لپ تاپ ، چند نسخه پیش نویس قرارداد ، یک وکالت نامه از طرف کارفرما – که حق امضا از طرف مدیر عامل را به او داده بود - ، چند دست لباس راحتی ، مسواک و حوله شخصی بود ، از فرودگاه خارج شد.

فقط وسایل مورد نیاز را همراه می برد . از طریق اینترنت ، به همه اخبار و اطلاعات مورد نیازش دسترسی داشت، حساب های بانکیش را چک می کرد و می توانست هر وقت که اراده کند ، با کارفرمایش ارتباط داشته باشد .

جوان ٢٨ ساله ای که در لندن بزرگ شده بود . فارغ التحصیل رشته MBA از دانشگاه بیرمنگام . شیک پوش ، با روابط عمومی بالا . ار آن دست مردهایی که دختران زیادی را شیفته خود می کند !

اکنون برای شرکتی چند ملیتی ، از آن غول های تجارت – واردات و صادرات -  کار می کرد . شغل جذابی بود . سفرهای پی در پی ، کشورهای مختلف ، فرهنگ های گوناگون ، احترام و جایگاه اجتماعی خوب . 2 سال از آخرین سفرش به ایران می گذشت . پیش خود فکر کرد که چند روز پیش ، چقدر خوشحال بوده از سفرش به سرزمین پدری ، و ناگهان قبل از پرواز ، همه چیز به هم خورده بود. همه اش تقصیر آن پیرزن رمال بود ! شاید هم امیر . آخر او مجبورش کرده بود که پای صحبت های آن پیش گوی خرفت بنشیند !

سوار تاکسی شد و به راننده گفت که به هتل لاله می رود .

اصلا چرا به آنجا رفته بود ؟ چرا به حرف امیر گوش کرداه بود ؟ هیچوقت به این چیزها کوچکترین اعتقادی نداشت . بهترین پیش گو ها ، مدل های اجتماعی و اقتصادی هستند ! همیشه جواب می دهند. حداقل در مورد او که اینگونه بود. همه اخبار سیاسی و اقتصادی روز دنیا را تجزیه و تحلیل می کرد . هیچگاه اشتباه نکرده بود . در بازار بورس هم همیشه موفق بود. چرا خام چرب زبانی های امیر شده بود ؟! زنک احمق ! در دل چند فحش نثار پیش گو و امیر کرد !

« لعنتی ! »

و انگار بلند فکرده بود !

راننده گفت : « بله آقا ؟ با منید ؟! »

سهند به خود آمد و گفت : « چی ؟ نه با خودمم ! »

و راننده که انگار منتظر بود سر صحبت باز شود ، فرصت را غنیمت شمرد و شروع کرد به حرف زدن !

« بله آقا . این روزا هیشکی اعصاب نداره ! شما که البته به نظر وضت خوبه و مایه داری! ولی ما هشتمون گرو نهمونه . اجاره خونه ، خرج بچه ها ، این شغل کوفتیم که همش اعصاب خوردیه و . . . »

راننده یک سره حرف می زد . ولی سهند توجهی نداشت و در افکار خود غرق بود .

صبح ، با امیر ، پسر خاله اش و به عبارتی تنها دوستش که ٢ سال از او کوچکتر بود و جوانی بود شوخ و پر جنب و جوش ، برای خرید بیرون رفته بودند و ظهر بعد از نهار ، به اصرار امیر ، برای تفریح پیش پیر زن رمال .

اتاقکی تاریک که تنها پنجره اش را با پرده ای ضخیم و قرمز رنگ پوشانده بودند . بوی نفرت انگیزی اتاق را پر کرده بود . کمی طول کشیده بود تا چشم هایشان عادت کند و آن عجوزه را ، با آن لباس های عجیب و غریب و آرایش تندش ، ببینند .

دستش را با آن دست های چروک و کثیفش گرفته بود و سهند چندشش شده بود ! وردهایی خوانده بود و سنگ هایی ریخته بود و برداشته بود و آخر گفته بود : « جوان موفق و خوشبختی هستی . معشوقه ای نداری . سفری در پیش داری ! »

و باز هم سکوت و ریختن سنگ ها . سهند پیش خود فکر کرده بود : « همانطور که خیال می کردم . حرف های تکراری و از پیش تعیین شده ! »

ولی ناگهان چهره پیرزن تغییر کرده بود . دستش را محکمتر گرفته بود ! و او موفق نشده بود آن را از میان انگشتان پیر و فرتوت پیش گو ، بیرون آورد ! با صدایی دورگه و خشن ، که هر لحظه بلندو بلندتر می شد ، ادامه داده بود : « مشکلی پیش خواهد آمد. خطر ، فاجعه ، مرگ ، خون ، خون ، خون ! »

دوباره آرام شده بود.

« تهمت ! دختری را دوست خواهی داشت ! رانده شده! »

« همش حرف مفته ! »

و انگار دوباره بلند فکر کرده بود . راننده گفت : « بله آقا . این حرفا رو می زنن ، بلا نسبت ، واسه خر کردن من و شما ! همین دیروز . . . »

به افکار خود برگشت . هیچ اتفاقی قرار نبود بیفتد . چرا باید ذهنش را به خاطر مزخرفات یک رمال عجوزه درگیر کند؟ بله . اینها همه زیر سر امیر بود! حتما یکی از آن شوخی های مسخره ! پولی به پیرزن داده بوده و . . .

« گوشت با منه آقا ؟ »

« چی ؟! بله. بله ! »

« می گفتم . صبحیه ، طرفای ١٠ – ١١ ، یه دختره ، ١٧ – ١٨ ساله ، خودشو پرت کرده بود زیر ماشین! آش و لاش شده بود. نفهمیدم زنده موند ، یا تموم کرد ! مردم اعصاب ندارن که ! اینم هتل . بفرمایین »

                                                                                                      ادامه دارد . . .

׀ +׀ نویسنده: ابن یمین
دیدگاه شما()

قسمت ششم

- مامان جان چشماتو باز کن. زهرا جان، خانومی، چرا حرف گوش نمی دی . تو هم مثل دخترخاله هات شام ات رو  بخور، برو بخواب .

زهرا با چشمای بسته، چشماش رو مالید و گفت : نه نمی خوام، به بابا زنگ بزنم؟

چهره کلافه و سرخ شده سحر کاملا نشون می داد چقدر عصبانیه.

- نمی خواد من می رم غذا رو بکشم. مسی جون می آی کمک؟

شوهر مستانه با یه نیشخند معنی دار که مسی خوب می فهمیدش گفت : سحر خانوم این همه منتظر موندیم. یه چند ساعت دیگه هم روش. عجله نکنید بزارید "جناب آقای دکتر" تشریف بیارن بعد. حتما دیده که چند بار بهش زنگ زدید و منتظریم.

 

پیمان یه مرد فوق العاده شیک پوش و خوش برخورد و به قول مسی جِنتل من بود که گاهی به خاطر شوخی های بیش از حدش، می شد چهره واقعی اش رو هم لحظه ای دید! یه بیزینس من، که گرچه یه لیسانس گیر آورده بود! اما خب ، چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است. برای همین بود که مدام سرکوفت باجناق دکترش رو می خورد و بدش نمی اومد حالش رو بگیره  تا به مستانه ثابت کنه همسر بهتریه!

 

میون تیکه انداختن های پیمان بود که در باز شد. زهرا داد زد : آخ جون بابایی! مریلا و نازیلا سرشون رو بلند کردند و با چشمای نیمه باز یکم این ور و اون ور رو نگاه کردن و باز سرشون رو گذاشتن روبالش و خوابیدن. سحر یه نگاه عصبی  به دکتر انداخت و رفت تو آشپزخونه . پیمان گفت : سحر خانوم سخت نگیر . خدات رو شکر کن چون مهمون داری اومد و شب رو دیگه نموند پیش اون یکی !

- چی داری می گی پیمان. خجالت بکش. آقای دکتر و این حرفا.

مسی در ِ گوش پیمان یه چیزی گفت و رفت سمت آشپزخونه پیش سحر. دکتر سر میز شام خواست توضیح بده که چرا دیر کرده ولی سحر با عصبانیت و با صدای تقریبا بلند بهش توپید و گفت توضیح لازم نیست چیزی نگو. و زیر لب گفت کار همیشه اش ِ

*****

پیمان با چشمای قرمز شده که بعد چندین ساعت رانندگی و چند ساعت انتظار ِ دکتر و چشم دوختن به تلویزیون و بعد هم اختلاط با اون طبیعی بود، سعی می کرد چشماش روباز نگه داره و صدای آهسته دکتر رو که تقریبا کنار گوش اش زمزمه می کرد، بشنوه. دکتر داشت از اتفاقات ِ زیاد و عجیب اون روز براش می گفت و از زن حامله ای که مجبور شده بود با مسئولیت خودش و بدون اجازه شوهرش که دیر رسیده بود، عمل کنه و اون تومور لعنتی که اشتباها خوش خیم تشخیص داده شده بود اما حالا .... حالا معلوم نبود اون زن ... اون بچه ... خدایا! باید چی کار می کرد؟ اگر شوهرش شکایت می کرد؟ اگر رئیس بیمارستان برای تخلف از نظر کمسیون پزشکی برای چندمین بار.... اون روز کلا بد آورده بود. صبح، مرگ ِ ناجور ِ اون دختر ِ جوون توی اورژانس، بعد اون زن حامله و ... حالا هم توی خونه .

داشت همین طور می گفت و می گفت که سحر صدا کرد: مسی جون اتاق زهرا رو برای شما آماده کردم. جناب پارسا مهمونا خسته ان بعدا نطق ات رو ادامه می دی. و چشم غره ای به دکتر رفت و .... مهمونا هم که انگار منتظر همین لحظه بودن سریع شب بخیر گفتند و رفتن بخوابن.

****

- ببین سحر جان باور کن ...

- هیچی نگو . حفظم . لابد مریض بدحال داشتی، لابد کسی جز تو نبود لابد لابد. من که آدم نیستم.

- خب خودت که می دونی . من که قصد توهین ندارم. برای پیمان هم توضیح دادم.

- تو مگه اینا رو نمی شناسی. تو نمی دونی پیمان منتظره تا تیکه بندازه . مردم از خجالت و عصبانت. اصلا آقا پیمان راس می گه. اگر این خونه رو سرم خراب بشه و در حال مرگ هم باشم ، باز تو مریض های مهم تر از من داری که در اولویت هستند چه برسه که برای باجناق ات که سالی یه بار شاید مهمونت باشه. ببینم چند تا مدال تا حالا بهت دادن؟چقدر بیشتر بهت می دن؟ شوهر خاله ام هم پزشکه . تازه فوق تخصص هم مثل تو نداره ولی هم خونه زندگی اش بهتر از ماست هم به خانواده اش بیشتر می رسه. همین مستانه رو ببین ...

سحر همین طور داشت حرف می زد. انگار با دیدن خواهرش و شوهرش کلی از آرزوهای دست نیافته اش یادش افتاده بود. دکتر با چشمای بسته گفت : کاش بیشتر درکم می کردی.

- راستی با علی چی کار کنم ؟ مگه نمی دونستی من راضی نیستم ؟ چی گفتی بهش؟

- عزیزم بزار برای بعد. به خدا خسته ام.

- نمی شه . فردا می خواد بره ثبت نام کنه. آخه یه اردو یه هفته ای ِ ، یه شهر ِ دیگه . یه پسر بچه تو این سن . تا حالا بدون ِ ما جایی نرفته.

- ای بابا. علی دیگه بچه نیست. بزار تجربه کنه. اون پسره باید مرد بشه. من که موافقم. ولی باز خودت می دونی.

- اَه چقدر بی خیالی تو. مگه من حریفش می شم. می ترسم بلایی سرش بیاد.

 

******************************

- کم کن صدای اون لعنتی رو . ساختمون رو گرفتی رو سرت. ثمین ! ثمین !

فهیمه اتاق ها رو گشت. توی دستشویی و حمام و ... رو هم . همه جا رو دید.

- الینا می میری بگی ثمین کجاست؟

- من چه می دونم. رفت بیرون. چی کارش داری بزار بره یکم بگرده . نکنه به تو هم باید جواب پس بده؟!

بـــــــــــــوق بــــــــــوق بـــــــــــــوق بــــــــــوق .......

- اَه بردار دیگه .

فهیمه خیلی مضطرب بود و همین طور پشت هم شماره رو می گرفت و بد و بیراه به ثمین می گفت. تازه فهمیده بود چه بلایی سر پدرش اومده و می خواست بهش بگه. بی خبر از اینکه حمید قبل از اون گفته و حالا ثمین ...

- کجایی تو دختر. بردار دیگه . دختره ء احمق . بردار دیگه . گوشی ات رو چرا جواب نمی دی. بردارررررررر

بـــــــــــــوق بــــــــــوق بـــــــــــــوق بــــــــــوق .......

- الو . سلام

- دیووونه کجایی ؟

- سلام خانوم. ببخشید ...

- تو دیگه کی هستی ؟ گوشی رو بده ثمین .

- اما خانوم. ثمین ..........

                                                                                ادامه دارد . . .      

׀ +׀ نویسنده: تازه نفس
دیدگاه شما()

قسمت پنجم

بی هدف توی خیابونای شهر قدم میزد. خاطراتش رو یک به یک از ذهنش می گذروند. خاطرات خوب و شیرینی که با ساسان داشت.

((چطور دلت اومد ساسان؟! چرا با من این کارو کردی؟! مگه من چه بدی در حقت کرده بودم؟! جز اینکه عاشقانه، در حد پرستش دوست داشتم؟!خیلی نامردی... چرا ساسان؟ چرا....؟))

باد سرد پاییزی وجود نحیفش رو لرزوند. لباس گرمی تنش نبود.  صدای مامان یک بار دیگه توی گوشش پیجید: 

((مادر جون هوا سرده... این طوری نرو بیرون...مریض میشی، میوفتی گوشه ی خونه، از درسو مشقت می مونی ها...!)) 

دلش برای نگرانی های مامان که همیشه اعصابشو به هم میریخت غنج رفت.

سرش پایین بود و همون طور که پیش میرفت، با برخورد به فردی که مقابلش ایستاده بود به خودش اومد. سرش رو بلند نکرد. زیر لب عذر خواهی کرد و فقط مسیرش رو تغییر داد. اما اون پسر جسورانه یک بار دیگه راهش رو سد کرد.این بار با تصور اینکه یک مزاحمه، سرش رو بالا برد تا فحشی نثارش کنه، که ناگهان ماتش برد...

وحید بود. پسر داییش.

چند ثانیه خشکش زد. تنها چیزی که توی اون لحظه به فکرش رسید فرار بود. کوله ش رو پشتش انداخت و با تمام توان شروع به دویدن کرد. صدای پای وحید رو میشنید که تو نزدیک ترین فاصله، پشتش در حال دویدن بود. ولی اون فقط میدوید و به هیچ چیز دیگه فکر نمیکرد.سرعتش کم شد دیگه توان نداشت. تقریبا" 24 ساعت میشد که چیزی نخورده بود. بلاخره وحید بهش رسید چنگ انداخت و از پشت کوله ش رو گرفت. در حالی که نفس نفس میزد، به سختی گفت:

 بچه بازی در نیار ثمین... آروم با من میای میریم توی ماشین... فهمیدی؟

- من با تو هیچ جا نمیام، پس بیخود خودتو خسته نکن. من دیگه نمی تونم برگردم توی اون خونه. بفهم. حالاهم اگه ولم نکنی جیغ میکشم...

وحید در حالی که رگهای گردنش از شدت عصبانیت، متورم شده بود سرش فریاد  زد:

تو غلط میکنی... اگه مامورا بیان اولین کاری که میکنم لوت میدم. پس دهنتو میبندی و عین بچه ی آدم باهام میای.

ثمین در حالی که چاره ی دیگه ای نداشت، به امید اینکه توی راه از دستش فرار کنه، در مقابل خواسته ش سر تسلیم فرود آورد.

- آخ... داری چی کار میکنی؟! دستمو شکستی...!

- نکنه انتظار داری ولت کنم که دوباره جیم شی؟!

به ماشین که رسیدند، وحید در رو باز کرد و ثمین رو تقریبا" پرت کرد تو.خودش هم سوار شد و راه افتادند.

*     *     *

توی راه وحید فقط به رو به رو نگاه میکرد. صورتش از خشم قرمز شده بود. سرعت بالای ماشین، ثمین رو بدجوری ترسونده بود. کاملا" معلوم بود که سکوت وحید، آرامش قبل از طوفانه. برای همین 10 دقیقه ای سرعت سرسام آورش رو تحمل کرد. اما دو باری که تا پای تصادف پیش رفتند سکوت ثمین رو شکست.

- این چه وضع رانندگیه؟! آروم تر...

ناگهان وحید کنترلش رو از دست داد و با پشت دست، تو دهنیه محکمی به ثمین زد...

-خفه شو...خفه شو لعنتی...دهنت رو ببند...چیه؟! نکنه خیلی این زندگی به لجن کشیده شده ت رو دوست داری؟! دختره ی احمق...

اینها رو گفت و کشید کنار اتوبان. سرش رو گذاشت روی فرمون. بغز ثمین ترکید. درحالی که صورتش رو پشت دستاش پنهان کرده بود شروع کرد به اشک ریختن. شونه های وحید آروم تکون می خورد و صدای هق هق ثمین که از لا به لای صدای ماشین هایی که با سرعت از کنارشون میگذشتن شنیده میشد، میتونست دل سنگ رو هم آب کنه.

بعد از چند دقیقه وحید سرش رو از روی فرمون بلند کرد. به پهنای صورت اشک ریخته بود. از جعبه ی کلینکس روی داشبرد، دستمالی بیرون آورد و برد به سمت لبهای پر خون ثمین.

ثمین با عصبانیت دستش رو کنار زد و خودش یک دستمال دیگه براشت و شروع کرد به پاک کردن خون روی لبش.

-ثمین...آخ ثمین....تو چی کار کردی...؟! باورم نمیشه...دختر پاک و معصومی که زبون زد فامیل بود...! چرا ثمین؟!چرا...؟!

- تو از هیچی خبر نداری، پس دهنتو ببند...

- از چی خبر ندارم؟! چیو نمیدونم؟! میخوای بگی اون عکسا حقیقت نداره؟! اگه نداره، چرا فرار کردی؟! چرا نموندی که ثابت کنی؟! چرا اجازه دادی همه تواین باور اشتباه بمونن؟! چرا گذاشتی پشتت هزار تا حرف درست کنن؟!هان...؟! جواب بده لعنتی.

ثمین ساکت بود و فقط آروم اشک میریخت...

وحید آرو تر شد.

- الانم دیر نشده...می تونست خیلی بدتر از این بشه...برگرد ثمین. برگرد...

_ نمی تونم. تو که جای من نیستی...! من دیگه روی برگشت به اون خونه رو ندارم...ازشون خجالت میکشم. بفهم...

دوباره وحید به همون حالت عصبی قبل برگشت. باصدایی که هیچ کس تا اون لحظه ازش سراغ نداشت فریاد زد:

از کی خجالت میکشی؟! پدر مادرت؟! پس محض اطلاع سرکار باید عرض کنم ، پدرت بعد از دیدن اون عکسا سکته کرد. الانم تو کماست. شما هم تشریف ببر به خجالتت ادامه بده... حالا هم گم شو از ماشین پیاده شو...

دیگه هیچ چیز نمیشنید تنهای صدایی که توی مغزش تکرار میشد این بود:

((پدرت بعد از دیدن اون عکسا سکته کرد. الانم تو کماست.))

- مگه با تو نیستم لعنتی؟! گم شو پیاده شو...

وحید خم شد و با عصبانیت در سمت ثمین رو باز کردو کنار اتوبان پیاده ش کرد...

                                                                                                 ادامه دارد...

׀ +׀ نویسنده: رویا عبدی
دیدگاه شما()

درباره ما

افسانه جن و پری داستانی است دسته جمعی ... به این صورت که به ترتیب لیست آمده در گروه نویسندگان هرکسی دنباله نوشته فرد قبل را به دلخواه ادامه می دهد بدون آنکه از پایان داستان خبر داشته باشد ! بنابراین ما هم مثل شما منتظریم ببینیم در ادامه چه اتفاقی می افتد ! این وب صبح روزهای چهارشنبه به روز می شود
______________________
خونه
از ابتدا تا انتها
« آیین نامه »
« نقد »

داستان های قبلی

در این قسمت می توانید پی.دی.اف متن کامل داستان های قبلی افسانه جن و پری را دانلود نمایید
______________________
به خاطر هیچ
زمین لرزه

دنباله داستان فعلی

تعطیلی !
قسمت سوم
قسمت دوم
قسمت اول
انتخاب قسمت اول!
مقدمات داستان سوم
قسمت سی و یکم
قسمت سی ام
قسمت بیست و نهم
قسمت بیست و هشتم

گروه نویسندگان

ابن یمین
انار خانوم
لیلا
تازه نفس

حلقه یاران

مبهم
کم حرفی
فرید آزمون
... کافه خاطره
ترش و شیرین زندگی
خاطرات گاه به گاه
ویرایش قالب
آرمانشهر
مطلوب