افسانه جن و پری

داستانی که چند نویسنده داشت !

قسمت چهارم

افکارش مثل خوره به جونش افتاده بود و داشت ذره ذره به مرز جنون می کشوندش...تو این دو سه روزه بست نشسته بود توی خونه و از هیچی خبر نداشت....فهیمه گفته بود بذاره آبا از آسیاب بیفته و کمی زمان بگذره بعد برن ببینن چه اتفاقی افتاده....یعنی چه بلایی سر باباش اومده بود؟؟؟بابای نازنینش با اون قلب مهربون و ضعیفش....دکتر گفته بود نباید ضربه ی روحی بخوره....اما خورده بود....همش هم تقصیر ساسان بود....لعنت بهش....آخه یه انسان چقدر می تونست پست و نامرد باشه؟؟؟اصلا....اصلا لعنت به خودش که اینقدر ساده و زود باور بود که اینطور خام این مار خوش خط و خال شده بود....واقعا هم عجب خط و خالی...با به یاد آوردن تصویر ساسان برای چند لحظه دلش ضعف رفت...یه لحظه به خودش اومد و از خودش چندشش شد...آخه بعد از اینهمه اتفاق که مسبب همش هم اون ساسان احمق بود چطور می تونست با به یاد آوردنش بازم دلش بلرزه؟!!!!تا کی می خواست اینقدر احمق بمونه؟؟؟لعنت به اون دلش که اینجور گرفتارش کرده بود!!!

صورتش رو با دستاش پوشوند و سرشو به راست و چپ چند دفعه تکون داد....انگار می خواست فکر ساسان رو اینجوری از سرش بیرون بریزه...

یه لحظه چشمش به دفتر و کتاباش که پخش زمین بودن افتاد....با حسرت کتاب زیستشو برداشت و ورق زد....چقدر دوست داشت درساشو....می خواست پزشک بشه و مایه ی افتخار خانواده...آه بلندی کشید و بی اختیار یه قطره ی درشت اشک از گوشه ی چشمش غلطید و روی صفحه ی کتابش افتاد....آروم زیر لب گفت:خدایا غلط کردم....شِکر خوردم!!!چرا تنبیه به این بزرگی؟؟؟چقدر دلش برای مدرسه و دوستاش و درساش تنگ شده بود....با اینکه مدت زیادی نگذشته بود اما دیگه راهی برای ادامه تحصیلش نبود...الان دیگه همه حتما فهمیده بودن از خونه فرار کرده....آخه کی باورش می شد؟

به مامانش فکر کرد...حتما غصه ی دوری نحیفش کرده بود....شایدم خدا رو شکر می کرد که دیگه جلوی چشمش نیست....حتما تا حالا بارها جدشو قسم داده بود و نفرینش کرده بود که آبروشونو برده....اما نه...مامانش خیلی دوستش داشت...صدای مامانش توی گوشش پیچید_الهی قربون دخترم برم که طاقت دوریشو ندارم...یه جایی باید شوهرت بدم که نزدیک خودم باشی....هر روز بیام دیدنت...و این وقتا چقدر سمانه حسودیش می شد....راستی چقدر برای شیطونیای سمانه دلش تنگ شده بود....آب بازیاشون توی حیاط و جیغ و دادشون و صدای مامانش که می اومد توی حیاط و همونطور که لپشو چنگ می زد می گفت:آروم دخترا!!!صداتون رو بلند نکنید،خوبیت نداره...

به بی گناهی خودش فکر کرد....گناهش فقط دادن یه عکس بود...یه اشتباه...

یه لحظه قاطعانه از جا بلند شد....این لباسای عاریتی رو دوست نداشت...باید برمی گشت...به هر قیمتی که شده بود....ولو اینکه با برگشتنش باباش همه ی تنشو با شلاق کبود می کرد و گناههای نکرده شو با کبودی حاصل از کمربند می پوشوند و سیاه می کرد...یا می کشتش....مرگ که بهتر از اینجور زندگی و دلتنگی بود...داشت کتاباشو جمع می کرد که دستش سست شد....گوله گوله اشکاش روی صورتش سر خورد و آروم پیش خودش گفت:آخه به چه رویی؟؟؟

دستاش رو با استیصال توی موهاش فرو کرد و موهاشو چنگ زد و بلند گفت:ای خاک بر سرت!!!

صدای الینا از سالن به گوش رسید_باز تو خود درگیری داری؟؟؟بیا اینجا بسازمت!!!

یه لحظه آرزو کرد کاش فهیمه خونه بود و الینا رو خفه می کرد...سرش رو میون دستاش گرفته بود و تکون می داد و آروم می گفت: خفه...دست از سرم بردارید...

داشت به جنون نزدیک می شد...

دست بر گونه ی خیس از اشکش کشید و اشکاشو پاک کرد....

مانتوشو پوشید و کیفشو روی دوشش انداخت و از خونه بیرون زد....فقط قبل از خروجش یه آب به صورتش زد.....یه غریبه توی آینه ی روشویی بهش نگاه می کرد....خودشو نشناخت...

الینا نه پرسید کجا می ری و نه اینکه کی برمی گردی....فقط یه پوزخند گوشه ی لبش نشست و گفت_یه کم آرایش می کردی مردم تو صورتت نگاه می کنن کفاره ندن!!!

با بی تفاوتی از کنارش گذشت و توی خیابون به سمت نامعلومی گام برداشت....

 

ادامه دارد...

׀ +׀ نویسنده: سایه سپید
دیدگاه شما()

قسمت سوم

اضطراب و دلهره ای که توی فضا موج میزد هوا رو سنگین کرده بود. مریم زل زده بود به ساعت بالای در اتاق عمل و حرکت ثانیه شمار رو با چشماش تعقیب می کرد. انگار امروز سرنوشت اون با سرنوشت ثانیه ها گره خورده بود و شایدم دلش گواهی بدی می داد...

-          مامان، پس بابا و دایی محمد کی میرسن؟

-          نمی دونم عزیزم...موبایل بابات که در دسترس نیست، مال دائیتم که دست فرزانه بود.

-          یعنی هنوز خبر ندارن؟

-          نه مریم جان، پاشو برو بیرون یه زنگ به خونه بزن ببین مادرجون خبری ازشون داره یا نه؟

.

.

-     نادر توی اتاق عمله... قراره قلبش رو بالون بزنن، ولی دکتر مطمئن نیست که جواب بده – یه دیقه آروم وایسا محسن جان، دارم با خاله ت حرف می زنم -  ببخش مهناز جون، این بچه م که دیگه اعصابمو ریخته به هم...چی می گفتم؟ آها...دکتر میگه شاید مجبور بشن قلبش رو باز کنن... الو...الو....میگم ممکنه مجبور بشن... بیب...بیب...بیب...بیب...

لعنت به این مخابرات...بازم قطع شد...

-          ببخشید خانوم، اجازه میدین من یه زنگ کوتاه به خونه بزنم؟ مریضمون توی اتاق عمله.

-          خواهش می کنم دخترم...نگران نباش، ایشالاکه مریضتونم به سلامتی میاد بیرون. شوهر منم توی اتاق عمله، رگهای قلبش....

مریم چیزی نمی شنید... شروع کرد به شماره گیری و هربار یه رقم رو اشتباه می گرفت و مجبور میشد قطع کنه و دوباره...

      -     سلام مادرجون... نه هنوز خبری نشده... زن دائی توی اتاق عمله، مادرجون شما از بابا و دائی محمد خبر دارین؟ کی حرکت کردن؟ ... مرسی مادرجون... آهااااااااااااا... دیدمشون همین الان از در بیمارستان اومدن داخل...مواظب خودتون باشین...اگه خبری بشه خودم بهتون زنگ می زنم...فعلا خدافظ...

مریم دنبال باباش و دائی محمد پله هارو دوتایکی کرد تا به راهروی اتاق عمل رسید... مامانش رو در انتهای راهرو دید که داشت با دکتر – که تازه از اتاق عمل اومده بود بیرون - صحبت می کرد...

نسرین خانوم خودش رو به زحمت به کنار دیوار رسوند و پشتش رو به دیوار تکیه داد و آروم آروم سُر خورد ونشست کف راهرو....

 

 

ادامه دارد...

׀ +׀ نویسنده: امید یگانه
دیدگاه شما()

قسمت دوم

-  اگه به فرض محال امروز بابا ماشین رو بیاره و فردا راه بیفتیم همه اش 3 روز می تونیم اون جا بمونیم مرخصی بابا داره تموم می شه حالا اگه امروز هم نیاره که دیگه هیچی ... خوش به حال مانی نیومد و این همه استرس و اعصاب خرد کنی رو هم نکشید الان با خیال راحت نشسته تو خونه داره درس می خونه خودش می گه وقتی از پزشکی قبول شدم با هم  یه بار دیگه می ریم مشهد و من 3 شب نذر کردم تو حرم آقا بست بشینم و فقط مناجات بخونم

لبخندی گوشه  لب مادر جان نشست انگار مانی رو می دید دستاش را بالا گرفت و دعا کرد بی شک برای سلامتی و قبولی نوه اش راز و نیاز می کرد . فرزانه نگاهی به مریم انداخت و لبخند معنی داری زد مریم هم لبخندی کم رنگ زد

- اگه مانی رو آنقدر دوست نداشتم حتما از این که اینقدر مادرجون و بابا مامان دوسش دارن حسودی می کردم و دعوا راه می انداختم اما می دونی زن دایی مانی آنقدر خوبه که حق می دم همه دوسش داشته باشن

فرزانه دستش را روی دست مریم گذاشت و فشار داد

- تو خودت یه دسته گلی عزیزم خیلی خوب و مهربونی

- زن دایی جون الهی فداتون بشم شما خودت خوبی که منم خوب می بینی راستی پسر دایی کی به دنیا می اد ؟

فرزانه از لحن پسردایی گفتن مریم خنده اش گرفت دستش رو روی شکمش گذاشته بود و غش غش می خندید

- إإإ زن دایی چرا می خندی خب پسر داییه دیگه
و خودش هم خندید

یه لحظه خنده های فرزانه عوض شد و جاش رو به ناله داد چهره اش از درد بهم فشرده شد. مریم وحشت کرد کسی جز مادر جان خانه نبود همه رفته بودند بیرون ، محمد و شهرام به دنبال گرفتن  ماشین از تعمیرگاه و نسرین هم به دنبال خرید برای مسافرت فردا ،  الان مریم مونده بود و فرزانه و ناله هایی که هر لحظه شدید تر می شد یه دفعه به خودش اومد و اول به سراغ مادر جون رفت وقتی مادر جون احتمال داد که درد زایمان باشه بدو به طرف تلفن رفت و شماره اورژانس رو گرفت ....

****

- فهیمه کجایی ؟ هنوز خوابی دختر ؟ من برگشتم آهای کسی خونه نیست ؟

صدای الینا بود تازه وارد خونه شده بود ته مانده آرایش غلیظی رو صورتش و چشمایی که از قرمزی به سرخی می زد  . لباساش رو انداخت روی کاناپه و ولو شد کسی جوابش رو نداد ، با بی حالی خودش رو تا در اتاق خوابش کشوند و با لباس ولو شد روی تخت و خوابش برد .
فهیمه و ثمین تو اتاق خواب بودن اتاقی که متعلق به فهمیه بود و الان ثمین رو هم به عنوان هم اتاقی قبول کرده بود
- خب ثمین داشتی می گفتی بگو ، برات که گفتم اگه جوابش رو ندیم می ره می خوابه اگه جواب می دادیم باید به حرفهای بی سر و ته اش گوش می کردیم صبح ها هیچوقت تو حال خودش نیست
- اره فهمیه تو بهتر می دونی باید چطوری رفتار کنم مرسی
- تعارف تیکه پاره نکن بگو
- اره داشتم می گفتم ساسان وقتی فهمید که زیر بار خواسته هاش نمی رم وقتی چندین و چند مرتبه به بهانه های مختلف خواسته هاش رو تکرار کرد و نتیجه نگرفت تهدیدم کرد که عکس هام رو می فرسته خونه مون باور نمی کردم اون می گفت عاشق منه می گفت راضی نیست هیچ ناراحتی داشته باشم
- ببخش ثمین جان حرفت رو قطع می کنم مگه تو عکس سکسی داشتی دست ساسان ؟ مگه با هم ارتباط داشتین ؟ منظورم اینکه که ...
چشمان عسلی و خوشرنگ ثمین پر از اشک شد دستش و گذاشت روی دهن فهمیه که ادامه نده
با بغض ادامه داد
- نه عزیزم من فقط  2 تا عکس معمولی داده بودم دستش اونم به خاطر اینکه می خواست به مامانش نشون بده و بیاد خواستگاریم من احمق هم باور کردم من هیچ ارتباطی با ساسان نداشتم حتی می خواست دستم رو بگیره نمی ذاشتم فکر می کردم بعد ازدواج ....
فهمیه مگه من چند سال دارم ؟ همه اش 17 سالمه مگه چند بار با پسرها حرف زدم دوست شدم ؟ ساسان اولین مردی بود که باهاش حرف زدم و دوسش داشتم و ...
اون روزی که جلوی رام رو گرفت و عکس ها رو نشونم داد خشکم زد اینها من بودم اما من که ...
فکر کردم می خواد بازم منو بترسونه محلش نذاشتم نزدیک های خونه بودم که دیدم کسی داره بسته ای رو می ده به پدرم نرفتم جلو ساسان روبرو وایستاده بود و داشت موذیانه لبخند می زد پدرم بسته رو باز کرد و تا عکس ها رو دید دستش رو گذاشت رو قلبش و نقش زمین شد می خواستم برم کمکش اما ... اما فهیمه فرار کردم انقدر دویدم که نفهمیدم کی رسیدم به خیابون یه تاکسی دربست گرفتم و به اولین ادرسی که به ذهنم اومد اومدم ببخش که تو رو هم به زحمت انداختم
و هق هق گریه اش فهیمه را از حالت مات و مسخ شده اش بیرون آورد ...

***


- بابا می ذاری یه دور کوچیک تو محوطه خودمون با ماشین بزنم ؟
دکتر پارسا نگاهی به همسرش و نگاهی به علی انداخت و از ته دل لبخندی زد
- عزیزم درسته قدت بلند شده و به نظر می رسه یه جوان 18 ساله ای اما من و مادرت می دونیم که تو هنوز 15 سالت نشده و نمی تونی فعلا ماشین سوار شی باید یه کم دیگه صبر کنی
- بابا
- تو این محوطه پر بچه هم که نمی شه یه روز با هم می ریم اطراف شهر اون جایی که کسی نباشه خطری هم نداشته باشه یه کم فرمون دستت بگیری
- مرسی بابا
و از گردن دکتر پارسا آویخت و صورتش رو بوسید
دکتر به پشتش ضربه ای زد و رو به سحر گفت
- خانم چه زود گذشت ببین پسرمون واسه خودش مردی شده
سحر نگاه محبت آمیزی به همسرش انداخت و به آشپزخانه رفت برای ناهار مهمان داشت و کلی کار انجام نشده هنوز باقی بود
زهرا در لباس صورتی مثل فرشته ها شده بود سحر تا زهرا رو به این شکل و شمایل دید از خودش بیخود شد و محکم در آغوشش کشید زهرا اعتراض کنان گفت
- مامان مگه من بچه ام این جوری بغلم می کنی ببین دیگه این لباس اندازه ام شده یادته می گفتی وقتی این لباس اندازه ام شه یعنی بزرگ شدم ؟
- اره عزیزم یادم هست
- مامانی یادت هم هست قول داده بودی اگه بزرگ شدم اجازه بدی که خودم تنهایی برم مدرسه و بیام ؟
- خب عزیزم دراین مورد با هم بعدا حرف می زنیم الان می بینی که کلی کار دارم الانه که خاله ات اینها برسن شما دو تا با اونا سه تا می شین یه زلزله چند هزار ریشتری

اخم های زهرا گره خوردند و با صدای زنگ در هر سه به سوی آیفن دویدند ...

׀ +׀ نویسنده: لیلا
دیدگاه شما()

قسمت اول

قسمت اول

دانه های تسبیح عقیق مادرجان با ذکر هر صلوات از روی نخ سر میخورد پایین و جای خودش را به دانه بعدی میداد.

مریم روی زمین کنار پای مادرجان نشسته و زل زده بود به ساعت,سه و نیم!

-مریم  ساعت از رو رفت از بس زل زدی به چشمهاش!زندایی جون مگه بهت بد میگذره که انقدر لحظه شماری میکنی؟قسمت و مقدر این بود که ماشینتون همینجا دم در خانه ما خراب بشه...خدای نکرده اگر وسط جاده این اتفاق می افتاد که ....فرزانه یک استکان چای از توی سینی برداشت و داد دست مریم .

-آه ه...شما که میدونید بی قراری من دست خودم نیست..سه روزه که ما اینجا هستیم..اگر همون روز راه افتاده بودیم الان پای ضریح آقا نشسته بودم و با کبوترهای حرمش هم نوا..فقط خدا میدونه مامان چند دفعه به بابا گفت قبل از سفر ماشین رو ببره معاینه فنی..مگه به خرجش رفت...ولی بازم خدا رو شکر که نامردی نکرد وسط جاده اصفهان -تهران قالمون بذاره.دیدین که مادرجون چقدر توشه و آذوقه برای طی مسیر براتون آورده..وگرنه با این حالی که شما دارین اصلا نمیخواستیم مزاحم شما بشیم مگه نه مامان؟

فرزانه رو کرد به خواهرشوهرش و چشم غره ای به او رفت.

-اولا دست مادرجون درد نکنه..نقل این دفعه نیست..هر وقت میان اینجا انقدر ما رو خجالت میدن که...بعدشم  نسرین خانم دست شما درد نکنه..چه زحمتی؟کدوم زحمت..ما سالی چند بار خودتونو میبینیم که زحماتاتون.؟.مریض که نیستم خدای نکرده.

مادرجان دستی به سر مریم کشید و با خنده رو به عروسش فرزانه گفت:بار شیشه داری گلم...باید مواظبش باشی و بهش برسی ..هم خودت ..هم قندعسلت...اما مریم گلی تو اگه تونستی باباتو راضی کنی از جاده چالوس صرف نظر کنه و از طرف هراز راه بیفته به امید خدا فردا صبح مشهد هستیم..

زنگ آیفون به صدا درآمد...مریم از جا پرید تا در را برای بابا و دایی محمد باز کنه.

                                                     ***********

-اوه ه..کشتیات غرق شدن ثمین خانم؟!!پاشو بابا بی خیال..غصه چیو میخوری...تازه اول عشق و صفایی..خبر نداری.الان اگه خونه بودیا باس به ننه بابات جواب پس میدادی که این عکسهایی که اومده در خونه واسه کیه..تو توش چی کار میکنی...این شازده کیه تو بغلشی..

الینا همانطور که غش غش میخندید دست ثمین را گرفت و کشید تا از روی تخت بلندش کنه.ثمین دستش را از توی دست الینا کشید بیرون.

-الینا میشه بری گمشی و دست از سرم برداری.

الینا اومد دهنش رو باز کنه و فحشی نثار ثمین کنه,  با اشاره فهیمه که انگشتش را روی لبش گذاشت و به بیرون اشاره کرد از اتاق خارج شد و پشت سرش در را محکم به هم زد.

امشب دومین شبی بود که ثمین بیرون از خانه میخوابید.

                                                      ***********

-گفتم از اتاق من برو بیرون..به بابا بگو برای خودت بخره..هر چی هم آبغوره بگیری فایده ای نداره زهرا خانم.

-مامان,مااااااااااااااااامان!علی میگه نمیذاره من این سی دی رو نصبش کنم ,میگه مال خودمه.

-چه خبرتونه..مگه نگفتم بابا امشب شیفته..آفرین ...واقعا آفرین...منو باش میخواستم دو دقیقه برم پایین خریدم بکنم و برگردم...یک دقیقه هم نمیشه تنهاتون گذاشت.علی آقا گفتم کامپیوتر برای هر دوتونه.دو ساعت توی روز مال تو, دو ساعت هم مال زهرا.بابا دیشب عمل سختی داشته امشب هم توی اورژانس کشیکه...نبینم صداتون دربیاد دوباره..علی از کی تا حالا نشسته اینجا؟

-دقیقا دو ساعت و نیمه مامان خانم.بهش بگو بلند شه.

-علی جون پاشو..مردی گفتن..قولی گفتن..قول مردونه ای گفتن.

علی با ناراحتی از جایش بلند شد,شکلکی هم برای زهرا دراورد و از اتاق رفت بیرون.روی کاناپه مقابل تلویزیون ولو شد .

-علی آقا نمیخوای حالا که بیکار شدی به مامان کمک بدی؟صبح که رفتم خرید چند تا تیکه از قلم افتاد!میخواستم سورپرایز بشین و تا لحظه آخر حرفی نزنم..ولی خاله مسی و بچه هاش از شیراز راه افتادن و دو ساعت دیگه اینجان..

علی از جاش پرید:مامان!خیلی نامردی!آخخخخخخخخخ جون...عرشیا جونم میاد..یوهو....

سحر علی رو بغل کرد دستش رو گذاشت روی دهان علی و پیشانیش را بوسید.

׀ +׀ نویسنده: انار
دیدگاه شما()

مقدمات داستان جدید

 

 

  • شروع مجدد :

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت گروه نویسندگان :

داستان اول با تمام کم و کاستی اش به پایان رسید و مطمئنا با تمامی ضعف هایش تجربه ای ناب و دوست داشتنی بود . همچون لذت گاز زدن به سیب بهشتی ، لذت گناه اول ...

حال با وضع و مکتوب کردن قوانین و اضافه شدن نویسنده های جدید به گروه نویسندگان بر آنیم تا نگارش داستانی دیگر را با مضمونی نو آغاز نماییم . به همین منظور از تمامی شما عزیزان خواستاریم دیدگاه خود را در مورد موضوع داستان جدید بیان کرده ، تا دست آخر بهترین مضمون برگزیده شود و بعد از آن قرعه کشی کرده تا نویسنده ای که اولین قسمت را می نگارد مشخص گردد . بنابراین تا روز سه شبنه 14 مهر 1388 منتظر نظرات شما عزیزان هستیم و قسمت اول داستان جدید نیز روز شنبه بر روی وب قرار می گیرد .

 به امید توفیق روز افزون ؛

موفق باشید ...


  • پاورقی : داستان اول با نام " به خاطر هیچ " ثبت گردید !

برای دانلود متن کامل داستان (از قسمت اول تا پایان قسمت 17ام ) روی لینک زیر کلیک کنید :

( فرمت PDF در 18 صقحه – حجم : KB 185 )

« دانلود »


  •  اطلاعیه :

تا روز شنبه 18 مهر 1388 افسانه جن و پری نویسنده جدید می پذیرد !

׀ +׀ نویسنده:
دیدگاه شما()

قسمت آخر

بوی کافور و صدای لا اله الی الله همه جا رو پر کرده بود . سینا و ساینا اولین بار بود که اومده بودن بهشت زهرا و سومین بار بود که اومده بودن ایران . گریه ها و جیغ و داد های اطرافیان و شوک از دست دادن مادرشون بدجوری ترسونده بودشون . آخرین خواسته تارا از ناصر به عنوان همسر این بود که تو ایران خاکش کنن . وقتی مراسم تموم شد دیگه کسی نمونده بود که از ماجرای خودکشی تارا بی خبر باشه . پچ پچ ها و نگاه هایی که ناصر رو محکوم می کرد کمرش رو شکست . بعد از رفتن همه ناصر بالا سر قبر تارا در حالی که گریه امانش نمی داد می گفت : تارا ببخشید ، ببخشید ، نمی خواستم این طور تموم بشه ... رضا یکبار زندگیمو ازم گرفتی اینبارم تارا رو . رضا به خاک سیاه می شونمت ........

***

-          سینا ، ساینا ... بابا یک دقیقه بیاین اینجا کارتون دارم .

سینا و ساینا از اتاقاشون میان بیرون . روبه روی ناصر می شینن . ناصر بی مقدمه شروع می کنه :

-          من می خواستم باهاتون یک موضوعی رو مطرح کنم . ببینید شما دیگه الان واسه خودتون کسی شدید . ساینا که امسال به سلامتی داره می ره دانشگاه و توام سینا داری می ری خارج واسه ادامه تحصیل . خودتون می دونین که من 10 سال به پای مادرتون وایسادم . همه می گن تقصیر من بوده که تارا خودکشی کرد اما شما می دونین که این طور نیست . من همه امیدم به شما دوتاست . تو این سالها همه تلاشم این بود که شما دو تا رو به یک جایی برسونم . الان خدا رو شکر این اتفاق افتاده . ولی حالا که شما دارین می رین من تنها می شم و ...

سینا بین حرف ناصر می پره و می گه :

-          بابا چرا خودت رو راحت نمی کنی و نمی گی می خوام ازدواج کنم ؟!

ناصر یک لحظه با تعجب سینا رو نگاه می کنه و بعد سری تکون می ده و سرش رو می ندازه پایین . ساینا می گه :

-          اتفاقا ما هم تو این فکر بودیم که واست آستین بالا بزنیم اما رومون نمی شد بهت بگیم . بابا ما می دونیم مقصر مرگ مامان تو نیستی و لازم نیست خودتو سرزنش کنی . حالا کسی رو در نظر داری ؟

ناصر قلبش از این همه سادگی و محبت بچه هاش محکم به سینه می کوبید و اشک تو چشماش حلقه زده بود ، اما تو سرش داشت نقشه انتقام گرفتن می کشید ... :

-          مرسی سینا ، مرسی ساینا .... اسمش ندائه ...

***

-          خانم حیدری همسرتون رگ های قلبش بسته شده . ریسک عمل رو هم نمی تونیم بکنیم به خاطر سنشون ....

مرجان وسط حرف دکتر می پره :

-          اینا یعنی چی آقای دکتر ؟!

-          یعنی اینکه متاسفانه همسرتون خیلی شانس بیاره یک سال دیگه زنده اس ...

و صدای دکتر با صدای پرستاری که تو بخش کسی رو پیج می کرد تو گوش مرجان هزار بار پیچید و تکرار شد ...

***

× 4 ماه بعد ×

صدای بازی بچه ها که تو کوچه بودن محله رو برداشته بود . مرجان یک ماهه که برگشته بود خونه مادریش . بعد از 40ام رضا کارای انحصار وراثت که تموم شد دوباره همه مال و اموال پدریش رسید بهش . دلش واسه رضا می سوخت . هیچ وقت نمی بخشیدش اما دلشم به حالش می سوخت . آدم حقیری بود ، حرص مال چشماشو کور کرده بود طوری که هیچ لذتی از زندگیش نبرد و آخر سر هم اون طوری مرد ...

تو خونه راه که می رفت بغض می کرد . دیگه خبری از او هیاهوی اون سال ها نبود . شلوغ بازی های محسن و بوی نون تازه که آقا مرتضی هر روز عصر با خودش به خونه میاورد و صدای ملایم قرآن خوندن بی بی و ... و مرجان دلتنگ همه اون چیزها بود . حتی دلتنگ وق وق های سگ پروین خانم ! در و دیوار خونه بوی اون روزا رو می داد . اتاق خودش و محسن بعد از گذشت اون همه سال دست نخورده بود . پروین خانم حالا تبدیل به زنی مسن با 7 8 تا نوه قد و نیم قد شده بود که جمعه شب ها مهمون خونش بودن . به خوشبختی اش غبطه می خورد . به این فکر می کرد که الان باید تو این خونه هم از این خبرا می بود . حنانه و مرتضی نوه هاشون رو بغل می کردن و ... و دوباره شروع می کرد به لعنت فرستادن به خودش . به اینکه اگه اون نبود محسن الان زنده بود . به اینکه اگه لج نکرده بود مامان باباش الان زنده بودن و ... .

صدای زنگ در بلند شد . مرجان رفت و در رو باز کرد و خشکش زد ...

-          سلام .

-          از کجا فهمیدی من اینجام .

-          جواب سلام واجبه ها .

-          جواب منو بده .

-          اگه بذاری بیام تو چشم .

-          زنت کجاست ؟!

-          هفته پیش طلاقش دادم .

ناصر به زور راهش رو باز کرد و رفت داخل خونه . بدون تعارف مرجان رفت و توی پذیرایی نشست . با دقت به اطراف نگاه می کرد و با خودش گفت : هیچ چیز تغییری نکرده ... . مرجان که سعی داشت خودش رو تو آشپزخونه مشغول کنه با صدای ناصر به خودش اومد .

-          مرجان زحمت نکش بیا یک دقیقه بشین باهات کار دارم .

مرجان با یک شربت اومد و شربت رو جلوی ناصر گذاشت و نشست .

-          مرجان من 30 سال تموم منتظر این لحظه بودم . این لحظه که دوباره بشینم رو به روت و تو چشمات نگاه کنم و بگم چقدر دوستت دارم ...

مرجان با بی حوصلگی خمیازه ای می کشه و بعد نیشخندی می زنه .

-          ببین نمی خوام صغری کبری بچینم . دیگه از سن من و تو گذشته . خودت می دونی که چقدر برام عزیزی . یک عمر رضا با زندگیم بازی کرد و زجرم داد . از دوریت خرد می شدم اما کاری از دستم بر نمیومد ....

-          چرا ندا رو طلاق دادی ؟!

-          چی ؟! یعنی تو نمی دونی ؟!

-          نه . از کجا باید بدونم ؟!

-          من همه این کارارو به خاطر تو کردم

-          به خاطر من ؟! محض رضای خدا ناصر ! کی می خوای به خودت بیای ؟! هان ؟! تو انتقام چشمات رو کور کرده بود . به خاطر من یا به خاطر خودت ؟! جواب بده دیگه ...

-          من تو تموم این سال ها فقط و فقط ...

-          آقای سرابندی برین سر اصل مطلب . محسن الان از راه می رسه .

-          آقای سرابندی ؟! حالا دیگه واست شدم آقای سرابندی ؟! فکر می کردم دوستم داری ، عجب خری بودم من ....

-          آره شدی آقای سرابندی . من اصلا اینی که الان جلوم نشسته رو نمی شناسم . اینی که بوی نفرت و انتقام می ده رو نمی شناسم . دوست داشتم . هنوزم اون ناصر رو دوست دارم . اون ناصری که اونقد حیا داشت که هر وقت نگاهش به نگاهم میافتاد تا بنا گوشش قرمز می شد . اون ناصری که حرمت نگه می داشت . اون ناصری که دین و ایمون سرش می شد ...

-          من هنوزم همون ناصرم ....

-          نه نیستی . اون ناصر یک زن معصوم رو به کشتن نمی داد و دو تا بچه رو بی مادر نمی کرد . اون ناصر این همه مدت به انتقام فکر نمی کرد و کینه رو تو خودش پرورش نمی داد . اون ناصر نمی رفت یک زن مطلقه رو فقط و فقط واسه انتقام گرفتن از دوست صمیمی اش بگیره و بعد که دوستش رو سکته داد اون بیچاره رو طلاق بده . اون ناصر یک بچه بی گناه رو بی پدر نمی کرد ... اون ناصر نگاهش این طوری نبود ...

صدای کلید انداختن تو در اومد . محسن از دانشگاه اومده بود . به پذیرایی که رسید ایستاد و به ناصر نگاهی انداخت و سلام کرد.

-          سلام مامان جان . خسته نباشی . ایشون آقای سرابندی هستن از دوستان قدیمی من و پدرت . تا تو بری دست و صورتت رو بشوری منم غذات رو آماده می کنم .

محسن هم خسته تر از اونی بود که سوال بیشتری بکنه . پس سری تکون داد و به سمت اتاقش رفت . ناصر با صدای آروم ادامه داد :

-          مرجان من دوست دارم . همه این کارها رو کردم که به تو برسم . ندا رو طلاق دادم که بیام با تو ازدواج کنم ...

مرجان خنده ای می کنه :

-          به خاطر من ؟! خوب فکر کن ناصر ! تو تمام این کارها رو به خاطر خاموش کردن خشم خودت و انتقام گرفتن از رضا کردی . به خاطر من ؟! ننداز گردن من . تو از رضام کثیف تری . چطور می تونی الان از من تقاضای ازدواج کنی ؟! تو چشمای محسنم نگاه کردی ؟! دیدی غم تو نگاهش رو ؟! دیدی ؟ رضا واسه من شوهر بدی بود ، آره اما واسه محسن پدر بود . من اگه بیام با تو ازدواج کنم جواب محسنم رو چی بدم ؟! بگم با قاتل بابات ازدواج کردم ؟! بگم منم تو نقشه هاش شریک بودم ؟! تو چی می خوای جواب بچه هات رو بدی ؟! برو بیرون ناصر . برو بیرون . همه چی رو خراب تر از اینی که هست نکن . برو این چند سال آخر عمرت رو به کارات فکر کن و سعی کن از خدا طلب بخشش کنی . برو نذار بچه هامون بفهمن که ما چه آدمایی بودیم . برو ...

-          مرجان التماس می کنم .......

-          فقط برو ناصر ، برو ... دفعه دیگه اومدم تو پذیرایی دیگه نمی خوام ببینمت ...

-          مرجان ...

مرجان روش رو برگردوند و به سمت آشپزخونه رفت . داشت گریه می کرد . با خودش می گفت ای کاش همون روز تو بیمارستان منتظر ناصر می موند تا جوابش رو بشنوه و هزارتا ای کاشه دیگه . اما خیلی دیر شده بود ... برای همه چیز ...

ناصر انگار دنیا رو سرش خراب شده بود . صدای مرجان تو گوشش می پیچید . حرفاش درست بود . لذت انتقام چشماش رو کور کرده بود . تلنگری که مرجان بهش زد بیدارش کرد . از خودش متنفر شده بود . خوب که فکر می کرد می دید تارا به خاطر اون بود که خودکشی کرده بود و رضا رو اون به کشتن داده بودو ندا رو اون بدبخت کرده بود و از همه بدتر بچه هاش رو با این بازی کثیفش بی مادر کرده بود .... از پله ها که پایین می رفت تلو تلو می خورد . سرش گیج می رفت و دهنش تلخ شده بود . برای بار آخر به مرجان نگاه کرد و بعد از در بیرون رفت ...

***

سالها بعد ناصر چند روز آخر عمرش تو بیمارستان روانی گذروند ... ندا دیگه هیچ وقت ازدواج نکرد و مرجان هم بر اثر سکته قلبی در گذشت ... ساینا ازدواج کرد و سینا در خارج موندگار شد و محسن بعد از فوت مرجان خانه مادری اش را فروخت تا آخرین یادگار از این خانواده نیز به خاطره ها بپیوندد ................

« پایان »

׀ +׀ نویسنده:
دیدگاه شما()

درباره ما

افسانه جن و پری داستانی است دسته جمعی ... به این صورت که به ترتیب لیست آمده در گروه نویسندگان هرکسی دنباله نوشته فرد قبل را به دلخواه ادامه می دهد بدون آنکه از پایان داستان خبر داشته باشد ! بنابراین ما هم مثل شما منتظریم ببینیم در ادامه چه اتفاقی می افتد ! این وب صبح روزهای چهارشنبه به روز می شود
______________________
خونه
از ابتدا تا انتها
« آیین نامه »
« نقد »

داستان های قبلی

در این قسمت می توانید پی.دی.اف متن کامل داستان های قبلی افسانه جن و پری را دانلود نمایید
______________________
به خاطر هیچ
زمین لرزه

دنباله داستان فعلی

تعطیلی !
قسمت سوم
قسمت دوم
قسمت اول
انتخاب قسمت اول!
مقدمات داستان سوم
قسمت سی و یکم
قسمت سی ام
قسمت بیست و نهم
قسمت بیست و هشتم

گروه نویسندگان

ابن یمین
انار خانوم
لیلا
تازه نفس

حلقه یاران

مبهم
کم حرفی
فرید آزمون
... کافه خاطره
ترش و شیرین زندگی
خاطرات گاه به گاه
ویرایش قالب
آرمانشهر
مطلوب